نقد و بررسی
نقد یک آدم خوب (A Good Person) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زخمی که به زندگی روزمره راه مییابد «A Good Person» ساختهٔ زک برف، درامِ فقدان و بازسازی است؛ فیلمی که از یک حادثهٔ مرگبار آغاز میکند، اما بیش از آنکه به خود حادثه بپردازد، به پیامدهای درازمدت آن نظر دارد. آلیسون پس از آنکه در تصادفی مرگبار دخیل میشود، با سوگی روبهرو است که تنها به از دستدادن دیگران محدود نمیماند: احساس گناه، فروپاشی رابطهها و اعتیاد نیز در تجربهٔ او به هم گره میخورند.
در سوی دیگر، دنیل با فقدان و مسئولیتی تازه دستوپنجه نرم میکند. برخورد دوبارهٔ این دو، زمینهای میشود برای پرسیدن پرسشی دشوار: آیا میتوان پس از آسیبی جبرانناپذیر، راهی برای ادامهدادن پیدا کرد؟ فیلم، پاسخ سادهای برای این پرسش پیش نمیگذارد؛ اما در لحظات موفقش نشان میدهد که ترمیم، بیشتر از آنکه یک تصمیم ناگهانی باشد، فرایندی تدریجی و پرلغزش است.
این نگاه انسانی، نقطهٔ قوت اصلی اثر به شمار میآید؛ هرچند فیلم در پیوند دادن همهٔ مضمونهایش همیشه به یک اندازه کامیاب نیست. آلیسون؛ شخصیت میان تقصیر و درماندگی فلورنس پیو در نقش آلیسون، زنی را تصویر میکند که میان دو برداشت متضاد از خویشتن گرفتار شده است: از یک سو خود را مسئول آسیبی میداند که بر زندگی چند نفر سایه انداخته و از سوی دیگر، توان رویارویی با این مسئولیت را ندارد.
پناه بردن او به قرصهای مسکن، در فیلم نه صرفاً نشانهای از ضعف اخلاقی، بلکه تلاشی برای خاموشکردن دردی است که تحملش دشوار شده است. بااینحال، اثر بهدرستی نشان میدهد که بیحسکردن رنج، آن را از میان نمیبرد؛ بلکه فاصلهٔ آلیسون را با دیگران و با زندگی خودش بیشتر میکند. پیو این مسیر را با تغییرهای ظریف در رفتار و حضور جسمانی شخصیت پیش میبرد.
« در سوی دیگر، دنیل با فقدان و مسئولیتی تازه دستوپنجه نرم میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آلیسون گاه بیاعتنا و گاه آشفته به نظر میرسد؛ در لحظهای میکوشد بر وضعیت مسلط باشد و لحظهای بعد از پسِ سادهترین رویاروییها برنمیآید. بازی او، رنج را به نمایش پرزرقوبرق بدل نمیکند و همین خویشتنداری، بسیاری از صحنهها را اثرگذارتر میسازد. در عین حال، فیلم گاهی تجربهٔ پیچیدهٔ او را با نشانههایی آشنا و مستقیم توضیح میدهد؛ گویی به جای اعتماد به بازی و تصویر، لازم میبیند معنای بحران را برای مخاطب روشن کند.
دنیل؛ تجربهٔ فقدان در سوی دیگر ماجرا مورگان فریمن در نقش دنیل، به فیلم وزنی آرام و درونی میبخشد. دنیل فقط پدری سوگوار نیست؛ او مردی است که باید در میانهٔ اندوه، بار مراقبت از نوهاش را نیز بر دوش بکشد و با گذشتهٔ خودش کنار بیاید. فریمن در این نقش به جای آنکه اندوه را پیوسته به زبان بیاورد، آن را در مکثها، نگاهها و خستگی پنهان شخصیت جا میدهد.
