نقد و بررسی
نقد A Life Less Ordinary | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای که از معمول فراتر میرود «A Life Less Ordinary» ساختهٔ دنی بویل، کمدیرمانتیکی است که از همان ابتدا اعلام میکند قصد ندارد در مسیر آشنای قصههای عاشقانه قدم بردارد. فیلم از یک موقعیت اجتماعی نسبتاً ساده ــ مردی که پس از اخراج به دختر رئیس سابقش نزدیک میشود ــ به سوی جهانی میپیچد که فرشتگان، تعقیبوگریز، جنایت و خیالپردازی در آن بهراحتی کنار هم مینشینند.
نتیجه، اثری پرتحرک و نامتعارف است که جذابیتش بیش از آنکه به استحکام طرح داستانی وابسته باشد، از جسارت لحن و انرژی بازیگران میآید. فیلم در ژانر واحدی جا نمیگیرد. کمدی سیاه، فانتزی، عاشقانه و ماجرای جنایی در آن با هم برخورد میکنند؛ گاهی این برخوردها به لحظاتی واقعاً بامزه و غافلگیرکننده میانجامد و گاهی فیلم را از تعادل بیرون میبرد.
همین بیقراری، بخشی از هویت اثر است: «زندگی کمتر معمولی» نه میخواهد یک عاشقانهٔ متین باشد و نه یک کمدی منظم و کلاسیک. آنچه پیش میگذارد، سفری آشفته اما پرجنبوجوش است که تماشاگر را پیوسته میان خنده، تعجب و گاه سردرگمی جابهجا میکند. طرح داستان و بازی با قواعد عاشقانه رابرت، کارمندی درمانده که شغلش را از دست داده، در موقعیتی قرار میگیرد که مسیر زندگیاش را به سلین، دختر ثروتمند رئیس سابقش، گره میزند.
همزمان، دو فرشته به زمین فرستاده میشوند تا در شکلگیری رابطهای عاشقانه دخالت کنند. فیلم از این پیشفرض، نه برای ساختن داستانی واقعگرا، بلکه برای بازیکردن با خودِ مفهوم عشق بهره میگیرد: آیا پیوندی که از دل حادثه، اجبار و دخالت نیروهای بیرونی شکل میگیرد، میتواند به احساسی واقعی بدل شود؟
« همزمان، دو فرشته به زمین فرستاده میشوند تا در شکلگیری رابطهای عاشقانه دخالت کنند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نکتهٔ جالب آن است که فیلم چندان در پی پاسخ فلسفی و جدی به این پرسش نیست. بیشتر با آن شوخی میکند، آن را به موقعیتهای نمایشی میکشاند و گاه عمداً منطق معمول روابط را به هم میریزد. از این منظر، فرشتگان فقط عناصر فانتزی داستان نیستند؛ آنها به شکلی بازیگوشانه نقش نویسندگان و کارگردانان پنهان ماجرا را نیز بر عهده میگیرند.
اما همین تمهید، که میتوانست لایهای هوشمندانه به روایت بیفزاید، همیشه بهخوبی با داستان زمینی رابرت و سلین پیوند نمیخورد. (فیلم را دنی بویل کارگردانی کرده و جان هاج نویسندهٔ آن است؛ ایوان مکگرگور، کامرون دیاز، هالی هانتر و دلروی لیندو در نقشهای اصلی ظاهر میشوند.) دو شخصیت اصلی و نیروی بازیگران هستهٔ عاطفی فیلم، رابطهٔ رابرت و سلین است؛ رابطهای که در آغاز بر تفاوتهای آشکار دو شخصیت بنا شده است.
رابرت از طبقهٔ کارگر میآید و با ناکامیها و طردشدگی دستوپنجه نرم میکند؛ سلین در محیطی مرفه پرورش یافته و از زندگی محصور در امتیاز و ثروت دلزده به نظر میرسد. فیلم از این تضاد برای ساختن کشش و اصطکاک استفاده میکند، اما خوشبختانه شخصیتها را صرفاً به نمونههایی از دو طبقهٔ اجتماعی فرو نمیکاهد.
هر دو میل به رهایی دارند، هرچند راهی که برای رسیدن به آن برمیگزینند همیشه سنجیده یا باورپذیر نیست. کامرون دیاز به سلین سرزندگی و نوعی بازیگوشیِ غیرقابلپیشبینی میبخشد. حضور او کمک میکند شخصیت از قالب «دختر ثروتمندِ گرفتار» بیرون بیاید و در بسیاری از لحظات، خودش نیروی پیشبرندهٔ ماجرا باشد.
