نقد و بررسی
نقد داستان سیندرلا: روزی روزگاری یک ترانه (A Cinderella Story: Once Upon a Song) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی قصهای آشنا «A Cinderella Story: Once Upon a Song» نسخهای نوجوانانه و موزیکال از قصهٔ سیندرلاست؛ فیلمی که بهجای تالار رقص و کفش بلورین، مدرسهٔ هنرهای نمایشی، اجرای موسیقی و رؤیای خوانندگی را در مرکز ماجرا میگذارد. کتی گیبز، بااستعداد اما زیر فشار خانوادهٔ ناتنیاش، دلباختهٔ لوک، دانشآموز تازهوارد، میشود.
صدای او بهتدریج به ابزار رقابت و فریب بدل میشود و کتی ناچار است میان پنهانماندن در سایه و ایستادن پای استعداد خویش یکی را برگزیند. فیلم از همان آغاز پنهان نمیکند که قصد دارد قصهای آشنا را با آرایشی تازه بازگو کند. در نتیجه، کشش اصلی نه در پرسش از سرنوشت شخصیتها، بلکه در مسیر رسیدن آنها به نقطهٔ اوج و کیفیت اجرای عناصر موزیکال و کمدی نهفته است.
این انتخاب برای مخاطبی که به داستانهای پریوار نوجوانانه علاقه دارد، میتواند آرامشبخش باشد؛ اما برای تماشاگر خواهان غافلگیری یا پیچیدگی روایی، محدودیتهای فیلم خیلی زود آشکار میشود. اجرای لوسی هیل و محور شخصیت کتی لوسی هیل مهمترین نیروی زندهٔ فیلم است. او کتی را نه صرفاً قربانیِ وضعیتی ناعادلانه، بلکه نوجوانی با استعداد و میل به دیدهشدن تصویر میکند؛ کسی که هنوز برای دفاع از خواستههایش به اطمینان و جسارت بیشتری نیاز دارد.
حضور صمیمی هیل باعث میشود تماشاگر بهسادگی با کتی همراه شود، حتی هنگامی که فیلم برای پرداخت تجربههای درونی او مکث کافی نمیکند. خوانندگی او نیز به نقش اعتباری میبخشد که از صرفِ گفتنِ «کتی استعداد دارد» فراتر میرود: توانایی شخصیت را میشنویم، نه فقط از دیگران دربارهاش میشنویم.
« کتی گیبز، بااستعداد اما زیر فشار خانوادهٔ ناتنیاش، دلباختهٔ لوک، دانشآموز تازهوارد، میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلم ظرفیت این شخصیت را تا پایان بهطور کامل نمیکاود. کتی در موقعیتهای متعددی در معرض تحقیر و سوءاستفاده قرار میگیرد، اما تغییر تدریجی او از سکوت به کنشگری میتوانست ظریفتر و باورپذیرتر ساخته شود. گاه به نظر میرسد روایت بیش از آنکه به رشد شخصی کتی علاقهمند باشد، به حفظ ریتم سبک و آمادهکردن او برای لحظههای نمایشی اهمیت میدهد.
با وجود این، جذابیت هیل کمک میکند که مرکز عاطفی فیلم از دست نرود. عاشقانهای کمجان در دل قصه رابطهٔ کتی و لوک قرار است قلب عاشقانهٔ فیلم باشد، اما یکی از کمرمقترین بخشهای آن نیز هست. لوک در مقام پسر تازهوارد، چهرهای دلپذیر و مناسب فضای فانتزی نوجوانانه دارد، ولی شخصیتپردازیاش به اندازهای نیست که پیوند میان او و کتی را عمیق کند.
تماشاگر میفهمد چرا کتی به او توجه دارد، اما کمتر میبیند که این دو چگونه به شناختی واقعی از یکدیگر میرسند. مشکل فقط کمبود لحظههای عاشقانه نیست؛ خودِ رابطه نیز به اندازهٔ کافی بر پایهٔ گفتوگو، تفاهم و دگرگونی متقابل شکل نمیگیرد. فیلم به نشانههای متعارفِ کشش نوجوانانه تکیه میکند و انتظار دارد همین نشانهها جای شیمی عاطفی را بگیرند.