حضور او از آنرو مهم است که رابطهٔ مرکزی فیلم را به مواجههای یکطرفه تبدیل نمیکند: آلیسون تنها کسی نیست که نیازمند کمک است و دنیل هم صرفاً ناجیِ دانایی نیست که پاسخها را در اختیار داشته باشد. بااینهمه، فیلم در توزیع توجه میان شخصیتها همیشه تعادل کامل ندارد. گاهی مسیر آلیسون چنان مرکزیت مییابد که کشمکشهای دنیل و نوهاش، رایان، مجال کافی برای گسترش پیدا نمیکنند؛ گاهی نیز داستان از مسیر اصلی خود دور میشود تا به بحرانهای پیرامونی بپردازد.
این پراکندگی، از پیوند موضوعی شخصیتها نمیکاهد، اما باعث میشود بعضی رابطهها بیشتر طرح شوند تا آنکه به عمق کامل برسند. رابطهای نامحتمل، نه آشتیای آسان جذابیت رابطهٔ آلیسون و دنیل در این است که از همان ابتدا با مانعی اخلاقی و عاطفی روبهروست. آلیسون برای دنیل یادآور فاجعهای است که زندگی خانوادهاش را تغییر داده؛ دنیل نیز برای آلیسون با پیامدهای عملی و انسانیِ حادثه پیوند دارد.
« بازی او، رنج را به نمایش پرزرقوبرق بدل نمیکند و همین خویشتنداری، بسیاری از صحنهها را اثرگذارتر میسازد. »
شخصیتها و اجرا
بنابراین نزدیکی آنها را نمیتوان به دوستیای ساده یا فراموشکردن گذشته فروکاست. فیلم در بهترین لحظاتش، نوسان میان خشم، احتیاط، همدلی و نیاز به همراهی را جدی میگیرد. این رابطه زمانی باورپذیرتر میشود که هیچیک از دو شخصیت، دیگری را از مسئولیت یا اندوه معاف نمیکند. همدلی در اینجا به معنای پاککردن گذشته نیست؛ بلکه تلاشی است برای دیدن انسانِ زخمی در کنار خطا و رنجی که به بار آورده است.
چنین رویکردی ظرفیت عاطفی چشمگیری دارد، اما فیلم گاهی با شتاب به سوی لحظههای آشتیبخش میرود. در نتیجه، بعضی گذارها از خصومت به نزدیکی، بیش از آنکه از تغییر تدریجی شخصیتها بجوشند، تابع نیاز دراماتیک روایت به نظر میرسند. اعتیاد و رستگاری؛ میان واقعگرایی و قرارداد یکی از محورهای مهم فیلم، اعتیاد آلیسون و کوشش او برای رهایی از آن است.
اثر نشان میدهد که بازگشت به زندگی خطی مستقیم نیست: اراده بهتنهایی کافی نیست، عادتها و شرم میتوانند روند بهبود را مختل کنند و حمایت دیگران نیز جای کار دشوار خود فرد را نمیگیرد. حضور تجربهٔ دنیل در این زمینه، پیوندی میان دو شخصیت میسازد؛ تجربهای که امکان فهم متقابل را افزایش میدهد، بیآنکه همهٔ تفاوتهای آنها را محو کند.
بااینحال، این بخش از داستان بیش از دیگر قسمتها به الگوهای آشنای درام رستگاری تکیه دارد. برخی لحظهها چنان طراحی شدهاند که پیامشان پیشاپیش روشن است و پیچیدگی اعتیاد و بهبود، زیر سایهٔ تأکید احساسی قرار میگیرد. فیلم قصد دارد همزمان دربارهٔ مصرف مواد، سوگ، بخشش، رابطهٔ مادر و دختر، مسئولیت و امید سخن بگوید؛ اما این انباشت مضمونها گاه تمرکزش را کم میکند.
« بنابراین نزدیکی آنها را نمیتوان به دوستیای ساده یا فراموشکردن گذشته فروکاست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت به جای آنکه هر موضوع را با زمان و فضای کافی بپروراند، بعضی از آنها را در کنار هم میچیند و از مخاطب میخواهد پیوند میانشان را بپذیرد. لحن عاطفی و شیوهٔ روایت زک برف فیلم را با نیتی آشکارا همدلانه ساخته است. جهان داستان به رنج شخصیتها بیاعتنا نیست و میکوشد حتی در دل موقعیتهای تلخ، امکان رابطه و امید را حفظ کند.
