نقد و بررسی
نقد درسی در عشق (A Lesson in Love) | 1954
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به زندگی مشترک، نه به رؤیای عشق «A Lesson in Love» فیلمی است دربارهٔ ازدواجی که از بیرون به پایان رسیده، اما درون آن هنوز چیزی ناتمام مانده است. دیوید و ماریانه پس از پانزده سال زندگی مشترک، با انباشتی از دلخوریها، خیانتهای دوطرفه و خستگی عاطفی در آستانهٔ جدایی قرار دارند.
سفر به کپنهاگ قرار نیست آنها را ناگهان به روزهای نخست بازگرداند؛ بیشتر فرصتی است برای روبهرو شدن با خاطرههایی که زیر لایهٔ رنج و غرور مدفون شدهاند. جذابیت فیلم نیز در همین فاصله شکل میگیرد: میان آنچه این دو از عشق به یاد دارند و آنچه اکنون قادرند از آن به جا آورند. برگمان در این اثر، برخلاف تصویر آشنای او بهعنوان فیلمسازی یکسره تلخ و متافیزیکی، سراغ کمدی زناشویی میرود؛ اما نه کمدیای که تعارض را بیخطر یا سبک جلوه دهد.
خنده در اینجا اغلب از رسواییهای کوچک، سوءتفاهمها و تلاشهای ناموفق شخصیتها برای حفظ آبرو برمیآید. پشت شوخیها، مسئلهای جدیتر جریان دارد: آیا عشق پس از سالها عادت، بیوفایی و سرخوردگی میتواند دوباره خود را نشان دهد، یا آنچه باقی مانده فقط وابستگی به گذشته است؟ کمدی در مرز تلخی فیلم از موقعیتهایی بهره میگیرد که ظرفیت کمیک دارند، اما هستهٔ آنها خوشایند نیست.
خیانت، حسادت، میل به انتقام و فرسودگی زناشویی مصالح خندهاند؛ بااینحال تماشاگر بهآسانی نمیتواند آنها را صرفاً شوخی بگیرد. همین دوگانگی، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم منبع ناهماهنگیاش. بعضی لحظهها از دل شخصیتها و موقعیت بیرون میآیند و با دقتی ظریف خنده میسازند؛ بعضی دیگر چنان به سمت خنده هل داده میشوند که گویی فیلم به شوخی خود اطمینان ندارد و برای تثبیت آن، اصرار میورزد.
« خنده در اینجا اغلب از رسواییهای کوچک، سوءتفاهمها و تلاشهای ناموفق شخصیتها برای حفظ آبرو برمیآید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تفاوت در لحن سبب میشود کمدی فیلم یکدست نباشد. طنزهای موفقتر، بر مشاهدهٔ رفتار آدمها تکیه دارند: بر خودفریبی، رقابت پنهان و اینکه افراد چگونه احساساتشان را در پوشش منطق یا بیاعتنایی پنهان میکنند. در مقابل، شوخیهایی که بیش از اندازه برجسته میشوند، گاه با ظرافت عاطفی اثر فاصله میگیرند.
فیلم در بهترین لحظههایش به جای آنکه از شخصیتها بخندد، تناقضهای دردناکشان را آشکار میکند؛ در لحظههای ضعیفتر، انگار میان ملودرام و کمدی معطل میماند. دیوید و ماریانه؛ زوجی که هنوز یکدیگر را میشناسند بخش بزرگی از نیروی فیلم به رویارویی دو بازیگر اصلی وابسته است. گونار بیورنستراند در نقش دیوید، مردی را میسازد که اعتمادبهنفس و خودمحوریاش گاه مضحک و گاه آزاردهنده است.
او میخواهد رابطه را به شیوهٔ خودش سامان دهد و در همان حال، از دیدن سهم خود در خرابی آن طفره میرود. بازی بیورنستراند به شخصیت نوعی سرزندگی میدهد، بیآنکه کاستیهایش را تبرئه کند. دیوید میتواند در یک لحظه جذاب و در لحظهای دیگر کودکانه و خودخواه به نظر برسد؛ همین نوسان او را از تیپ سادهٔ شوهر خطاکار دور میکند.