در نتیجه، قصهٔ کتی دربارهٔ یافتن صدای خودش، از رابطهای که قرار است محرک بخشی از آن باشد، مؤثرتر و قانعکنندهتر جلوه میکند. این کاستی بهویژه زمانی محسوس است که فیلم از تماشاگر میخواهد برای سرنوشت عاشقانهٔ این دو اهمیت عاطفی قائل شود. موسیقی؛ موتور سرگرمی و گاه عامل گسست موسیقی در این فیلم زینت فرعی نیست؛ عنصر اصلی هویت آن است.
« بااینحال، فیلم ظرفیت این شخصیت را تا پایان بهطور کامل نمیکاود. »
شخصیتها و اجرا
ترانههای پرانرژی به روایت جنبوجوش میدهند و فضای مدرسهٔ هنرهای نمایشی را از پسزمینهای تزئینی به محیطی بدل میکنند که در آن صدا و اجرا بخشی از زندگی روزمرهٔ شخصیتهاست. بهترین لحظهها زمانی شکل میگیرند که موسیقی به تجربهٔ کتی پیوند میخورد: صدای او هم وسیلهٔ ابراز خویشتن است و هم چیزی که دیگران میکوشند مالک آن شوند.
اما کیفیت و جایگیری ترانهها یکدست نیست. برخی قطعهها نیروی سرگرمکنندهٔ فیلم را تقویت میکنند، حال آنکه برخی دیگر بیش از آنکه از دل موقعیت بیرون بیایند، مانند توقفی اجباری در جریان روایت احساس میشوند. این ناهمواری میتواند واکنشهای متضاد برانگیزد: برای گروهی، همین اغراق و شورِ پاپ بخشی از لذت فیلم است؛ برای گروهی دیگر، ترانهها ریتم داستان را میشکنند یا بهسرعت خستهکننده میشوند.
فیلم در بهترین حالت از موسیقی برای ساختن حالوهوا بهره میگیرد و در ضعیفترین حالت، به حضور موسیقی بسنده میکند. کلیشهها، طنز و مسئلهٔ بازنمایی روایت بر الگویی بسیار شناختهشده بنا شده است: قهرمانِ کمقدرت، خانوادهٔ ناتنیِ ستمگر، استعدادِ پنهان و فرصتی برای آشکارشدن حقیقت. فیلم این عناصر را با جدیت یک درام اجتماعی عرضه نمیکند، بلکه آنها را به قالب کمدی نوجوانانه و اغراقآمیز درمیآورد.
همین رویکرد میتواند تماشای آن را سبک و بیدردسر کند، اما در عین حال شخصیتهای منفی را به تیپهایی آشنا و کمعمق فرو میکاهد. نامادری و خواهر ناتنی بیش از آنکه از انگیزههای پیچیده برخوردار باشند، ابزارهایی برای ایجاد مانعاند. جدیتر از این محدودیت روایی، لحظاتی است که فیلم به کلیشههای نژادی و فرهنگی نزدیک میشود.
« اما کیفیت و جایگیری ترانهها یکدست نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضور شخصیتهای رنگینپوست گاه به شوخیهای سطحی یا نقشهای حاشیهای محدود میماند؛ همچنین بخشهایی از اجرا و رقص، بهجای آنکه با توجهی دقیق به زمینهٔ فرهنگی خود پرداخت شوند، همچون جلوهای تزئینی وارد فیلم میشوند. این انتخابها ممکن است در زمان تماشا بهسادگی از کنار مخاطب بگذرند، اما در بازنگری، توی ذوق میزنند و فاصلهای میان فیلم و ادعای شمولگرایانهٔ فضای مدرسهٔ هنری ایجاد میکنند.
