نقد و بررسی
نقد A Dog Named Palma | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای درباره انتظار و پیوند «A Dog Named Palma» از ایدهای ساده و اثرگذار آغاز میشود: سگی که ناخواسته در فرودگاه置 میماند و هر روز چشمبهراه بازگشت صاحبش است. ورود کولیا، پسری نهساله که پس از مرگ مادر به خانه پدری آمده که چندان نمیشناسد، این انتظار را به روایتی دووجهی بدل میکند؛ هم درباره وفاداری حیوان و هم درباره کودکی که در میانه فقدان و تنهایی، به همراهی تازهای نیاز دارد.
فیلم که در فضای اتحاد جماهیر شورویِ دههٔ ۱۹۷۰ میگذرد، از رویدادی واقعی الهام گرفته و به کارگردانی Aleksandr Domogarov Jr. ساخته شده است. نیروی اصلی فیلم در کنار هم نشاندن این دو تنهایی است. پالما از دورماندن صاحبش رنج میبرد؛ کولیا نیز با غیبت مادر و فاصلهٔ عاطفی از پدر روبهروست.
این شباهت، رابطهٔ آنها را از یک دوستی شیرینِ صرف فراتر میبرد: هر دو منتظرند کسی آنها را ببیند، به یاد آورد و انتخاب کند. فیلم این مضمون را روشن و بیواسطه عرضه میکند، هرچند گاه چنان بر آن تأکید میگذارد که ظرافتهایش زیر بار توضیح قرار میگیرند. پالما؛ حضوری فراتر از نقش حیوان پالما قلب تپندهٔ اثر است.
« نیروی اصلی فیلم در کنار هم نشاندن این دو تنهایی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم برای سگ شخصیت انسانی یا دیالوگ نمیتراشد؛ در عوض، از رفتار، مکث و جهت نگاه او معنا میسازد. همین انتخاب، بهترین لحظههای فیلم را شکل میدهد: انتظار در فضای شلوغ فرودگاه، دنبالکردن رفتوآمد مسافران و واکنش به نشانههایی که شاید بازگشت صاحب را نوید دهند. در چنین صحنههایی، پالما نه یک ابزار عاطفی، بلکه حضوری زنده و مستقل است که میتواند بیکلام، هم دلتنگی را منتقل کند و هم امید را.
این تأثیر البته به بار عاطفیِ آشنای قصههای «کودک و سگ» متکی است. تماشاگر خیلی زود درمییابد که وفاداری پالما قرار است به کانون احساسات فیلم بدل شود؛ بنابراین، فیلم کمتر غافلگیر میکند و بیشتر میکوشد همان پیوند را در موقعیتهای گوناگون عمیقتر کند. این فرمول برای مخاطب خانوادگی دسترسپذیر است، اما در بعضی لحظهها پیشبینیپذیری از قدرت کشف و پیچیدگی میکاهد.
کولیا و بازی کودکانه Leonid Basov در نقش کولیا، سکوت و کنارهگیری پسر را با بازیای کنترلشده و باورپذیر بازتاب میدهد. او کودک داغداری را تصویر میکند که هنوز نمیتواند فقدانش را به زبان بیاورد و در خانهای تازه، میان غریبههایی آشنا بهنظررس، جایی برای خود پیدا کند. رابطهاش با پالما از همین ناتوانی در بیان آغاز میشود: پسر بهجای توضیحدادن اندوهش، با سگی پیوند میگیرد که خود نیز در انتظار است.
« فیلم برای سگ شخصیت انسانی یا دیالوگ نمیتراشد؛ در عوض، از رفتار، مکث و جهت نگاه او معنا میسازد. »
شخصیتها و اجرا
توازن میان بازی کودک و حضور حیوان از نقاط قوت فیلم است. کولیا به پالما صرفاً همچون وسیلهای برای سرگرمی یا تسکین نگاه نمیکند؛ او به سگ پناه میدهد، اما در عین حال از او پناه میگیرد. این رابطه دوطرفه، لحظههای صمیمی فیلم را از احساساتگراییِ صرف دور میکند. بااینهمه، گاهی روایت برای روشنکردن معنای عاطفی صحنه، توضیحی میافزاید که بازی و تصویر پیشتر آن را رساندهاند.
پدری که در حاشیه میماند در کنار محور پالما و کولیا، فیلم رابطهٔ پسر با پدر خلبانش، ویچسلاو، را پیش میبرد. این خط داستانی ظرفیت مهمی دارد: پدری که باید با فرزند کمشناختهاش پیوند برقرار کند، با مسئولیت عاطفی تازهای روبهرو میشود و ناچار است به نیازهای کودکی که سوگوار است توجه کند.