اوا دالبک در نقش ماریانه حضوری مسلطتر و پیچیدهتر دارد. او ماریانه را زنی صرفاً رنجدیده یا صرفاً انتقامجو نشان نمیدهد؛ نیروی شخصیتش از توانایی او برای دیدن تناقضهای زندگی خود میآید. ماریانه هم زخمی است و هم بازیگرِ بازی عاطفی؛ هم میخواهد از گذشته فاصله بگیرد و هم هنوز درگیر آن است.
« این تفاوت در لحن سبب میشود کمدی فیلم یکدست نباشد. »
شخصیتها و اجرا
دالبک با مکثها، نگاهها و تغییرهای کوچک در لحن، گاه بیش از دیالوگها به ما میگوید که این زن چه چیزی را پنهان میکند. حضور او بهویژه در موقعیتهای پرتنش، فیلم را از آنِ خود میکند و اجازه نمیدهد روایت فقط حول بحران مردانهٔ دیوید بچرخد. گفتوگوها و هنرِ زخمزدن دیالوگها از مهمترین امتیازهای فیلماند.
شخصیتها سخنانشان را نه فقط برای انتقال اطلاعات، بلکه برای برندهشدن، پنهانکاری یا آزمودن دیگری به کار میگیرند. گفتوگوها مزهای گزنده دارند؛ تعریف و طعنه، اعتراف و انکار، گاه در یک جمله کنار هم مینشینند. برگمان از این کلامِ دوپهلو برای نشان دادن رابطهای استفاده میکند که صمیمیت و خصومت در آن بهسادگی از هم جدا نمیشوند.
در ازدواج طولانی، شناختِ دیگری همیشه به معنای تفاهم نیست. دیوید و ماریانه یکدیگر را خوب میشناسند، اما همین شناخت گاهی به ابزار حمله بدل میشود: هرکدام میداند کدام کلمه، خاطره یا سکوت میتواند دیگری را متزلزل کند. فیلم در این زمینه دقیق است؛ عشق را نه بهصورت هماهنگی بینقص، بلکه به شکل آگاهی دردناک از ضعفهای طرف مقابل میبیند.
بااینحال، گفتوگوهای برازنده بهتنهایی برای پیوند دادن همهٔ بخشهای روایت کافی نیستند. در نیمهٔ دوم، گاه احساس میشود شخصیتها در صحنههایی قرار گرفتهاند که بیشتر برای پیشبرد شوخی یا جمعبندی عاطفی طراحی شدهاند تا ادامهٔ طبیعی کشمکش. ساختار روایی و خاطرههای بازگشتی روایت با جابهجایی میان اکنون و گذشته پیش میرود و خاطرهها را بهتدریج وارد داستان میکند.
« گفتوگوها و هنرِ زخمزدن دیالوگها از مهمترین امتیازهای فیلماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ساختار با موضوع فیلم تناسب دارد: ماریانه و دیوید فقط در یک سفر فیزیکی همراه نیستند، بلکه پیوسته در زمان حرکت میکنند و لحظههای پیشین زندگیشان را دوباره تفسیر میکنند. گذشته در اینجا گزارشی بیطرف از آنچه رخ داده نیست؛ هر خاطره از خلال اکنون و زخمهای امروز دیده میشود. به همین دلیل، بازگشت به گذشته هم میتواند روشنگر باشد و هم پیچیدگی تازهای به رابطه اضافه کند.
اما این رفتوآمدها همیشه انسجام یکسانی ندارند. نیمهٔ نخست، با وجود تغییر زمان و لحن، کنجکاوی تماشاگر را حفظ میکند و بهتدریج تصویری چندوجهی از زوج اصلی میسازد. در نیمهٔ دوم، بعضی گذارها شتابزدهتر به نظر میرسند و رشتهٔ روایت گاه از دست میرود. چند خط روایی و موقعیت جانبی به فیلم رنگ میدهند، ولی همهٔ آنها به یک اندازه در مسیر اصلی حل نمیشوند.
حاصل، اثری است که لحظههای درخشان و بهیادماندنی دارد، اما از نظر ساختمان کلی به استحکام کمدیهای پختهتر برگمان نمیرسد. قطار؛ فضای گذار و برخورد سکانس قطار از برجستهترین بخشهای فیلم است، زیرا محیطی محدود را به صحنهای زنده برای برخورد شخصیتها بدل میکند. قطار نه خانه است و نه مقصد؛ فضایی گذراست که آدمها در آن ناچارند برای مدتی کنار یکدیگر بمانند.
