نقد و بررسی
نقد آوای کوههای دوردست (A Distant Cry from Spring) | 1980
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که از سکوت آغاز میشود یوجی یامادا در «A Distant Cry from Spring» داستانی میسازد که نیروی اصلیاش نه حادثههای پیاپی، بلکه دگرگونی آهسته آدمها در مجاورت یکدیگر است. فیلم با ورود کوساکو تاجیما، غریبهای تنها، به خانه تامیکو کازامی و پسر خردسالش، تاکشی، آغاز میشود؛ اما این مواجهه بهانهای برای ملودرام پرهیاهو نیست.
رابطهها در خلال روزهای تکراری کار، سکوتهای طولانی و همکاریهای کوچک شکل میگیرند. فیلم بهجای آنکه احساسات شخصیتها را توضیح دهد، به تماشاگر فرصت میدهد آنها را از رفتار و مکثهایشان دریابد. یامادا در مقام کارگردان و فیلمنامهنویس، از ساختاری ساده بهره میبرد، اما سادگی را با کممایگی یکی نمیگیرد.
هرچه روایت آرامتر پیش میرود، تماشاگر بیشتر به جزئیات توجه میکند: نگاههایی که زود قطع میشوند، دستی که در کاری روزمره یاری میرساند، یا لحظهای که دو نفر بیآنکه حرفی بزنند، حضور هم را میپذیرند. از همین جزئیات است که پیوند عاطفی فیلم شکل میگیرد؛ پیوندی نه ناگهانی، بلکه حاصل زیستن در کنار یکدیگر.
هوکایدو؛ جغرافیای کار و تنهایی چشماندازهای هوکایدو در این فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا نیستند؛ آنها بخشی از منطق زندگی شخصیتها هستند. مزرعه، دشتهای گسترده، آسمانهای باز و فاصله میان خانهها، هم دشواری زیست روستایی را محسوس میکنند و هم نوعی رهایی بصری به تصویر میدهند. دوربین با تأملی آرام، انسانها را در دل این پهنهها کوچک نشان میدهد، اما نه بیاهمیت: کوشش روزانهشان همان چیزی است که به محیط معنا میدهد.
« رابطهها در خلال روزهای تکراری کار، سکوتهای طولانی و همکاریهای کوچک شکل میگیرند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کار مزرعه در فیلم جلوهای تزیینی ندارد. دوشیدن گاوها، آمادهکردن علوفه و رسیدگی به زمین، بخشی از ریتم روز و معیار سنجش تعهد آدمهاست. تماشاگر میبیند که نزدیکی میان تامیکو و تاجیما نه با گفتوگوهای عاشقانه، بلکه از دل همین زحمت مشترک پدید میآید. طبیعت نیز در برابر آنها نه رام و شاعرانه، بلکه گاه سخت و بیاعتناست.
به این ترتیب، زیبایی منظره با دشواری معیشت درآمیخته و فیلم از تصویر روستا به کارتپستالی بیدردسر فروکاسته نمیشود. شخصیتپردازی از راه رفتار تامیکو زنی است که اندوه فقدان را با مسئولیتهای روزمره مهار میکند. او نه به هیجانزدگیِ رمانتیک فروکاسته میشود و نه صرفاً نمادی از مادری فداکار است.
استقلالش در شیوه اداره مزرعه و مراقبت از فرزند دیده میشود؛ در عین حال، فیلم نشان میدهد که این استواری به معنای بینیازی عاطفی نیست. تامیکو میتواند پذیرای کمک باشد، بیآنکه اختیار زندگیاش را واگذارد. تاجیما نیز با کمگویی و خویشتنداری تعریف میشود. حضور او در آغاز، بیش از آنکه توضیحی درباره گذشتهاش بدهد، پرسشی میسازد: این مرد از کجا آمده و چرا چنین خاموش است؟
بازی کن تاکاکورا از همین ابهام بهره میبرد. چهره و حرکاتش احساسات را آشکارا اعلام نمیکنند، اما نوعی احتیاط و مهربانی را در رفتار او جاری میسازند. در سوی دیگر، چیکو بایشو به تامیکو گرمایی بیتکلف میبخشد؛ بازی او متکی بر اغراق نیست و همین طبیعیبودن، آسیبپذیری و اراده شخصیت را همزمان باورپذیر میکند.
« دوشیدن گاوها، آمادهکردن علوفه و رسیدگی به زمین، بخشی از ریتم روز و معیار سنجش تعهد آدمهاست. »
شخصیتها و اجرا
تاکشی نیز صرفاً وسیلهای برای نزدیککردن دو بزرگسال نیست. رابطه او با تاجیما جنبهای مستقل دارد: مرد غریبه برای پسر هم الگوی پشتکار است و هم حضوری امن که جهان کودکانهاش را گسترش میدهد. فیلم در این پیوند، آموزش را به موعظه تبدیل نمیکند. آنچه تاکشی میآموزد، بیش از هر چیز از مشاهده و همراهی میآید.
