نقد و بررسی
نقد چند روز با من (A Few Days with Me) | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
نگاهی به جهان فیلم «چند روز با من» ساختهٔ کلود سوته، فیلمی است که از همان آغاز میان دو قلمرو رفتوآمد میکند: کمدیِ مشاهدهگرانه و درامی دربارهٔ تنهایی، میل و مسئولیت. مارتیا، وارث خانوادهای متمول و صاحب زنجیرهای از فروشگاهها، پس از دورهای طولانی در آسایشگاه روانی به زندگی بیرون بازمیگردد.
مادرش او را به لیموژ میفرستد تا اوضاع فروشگاهی گرفتار بحران را بررسی کند؛ مأموریتی که قرار است او را دوباره با جهان واقعی پیوند دهد. اما مارتیا در انجام وظیفه چندان توانا نیست و آشناییاش با فرانسین، خدمتکار خانهٔ مدیر فروشگاه، مسیر توجهش را از حسابوکتاب و کار به سوی دلبستگی و آشفتگی عاطفی میبرد.
فیلم از این موقعیت ساده، قصهای پرشاخه میسازد؛ قصهای که هم به رفتارهای مضحک و غریب آدمها مجال میدهد و هم به لحظههایی از اندوه و خطر. همین رفتوآمد میان لحنها، امضای اصلی اثر و در عین حال منشأ مهمترین اختلافنظر دربارهٔ آن است. مارتیا؛ وارثی بیرون از جهان مارتیا را نباید صرفاً جوانی نالایق دانست که بهواسطهٔ ثروت خانواده از پیامدهای کارهایش دور مانده است.
او پس از فروپاشی روانی، همچون کسی به زندگی بازمیگردد که قواعد عادی ارتباط را فراموش کرده باشد. سکوت، انفعال و بیاعتنایی ظاهریاش در برابر اطرافیان، از یک سو میتواند مضحک به نظر برسد و از سوی دیگر نشانهٔ ناتوانی او در برقرار کردن پیوندی واقعی با جهان باشد. دانیل اوتوی این شخصیت را با بازیای کمادا و پرظرافت شکل میدهد.
« همین رفتوآمد میان لحنها، امضای اصلی اثر و در عین حال منشأ مهمترین اختلافنظر دربارهٔ آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مارتیا نه قهرمانی پرشور است و نه قربانیای که تماشاگر بهآسانی برایش دل بسوزاند. او گاه خودخواه و نامتعادل است، اما در لحظاتی نیز صمیمیتی کودکانه در رفتار او دیده میشود؛ چنانکه گویی نخستین بار است که به چیزی یا کسی دل میبندد. فیلم با این دوگانگی از قضاوت ساده دربارهٔ او پرهیز میکند و توجه را به فاصلهٔ میان امتیازهای اجتماعیاش و ناتوانی شخصیاش میکشاند.
فرانسین و رابطهای نامتقارن فرانسین در نگاه نخست میتواند در جایگاه نیرویی قرار گیرد که مارتیا را از رخوت بیرون میآورد؛ اما شخصیت او به نقش «درمانگر» یا «معشوق نجاتبخش» محدود نمیماند. او استقلال و عملگرایی خاص خود را دارد و رابطه را از موقعیتی برابرتر از آنچه اختلاف طبقاتیشان القا میکند، مینگرد.
در مقابل، مارتیا با شتاب و افراط به این دلبستگی میچسبد؛ گویی چند روز نزدیکی عاطفی برای او معنایی بسیار بزرگتر از آن دارد که فرانسین در آن میبیند. ساندرین بونر با بازیای زنده و خویشتندار، فرانسین را از تبدیلشدن به تصویری صرفاً رؤیایی بازمیدارد. میان این دو شخصیت، کشش هست، اما فهم متقابل کامل نیست.
یکی در پی تجربهای تازه و ملموس است و دیگری میخواهد خلأیی دیرپا را با شور ناگهانی پر کند. فیلم با تکیه بر همین نابرابری، عاشقانهای میسازد که شیرینیاش از ابتدا با ناپایداری همراه است. لیموژ و برخورد طبقات اجتماعی فضای لیموژ در فیلم فقط پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ صحنهای است که در آن چند جهان اجتماعی به هم برخورد میکنند.
« مارتیا نه قهرمانی پرشور است و نه قربانیای که تماشاگر بهآسانی برایش دل بسوزاند. »
شخصیتها و اجرا
خانوادهٔ ثروتمند مارتیا، مدیران محلی فروشگاه و حلقهٔ آشنایان فرانسین، هر یک زبان، رفتار و معیارهای خود را دارند. سوته این گروهها را با نگاهی دقیق اما بیرحمانه تصویر نمیکند: آدمهایش هم مضحکاند، هم دوستداشتنی، و گاه هر دو در یک لحظه. فروشگاه نیز بیش از یک محل کارکردی است. قرار است نظم اقتصادی و مسئولیت را به مارتیا بیاموزد، اما خود به فضایی پر از بینظمی انسانی بدل میشود.
او بهجای آنکه مدیر مقتدری باشد، در برابر کارکنان و پیچیدگی موقعیت دستپاچه میماند. طنز فیلم از فاصلهٔ میان انتظارات رسمی و رفتار واقعی آدمها نیرو میگیرد؛ فاصلهای که اختلاف طبقاتی را نیز آشکار میسازد، بیآنکه آن را به یک پیام مستقیم و ساده فروبکاهد. طنز، تصادف و ریتم نامتعارف سوته روایت را با ضرباهنگی کاملاً متعارف پیش نمیبرد.