« نکتهٔ جالب آن است که فیلم چندان در پی پاسخ فلسفی و جدی به این پرسش نیست. »
شخصیتها و اجرا
ایوان مکگرگور نیز رابرت را با ترکیبی از دستپاچگی، آرمانگرایی و شیرینیِ کمیک اجرا میکند؛ او قهرمانی مسلط و زیرک نیست، و همین ناتوانیهایش به بخشی از طنز فیلم بدل میشود. میان این دو بازیگر، شیمی دلپذیری شکل میگیرد که به رابطهشان جان میدهد، حتی زمانی که متن از پرداخت دقیقتر احساساتشان بازمیماند.
هالی هانتر و دلروی لیندو نیز با حضورشان به خط داستانی فرشتگان شخصیت میبخشند. هانتر به نقش خود انرژی و شوخطبعی میدهد و لیندو در برابر او حضوری آرامتر و متوازنتر دارد. حاصل، دوگانهای است که میتواند از خودِ ماجرای اصلی سرگرمکنندهتر باشد. بااینحال، فیلم گاهی بیش از اندازه به کاریزمای بازیگران تکیه میکند؛ انگار جذابیت اجراها قرار است جای پیوندهای روایی و تحولهای دقیق شخصیتها را بگیرد.
ریتم، میزانسن و انرژی بصری یکی از امتیازهای مهم فیلم، تحرک آن است. بویل از ایستایی پرهیز میکند و صحنهها را با ضرباهنگی تند و پرشور پیش میبرد. تعقیبوگریزها، جابهجاییهای ناگهانی میان موقعیتها و تغییر مداوم حالوهوا، به فیلم حسی از حرکت دائمی میدهد. حتی هنگامی که داستان از نظر منطقی لغزان میشود، تصویر و بازیها معمولاً اجازه نمیدهند فضا برای مدت طولانی بیجان بماند.
این شتاب، گاهی به سود فیلم عمل میکند و گاهی علیه آن. در بهترین لحظات، تماشاگر احساس میکند در دل یک کمدی ماجراجویانهٔ سرکش قرار گرفته؛ اثری که از قاعدههای متعارف خجالت نمیکشد و با خیال راحت سراغ ایدههای نامنتظر میرود. اما در برخی بخشها، سرعت چنان بالا میرود که فرصت کافی برای تهنشینشدن شوخی یا شکلگیری رابطه باقی نمیماند.
« هالی هانتر و دلروی لیندو نیز با حضورشان به خط داستانی فرشتگان شخصیت میبخشند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بهجای آنکه هر موقعیت را بپروراند، گاهی با عجله از آن عبور میکند و به اتفاق بعدی میرسد. طنز و لحن نامتوازن طنز «A Life Less Ordinary» از جنس شوخیهای واقعگرا و کمصدا نیست. فیلم به اغراق، موقعیتهای ابزورد و برخورد شخصیتها با رویدادهای نامحتمل متکی است. این انتخاب با جهان قصه سازگار است و بخش مهمی از جذابیت آن را میسازد؛ اما شوخیهای اغراقآمیز همیشه به یک اندازه کار نمیکنند.
برخی صحنهها از دلِ شخصیتها و موقعیتهایشان بیرون میآیند و طراوت دارند، درحالیکه بعضی دیگر چنان اصرار میکنند بامزه باشند که نتیجه بیشتر تصنعی به نظر میرسد. مسئلهٔ اصلی، ناهماهنگی میان لحنهای مختلف فیلم است. لحظهای با کمدیِ رمانتیک روبهرو هستیم، لحظهای دیگر با فانتزیِ فرشتهمحور و اندکی بعد با ماجرایی جنایی و پرتنش.
چنین ترکیبی میتوانست عمداً آشفته و جذاب باشد، اما فیلم همیشه مرز میان آشفتگیِ خلاقانه و بیانسجامی را بهدرستی حفظ نمیکند. بعضی گذارها چنان ناگهانیاند که بهجای غافلگیری، حسِ گسست ایجاد میکنند. منتقدان نیز به همین درهمآمیزیِ ناموفق لحنها اشاره کردهاند؛ در مقابل، بخشی از تماشاگران آن را سفری گرم، عجیب و سرگرمکننده دانستهاند.
ایدههای جذاب و فرصتهای ازدسترفته پرسش مرکزی فیلم ــ آیا عشق را میتوان مهندسی کرد؟ ــ ظرفیت زیادی برای کاوش دارد. حضور فرشتگان میتوانست به تأملی ظریف دربارهٔ اختیار، تصادف و نیاز انسان به معنا تبدیل شود. همچنین تضاد طبقاتی رابرت و سلین میتوانست زمینهای برای بررسی تفاوت میان آزادیِ واقعی و آزادیِ ظاهری باشد.