سرگرمکنندهبودن فیلم این مسئله را برطرف نمیکند؛ فقط آن را در میان رنگ و حرکت پنهان میسازد. کارگردانی و ریتم روایت کارگردانی دیمون سانتوستفانو بیش از هر چیز بر حفظ ضرباهنگی روشن و دسترسپذیر تمرکز دارد. صحنهها با سرعتی مناسب برای فیلم نوجوانانه پیش میروند و فضای رنگارنگ و نمایشی، جهان قصه را از واقعگرایی روزمره جدا میکند.
این سبک، برای اثری که قرار نیست به درامی سنگین بدل شود، انتخابی منطقی است؛ اما گاهی همان سرعت مانع میشود که پیامدهای عاطفی رفتار شخصیتها مجال بروز پیدا کند. فیلم در انتقال مفهوم محوری خود—اینکه فرد باید صدای خویش را پس بگیرد و برای رؤیایش بایستد—شفاف است، ولی چندان پیچیده نیست.
مضمون در موقعیتها و ترانهها تکرار میشود، بیآنکه همیشه لایهای تازه پیدا کند. از سوی دیگر، پیروی آشکار از قالب سیندرلا به روایت انسجام میدهد، اما دست آن را برای غافلگیری میبندد. نتیجه اثری است که بیشتر بر آشنایی و خوشخلقی تکیه دارد تا بر نوآوری یا کشف دراماتیک. مخاطب و ارزش تماشا «Once Upon a Song» بیش از همه برای تماشاگرانی مناسب است که از قصههای عاشقانهٔ دبیرستانی، موسیقی پاپ و روایتهای ساده و آشنا لذت میبرند.
« سرگرمکنندهبودن فیلم این مسئله را برطرف نمیکند؛ فقط آن را در میان رنگ و حرکت پنهان میسازد. »
قوتها و کاستیها
فیلم در جمع دوستانه میتواند تجربهای سبک و سرگرمکننده باشد؛ حتی کاستیهایش گاه به بخشی از جذابیت ناخواستهاش بدل میشوند. حالوهوای پرجنبوجوش، حضور دوستداشتنی هیل و چند لحظهٔ موسیقاییِ خوشانرژی، آن را برای یک تماشای بیتکلف مناسب میکند. در مقابل، کسانی که به شخصیتپردازی دقیق، عاشقانهای باورپذیر یا داستانی دور از کلیشهها اهمیت میدهند، احتمالاً با فیلم فاصله خواهند گرفت.
همچنین حساسیت به بازنمایی فرهنگی میتواند لذت تماشا را مختل کند، زیرا برخی انتخابهای فیلم از آزمون نگاه امروز سربلند بیرون نمیآیند. این اثر را بهتر است نه بهعنوان بازآفرینی درخشان یک افسانه، بلکه بهمثابه سرگرمی نوجوانانهای دید که گاه با صداقت و انرژی خود دلنشین میشود و گاه زیر بار فرمولهای آماده میماند.
جمعبندی «A Cinderella Story: Once Upon a Song» فیلمی استوار بر جذابیت لوسی هیل، فضای موزیکال و آشنایی دلپذیر قصهٔ سیندرلا؛ اثری که میداند برای چه مخاطبی ساخته شده و در لحظههای موفقش با ترانه و شور نوجوانانه سرگرم میکند. در برابر، پیشبینیپذیری روایت، رابطهٔ عاشقانهٔ کمجان و پرداخت ناکافی برخی شخصیتها مانع میشوند که فیلم از قالب یک سرگرمی سبک فراتر رود.
مسئلهٔ کلیشههای نژادی و فرهنگی نیز نقصی جدی است که نمیتوان آن را صرفاً به گذر زمان نسبت داد. حاصل، فیلمی نامتوازن اما گاه دوستداشتنی است: انتخابی مناسب برای تماشای بیدغدغه، نه اثری که تازگی یا عمقش مدتها در ذهن بماند.
« مسئلهٔ کلیشههای نژادی و فرهنگی نیز نقصی جدی است که نمیتوان آن را صرفاً به گذر زمان نسبت داد. »



ثبت دیدگاه