این رویکرد، برای مخاطبی که به درامهای عاطفی و شخصیتمحور علاقه دارد، میتواند درگیرکننده باشد. اما میل فیلم به برانگیختن احساس، گاهی از مرز ظرافت عبور میکند. برخی گفتوگوها بیش از آنکه صدای طبیعی شخصیتها باشند، حامل نتیجهگیریهای موضوعی اثرند؛ بعضی صحنهها نیز با شدت عاطفیای پیش میروند که زمینهٔ کافی برای آن فراهم نشده است.
طول نسبتاً زیاد فیلم هم در این میان اثرگذار است. زمانی که روایت بر رابطهٔ آلیسون و دنیل متمرکز میماند، کندیِ پیشروی به شکل فرصت برای شناخت شخصیتها عمل میکند. اما در بخشهایی که چند خط داستانی همزمان پی گرفته میشوند، همین مکثها به کشآمدن روایت میانجامند. فیلم در چنین لحظاتی میان نیاز به خلوت و تمایل به افزودن بحرانهای تازه مردد به نظر میرسد.
نقشهای مکمل و جزئیات انسانی بازیهای اصلی، بهویژه کار پیو و فریمن، بار مهمی از ناپیوستگیهای فیلمنامه را بر دوش میکشند. سلست اوکانر در نقش رایان نیز به داستان بُعدی نسلی میافزاید: اندوه تنها تجربهٔ بزرگسالان نیست و نوجوانی که با فقدان و تغییرات خانوادگی روبهروست، راه و زبان خاص خودش را برای واکنش دارد.
« لحن عاطفی و شیوهٔ روایت زک برف فیلم را با نیتی آشکارا همدلانه ساخته است. »
قوتها و کاستیها
مولی شنون در نقش مادر آلیسون، به فضای خانوادگی فیلم تنشی متفاوت میبخشد؛ رابطهای که میان مراقبت، خستگی و ناتوانی در کنترل زندگی دیگری در نوسان است. با وجود این، برخی شخصیتهای مکمل بیشتر برای نمایندگی یک مسئله یا پیشبردن مسیر شخصیتهای اصلی حضور دارند تا آنکه زندگی مستقل و کامل خود را بیابند.
در کنار بازیها، موسیقی برای آلیسون اهمیتی روایی دارد و با هویت پیشین او پیوند میخورد؛ اما این ظرفیت هم همیشه با ظرافت یکسان به کار گرفته نمیشود. هرگاه موسیقی از توضیح مستقیم احساس فاصله میگیرد و به بخشی از تجربهٔ شخصیت بدل میشود، حضورش مؤثرتر است. جمعبندی «A Good Person» فیلمی است دربارهٔ انسانهایی که پس از فقدانی بزرگ، نه به نقطهٔ آغاز بازمیگردند و نه میتوانند درد را یکباره پشت سر بگذارند.
دستاورد اصلیاش در بازیهای پرقدرت فلورنس پیو و مورگان فریمن و در رابطهٔ دشوار و نامتعارفی است که میان آلیسون و دنیل شکل میگیرد؛ رابطهای که یادآور میشود بخشش الزاماً به معنای فراموشی نیست و امید نیز همیشه با آسودگی همراه نمیشود. در برابر این قوتها، روایت گاهی شلوغ و کشدار است، بعضی لحظههایش به ملودرام نزدیک میشوند و مسیر اعتیاد و رستگاری از قراردادهای آشنای ژانر فاصلهٔ چندانی نمیگیرد.
بااینهمه، فیلم در زیر این نابرابریها نیتی صادقانه دارد: جستوجوی معنایی برای ادامهدادن، زمانی که گذشته قابل تغییر نیست. اثر در رسیدن به این مقصد بینقص نیست، اما در بهترین صحنههایش بهخوبی نشان میدهد که گاهی نخستین گامِ بازسازی، نه پاککردن زخم، بلکه پذیرفتن حضور آن در زندگی است.
« هرگاه موسیقی از توضیح مستقیم احساس فاصله میگیرد و به بخشی از تجربهٔ شخصیت بدل میشود، حضورش مؤثرتر است. »
ثبت دیدگاه