با این حال، فیلم به اندازهٔ کافی درونیات و انگیزههای او را نمیکاود. ویچسلاو بیشتر از آنکه شخصیتی با مسیر تحول کامل باشد، کارکردی روایی در داستان کولیا پیدا میکند. از همینجا بخشی از شتاب رابطهٔ پدر و پسر به چشم میآید. تغییر عاطفیِ چنین پیوندی نیازمند زمان، لغزش و گفتوگوهای دشوار است؛ اما فیلم در چند مقطع، نتیجه را زودتر از فرایند آن نشان میدهد.
« توازن میان بازی کودک و حضور حیوان از نقاط قوت فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اگر شخصیت پدر از پیچیدگی بیشتری برخوردار بود، قصه میتوانست در کنار مهر حیوان و کودک، دربارهٔ شکلگیری دوبارهٔ خانواده نیز تجربهای غنیتر بسازد. فرودگاه؛ صحنهٔ انتظار و حرکت فرودگاه در فیلم فقط پسزمینه نیست؛ فضایی است که انتظار پالما را به تصویری عینی تبدیل میکند. رفتوآمد هواپیماها، مسافران و کارکنان، تضادی معنادار با ماندن سگ میسازد: همه در حرکتاند، اما پالما در نقطهای ثابت، به امید بازگشت کسی میماند.
این محیط همچنین جهان کولیا را از خانه و مدرسه فراتر میبرد و به او امکان میدهد در میان آدمهایی با نقشها و مسئولیتهای متفاوت، تجربههای تازهای به دست آورد. فضای فرودگاه از نظر بصری ظرفیت خوبی دارد و حالوهوای دورهٔ تاریخی نیز به داستان رنگی مشخص میدهد. بااینحال، برخی رخدادهای مربوط به فرودگاه بیشتر برای رساندن قصه به مرحلهٔ بعد چیده شدهاند تا آنکه پیامد طبیعی رفتار شخصیتها باشند.
این تصنع در لحظههایی از باورپذیری میکاهد و یادآور میشود که فیلم گاهی برای حفظ حرکت قصه، از منطق درونی موقعیتها فاصله میگیرد. زبان عاطفی و مرز احساساتیگری «A Dog Named Palma» فیلمی است که بیپرده به عاطفه تکیه میکند. اندوه کولیا، وفاداری پالما و امید به بازپیوند، در مرکز روایت قرار دارند و موسیقی و موقعیتهای داستانی نیز در خدمت همین محورند.
« فضای فرودگاه از نظر بصری ظرفیت خوبی دارد و حالوهوای دورهٔ تاریخی نیز به داستان رنگی مشخص میدهد. »
قوتها و کاستیها
این صراحت برای مخاطبی که به دنبال درامی خانوادگی و گرم است، امتیاز محسوب میشود؛ فیلم از بیان احساسات نمیترسد و پیوند کودک و حیوان را با لحنی روشن و قابلفهم دنبال میکند. اما مرز میان تأثر و تأکید بیشازحد همیشه حفظ نمیشود. گاهی دیالوگها احساس صحنه را دوباره توضیح میدهند، درحالیکه نگاه پالما یا واکنش خاموش کولیا بهتنهایی میتوانست آن را منتقل کند.
این توضیحگویی، مجال تفسیر را کم میکند و لحظاتی را که میتوانستند با سکوت و تصویر اثرگذارتر شوند، به سمت ملودرام میبرد. فیلم هنگامی موفقتر است که به رفتارها اعتماد میکند و اجازه میدهد مخاطب خود پیوند میان فقدان، انتظار و همراهی را دریابد. جمعبندی «A Dog Named Palma» روایتی گرم و خانوادگی دربارهٔ وفاداری، سوگ و نیاز به تعلق است.
پیوند پالما و کولیا به آن جان میدهد و بازی Leonid Basov، همراه با حضور پرقدرت سگ، بخش مهمی از بار عاطفی فیلم را حمل میکند. فرودگاه نیز با تبدیلشدن به صحنهٔ انتظار، به داستان هویتی بصری میبخشد. در سوی دیگر، پرداخت کمعمقتر پدر، بعضی اتفاقهای تصنعی و توضیحدادنِ بیشازاندازهٔ احساسات، مانع از آن میشوند که فیلم به تمام ظرفیت دراماتیک خود برسد.
« اما مرز میان تأثر و تأکید بیشازحد همیشه حفظ نمیشود. »
جمعبندی
با وجود این کاستیها، اثر در چیزی که بیش از همه میخواهد به آن بپردازد موفق است: نشاندادن اینکه همراهیِ بیقیدوشرط میتواند برای کودکی تنها، نقطهٔ اتکایی واقعی باشد. پالما و کولیا رابطهای صمیمی میسازند که نیازی به پیچیدگیهای ساختگی ندارد؛ کافی است فیلم گاهی سکوتشان را جدی بگیرد.
ثبت دیدگاه