« فیلم بهجای آنکه هر موقعیت را بپروراند، گاهی با عجله از آن عبور میکند و به اتفاق بعدی میرسد. »
قوتها و کاستیها
فیلم به هر دو مسیر نزدیک میشود، اما کمتر در آنها مکث میکند. ایدهها بیشتر به سکوی پرتاب برای شوخیها و اتفاقهای بعدی تبدیل میشوند تا موضوعاتی که از دلِ روایت گسترش یابند. به همین دلیل، اثر در برخی لحظات وعدهٔ فیلمی پیچیدهتر و دقیقتر را میدهد، بیآنکه کاملاً به آن بدل شود.
تماشاگر ممکن است احساس کند پشتِ هر ایدهٔ درخشان، امکان رواییِ دیگری نهفته بوده که فیلم به سراغش نرفته است. این کاستی، بهویژه در نیمههایی که خط داستانی شلوغتر میشود، آشکار است: شخصیتها گاه بیشتر تابع نیازهای شوخی و حادثهاند تا کنشهایی که از تحول درونیشان سرچشمه بگیرد. بااینهمه، جسارتِ آزمودن چنین ترکیبی ارزش خود را دارد؛ حتی اگر همهٔ اجزایش بهطور کامل با هم جفتوجور نشوند.
تجربهٔ تماشا و مخاطب مناسب تماشای فیلم به میزان پذیرش آشفتگی و اغراق بستگی دارد. کسی که از کمدیرمانتیکهای منظم، شخصیتپردازی آرام و منطق رواییِ محکم انتظار دارد، احتمالاً با بخشهایی از اثر کنار نخواهد آمد. اما تماشاگرِ آمادهٔ پذیرفتن فیلمی پرتحرک، سبکسر و گاه بیپروا، میتواند از انرژی آن لذت ببرد.
«A Life Less Ordinary» بیش از آنکه بخواهد همه را راضی کند، ترجیح میدهد با صدای بلند و حرکاتی نامتعارف مسیر خودش را برود. در همین معنا، فیلم برای بسیاری تجربهای است که ممکن است همزمان دوستداشتنی و آزاردهنده باشد. شیمی زوج اصلی، حضور بازیگران مکمل و میل فیلم به عبور از قواعد ژانر، آن را از یک کمدیرمانتیک معمولی متمایز میکند؛ درحالیکه نامنسجمی روایت و شوخیهای ناموفق میتوانند لذت تماشا را مختل کنند.
« فیلم به هر دو مسیر نزدیک میشود، اما کمتر در آنها مکث میکند. »
جمعبندی
این دوگانگی را نباید نقصی پنهان دانست: بخش مهمی از هویت فیلم در همین کشاکش میان شورِ خلاقانه و اجرای ناپایدار شکل میگیرد. جمعبندی «A Life Less Ordinary» فیلمی پرانرژی، عجیب و نامتوازن است؛ اثری که در آن ایدههای جذاب و بازیهای دلنشین با روایتی شلوغ و طنزی گاه بیشازحد اصرارآمیز درهم میآمیزند.
کامرون دیاز و ایوان مکگرگور به رابطهٔ مرکزی گرما و جذابیت میبخشند و هالی هانتر و دلروی لیندو نیز بخش فانتزی داستان را زنده نگه میدارند. اما فیلم در پیوند دادن همهٔ عناصرش به اندازهٔ کافی دقیق نیست و بعضی ایدههایش را پیش از آنکه به نتیجهای کامل برسند رها میکند. بااینحال، این کاستیها لزوماً تماشای فیلم را بیارزش نمیکنند.
اثر در بهترین لحظاتش سرزنده، غیرقابلپیشبینی و واقعاً سرگرمکننده است؛ در لحظات ضعیفتر، شلوغی و تصنع به چشم میآید. ارزش آن بیش از کمال روایی، در جسارتِ آمیختن ژانرها و شوقِ تجربهکردن نهفته است. فیلمی نیست که همه دوستش داشته باشند، اما برای تماشاگرانی که از آشفتگیِ خلاقانه استقبال میکنند، میتواند همان سفر نامتعارف و بهیادماندنیای باشد که عنوانش نوید میدهد.
« بااینحال، این کاستیها لزوماً تماشای فیلم را بیارزش نمیکنند. »
ثبت دیدگاه