این وضعیت با حال ماریانه و دیوید هماهنگ است: آنها هنوز به زندگی مشترک سابق بازنگشتهاند، اما جداییشان نیز به قطعیت نرسیده است. حرکت قطار، در نتیجه، فقط پسزمینهای دیدنی نیست؛ شکل بیرونیِ تعلیق عاطفی زوج است. برگمان از محدودیت فضا برای تنظیم ریتم صحنه استفاده میکند. نزدیکی فیزیکی، امکان گریز را کم میکند و گفتوگوها را ناگزیر به مواجهه میکشاند.
« گذشته در اینجا گزارشی بیطرف از آنچه رخ داده نیست؛ هر خاطره از خلال اکنون و زخمهای امروز دیده میشود. »
قوتها و کاستیها
شوخیها در این بخش بهتر جا میافتند، چون از رفتار و موقعیت سرچشمه میگیرند و با تنش عاطفی همزمان پیش میروند. سکانس قطار نشان میدهد فیلم در چه شرایطی بیشترین تعادل را پیدا میکند: وقتی کمدی و احساس از یک موقعیت مشترک زاده میشوند، نه آنکه جداگانه بر آن تحمیل شوند. جایگاه فیلم در مسیر برگمان «A Lesson in Love» را میتوان تجربهای مهم در مسیر هنری برگمان دانست؛ نه به این دلیل که همهٔ ظرفیتهایش را بهتمامی شکوفا میکند، بلکه چون او را در حال آزمودن لحن تازهای نشان میدهد.
این فیلم، کمدی زناشویی را با رگههای اروتیک و تأملی در پیچیدگی عشق درمیآمیزد و زمینهای برای پرداختهای بعدی او در قلمرو طنز و روابط انسانی فراهم میکند. در عین حال، اثر به جهانبینی تلختر و پرسشگر برگمان نیز بیارتباط نیست: حتی در فضای سبکتر، رابطهٔ انسانی همچنان میدان قدرت، آسیبپذیری و خودفریبی است.
فیلم از نظر فرم و لحن به یک کمدی تمامعیارِ بیوقفه تبدیل نمیشود و از سوی دیگر، به درام تلخ و یکپارچه نیز نمیرسد. این میانبودگی بخشی از جذابیت و بخشی از محدودیت آن است. تماشاگرانی که از برگمان انتظار مواجههای سنگین با مرگ، ایمان یا بحران وجودی دارند، شاید این اثر را بیش از اندازه سبک بیابند؛ اما فیلمدوستانی که به تماشای بازی او با ژانر و روابط زناشویی علاقهمندند، در آن نمونهای دلنشین و آموزنده از وجهی کمتر عبوسِ سینمایش خواهند یافت.
جمعبندی «A Lesson in Love» فیلمی جمعوجور و خوشتماشا است که نیروی اصلیاش را از بازی اوا دالبک و گونار بیورنستراند، دیالوگهای تیز و چند موقعیت کمیک موفق میگیرد. سکانس قطار، خاطرههای بازگشتی و توانایی فیلم در دیدن همزمانِ خنده و رنج، آن را از یک سرگرمی ساده فراتر میبرند. بااینحال، شوخیها همیشه طبیعی از کار درنمیآیند، نیمهٔ دوم از انسجام و ریتم نیمهٔ نخست فاصله میگیرد و گرهگشایی عاطفی بیش از اندازه آسان به نظر میرسد.
« شوخیها در این بخش بهتر جا میافتند، چون از رفتار و موقعیت سرچشمه میگیرند و با تنش عاطفی همزمان پیش میروند. »
جمعبندی
ارزش فیلم بیش از آنکه در بینقص بودنش باشد، در صراحت و سرزندگی تجربهاش نهفته است. برگمان میپرسد آیا عشق پس از سالها فرسودگی میتواند دوباره امکانپذیر شود؛ اما پاسخ او نه استدلالی قطعی است و نه وعدهای مطمئن. آنچه باقی میماند، تصویری از دو انسان آشنا با زخمهای یکدیگر است که هنوز نمیتوانند گذشته را بهسادگی کنار بگذارند.
« ارزش فیلم بیش از آنکه در بینقص بودنش باشد، در صراحت و سرزندگی تجربهاش نهفته است. »
ثبت دیدگاه