صحنههایی که در ظاهر مکثهایی روزمرهاند، گاهی ناگهان به لحظههایی ناآرام یا تعیینکننده بدل میشوند. شوخیها نیز همیشه برای آسودگی تماشاگر نیستند؛ گاه از دل بیدقتی، خودفریبی یا ناتوانی شخصیتها در فهم پیامد رفتارشان بیرون میآیند. حاصل، کمدیای است که در زیر سطح سبک و گاه بازیگوشش، نیرویی تیرهتر حمل میکند.
این ریتم نامتعارف از نقاط قوت فیلم است، زیرا تماشاگر را از اطمینان به مسیر آشنا بازمیدارد. در عین حال، همین روش ممکن است اثر را برای برخی پراکنده جلوه دهد. فیلم چندین فضای عاطفی و اجتماعی را به حرکت درمیآورد و همیشه همهٔ آنها را به یک اندازه منسجم نمیکند. بعضی مکثها، بهویژه در بخشهایی که رابطه و موقعیت داستانی پیش نمیرود، میتوانند کشدار به نظر برسند.
« قرار است نظم اقتصادی و مسئولیت را به مارتیا بیاموزد، اما خود به فضایی پر از بینظمی انسانی بدل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیگران و نیروی گروهی یکی از امتیازهای مهم فیلم، کیفیت بازیها و توجه آن به شخصیتهای فرعی است. ژانپیر ماریل در نقش مدیر فروشگاه، حضوری گرم و در عین حال پیچیده دارد؛ شخصیتی که میان خوشمشربی و مصلحتجویی در نوسان است. دومینیک لاوانان نیز با ترسیم زنی عصبی و حساس، به فضای کمدی فیلم رنگی ویژه میبخشد.
دانیل داریو، در نقش مادر مارتیا، نمایندهٔ نسلی است که عادت دارد مسائل را با اقتدار و تدبیر اقتصادی حل کند، حتی وقتی مسئلهای که پیش رویش قرار دارد از جنس دیگری است. وینسنت لندون و بازیگران نقشهای فرعی نیز به ساختن محیطی زنده کمک میکنند؛ محیطی که در آن هیچکس صرفاً ابزار پیشبرد قصه نیست.
جمعیت پیرامون مارتیا و فرانسین، هرکدام با غرابتها و منافع خود، حالوهوای فیلم را از یک عاشقانهٔ دونفره فراتر میبرند. این کیفیت گروهی، بهخصوص هنگامی که روایت به موقعیتهای شلوغتر و طنزآمیز میرسد، از نقاط قوت چشمگیر فیلم است. تغییر لحن؛ جسارت یا ناهماهنگی؟ فیلم بهتدریج از کمدیِ موقعیت و مشاهده به سوی قلمرویی تلختر حرکت میکند.
این چرخش میتواند از نظر موضوعی معنادار باشد: شور مارتیا، که ابتدا مانند نیرویی رهاییبخش جلوه میکند، وقتی با مسئولیت و پیامد روبهرو میشود، دیگر فقط رمانتیک نیست. با این حال، گذار میان لحنها برای همهٔ تماشاگران یکدست و قانعکننده نخواهد بود. لحظاتی هست که فیلم چنان به بازیگوشی و هزل نزدیک میشود که ورود ناگهانی به فضای تراژیک، بیش از آنکه نتیجهٔ طبیعی همان لحن باشد، گسستی محسوس به نظر میآید.
« بازیگران و نیروی گروهی یکی از امتیازهای مهم فیلم، کیفیت بازیها و توجه آن به شخصیتهای فرعی است. »
قوتها و کاستیها
این ناهماهنگی را میتوان ضعف ساختاری دانست، اما میشود آن را بخشی از تجربهٔ بیثبات فیلم نیز تلقی کرد: جهانی که مارتیا در آن زندگی میکند، میان بیاعتنایی، میل، مضحکه و رنج مرز روشنی ندارد. مسئله این است که اثر همیشه موفق نمیشود این پراکندگی را به وحدتی کامل تبدیل کند. به همین دلیل، «چند روز با من» بیش از آنکه فیلمی صیقلی و بیلغزش باشد، اثری کنجکاویبرانگیز و ناهموار است.
جمعبندی «چند روز با من» عاشقانهای متعارف دربارهٔ دو آدمی که یکدیگر را نجات میدهند نیست. فیلم، با تکیه بر بازیهای ظریف اوتوی و بونر و نگاه دقیق سوته به مناسبات طبقاتی و رفتارهای روزمره، دلبستگی را نیرویی میبیند که میتواند آدمی را از رخوت بیرون بکشد، اما لزوماً به او راهی پایدار نشان نمیدهد.
طنز نامنتظر، شخصیتهای فرعی پررنگ و ریتم لغزان، به اثر هویتی خاص میبخشند؛ هرچند تعدد ایدهها و چرخش تند میان کمدی و تراژدی گاه از انسجام آن میکاهد. ارزش فیلم در همین ترکیب ناآرام است: سبکی که زیر آن اندوهی خاموش جریان دارد، و شور عاطفیای که از همان ابتدا با احتمال شکست همراه است.
این اثر برای تماشاگرانی جذابتر خواهد بود که به سینمای شخصیتمحور، فضای اجتماعی زنده و روایتهای نامتعارف علاقه دارند؛ تماشاگرانی که از مکثها و ناهماهنگیهایش نیز بخشی از تجربهٔ فیلم را میسازند.
« مسئله این است که اثر همیشه موفق نمیشود این پراکندگی را به وحدتی کامل تبدیل کند. »



ثبت دیدگاه