عاطفهای که در کار روزانه ریشه میدواند یکی از ظریفترین انتخابهای فیلم آن است که عشق را به صحنههای پرشور و اعترافهای مکرر وابسته نمیکند. رابطه تامیکو و تاجیما از مجاورت، اعتماد تدریجی و تقسیم بار زندگی زاده میشود. او در کار مزرعه یاری میرساند و او نیز به حضورش مجال میدهد؛ این دادوستد ساده، بهتدریج معنایی فراتر از همکاری پیدا میکند.
فیلم بهخوبی میفهمد که برای آدمهایی با چنین زندگی سختی، مراقبت میتواند شکل عمیقتری از ابراز علاقه باشد. این پرهیز از بیان مستقیم، در بسیاری از لحظهها به سود فیلم تمام میشود. احساسات به جای آنکه به زبان خطابه بیان شوند، در فاصله میان آدمها، در مکثها و در تغییرهای کوچک رفتارشان حضور دارند.
تماشاگر باید در این سکوت شریک شود و نشانهها را دنبال کند. همین شیوه به فیلم وقاری عاطفی میدهد؛ گرمای آن از جنس احساسات بزرگ و ناگهانی نیست، بلکه از اعتماد شکنندهای میآید که آرامآرام ساخته میشود. بازیها و کارگردانی کمادعا یامادا در میزانسن و هدایت بازیگران نیز به همین خویشتنداری وفادار است.
« تاکشی نیز صرفاً وسیلهای برای نزدیککردن دو بزرگسال نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیتها اغلب در حال انجام کاری هستند و صحنهها اجازه نمیدهند احساسات از زندگی روزمره جدا شوند. این پیوند میان بازی و کنش، به جهان فیلم بافتی ملموس میدهد. بازیگران چنان در مناسبات مزرعه جا میافتند که کار روزانه بخشی از بیان شخصیت میشود، نه وقفهای میان دو صحنه داستانی. از سوی دیگر، کارگردانی کمادعا گاهی خطر یکنواختی را به همراه میآورد.
صحنههای طولانی فعالیتهای تکراری، برای مخاطبی که انتظار پیشروی سریع داستان دارد، ممکن است فرساینده باشد. بااینحال، این کندی بیهدف نیست: فیلم میخواهد زمان لازم برای شکلگیری عادت، اعتماد و دلبستگی را به تماشاگر منتقل کند. مسئله این است که همه لحظهها به یک اندازه از این فرصت بهره نمیبرند؛ برخی صحنهها با وجود فضای دلنشین، بیش از آنکه معنای تازهای به رابطهها بیفزایند، همان حالوهوا را تکرار میکنند.
ضرباهنگ، پیشبینیپذیری و موسیقی ساختار عاطفی اثر از همان ابتدا مسیری آشنا را نوید میدهد: غریبهای وارد خانهای تنها میشود، به بخشی از زندگی آن خانواده بدل میگردد و گذشتهاش سایهای بر این آرامش میاندازد. به همین دلیل، بعضی از فرازهای داستان و جهت کلی رابطهها چندان غافلگیرکننده نیستند.
فیلم نیز ظاهراً قصد ندارد با پیچشهای روایی، تماشاگر را مرعوب کند. ارزش آن بیشتر در چگونگی پیمودن مسیر است تا در مقصدی که وعده میدهد. بااینهمه، همین رویکرد در جاهایی به ضعف بدل میشود. وقتی روایت از پیش قابلحدس است و صحنهها نیز با مکثهای فراوان پیش میروند، مخاطب ممکن است احساس کند فیلم بیش از اندازه درنگ میکند.
« شخصیتها اغلب در حال انجام کاری هستند و صحنهها اجازه نمیدهند احساسات از زندگی روزمره جدا شوند. »
قوتها و کاستیها
موسیقی متن نیز گاه با برجستگی خود بر سکوت و صدای محیط سایه میاندازد. از آنجا که فیلم در تصویر و بازیها ظرفیت کافی برای انتقال احساس دارد، موسیقی در بعضی لحظهها میتوانست عقبتر بایستد و فضای آرام را بیواسطهتر باقی بگذارد. جمعبندی «A Distant Cry from Spring» درامی انسانی درباره کار، تنهایی و امکان بازگشت عاطفه به زندگیای است که مدتها زیر بار وظیفه و فقدان شکل گرفته است.
فیلم با بازیهای طبیعی کن تاکاکورا و چیکو بایشو، تصویرهای چشمنواز هوکایدو و توجه به جزئیات کار روزانه، رابطهای گرم و باورپذیر میسازد؛ رابطهای که بیش از آنکه در کلام تعریف شود، در همراهی و مراقبت جلوه میکند. کندی روایت، پیشبینیپذیری مسیر و موسیقی گاه پررنگ، از کاستیهای واقعی اثرند و ممکن است از کشش آن بکاهند.
اما برای تماشاگرانی که با سینمای تأملی و کمحادثه کنار میآیند، همین آرامش بخشی از تجربه است: فیلم فرصتی میدهد تا تغییرهای ظریف را ببینیم و عاطفه را نه چون حادثهای ناگهانی، بلکه چون چیزی که در کنار کار و گذر زمان ریشه میدواند، احساس کنیم.
« موسیقی متن نیز گاه با برجستگی خود بر سکوت و صدای محیط سایه میاندازد. »



ثبت دیدگاه