نقد و بررسی
نقد A Burning Hot Summer | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تابستانی که زیر پوستش سرما پنهان است «A Burning Hot Summer» ساختهٔ Philippe Garrel، در ظاهر وعدهٔ روایتی پرحرارت از عشق و حسادت در تابستانی رومی را میدهد؛ اما گرمای عنوان بیش از آنکه به شور و حادثه بینجامد، به فضایی خفه، سنگین و فرساینده بدل میشود. فیلم از قاب خاکسپاری دوست پل آغاز میکند و او را به گذشته میبرد؛ به تابستانی که در آن با آنژل و فردریک آشنا شد و در کنار الیزابت، وارد مدار زندگی مشترک و آشفتهٔ آن دو شد.
این بازگشت به خاطره نه برای گشودن معمایی پرکشش، بلکه برای تأمل در عشق، فقدان و ناتوانی آدمها در فهم یکدیگر است. معماری روایت و خاطره روایت فیلم بر رفتوآمد میان اکنونِ سوگوار و گذشتهای بنا شده که آرامآرام شکل میگیرد. این ساختار، بهجای آنکه تعلیق متعارف بسازد، از همان آغاز سایهٔ فقدان را بر لحظات تابستانی میاندازد.
خاطره در اینجا بازسازیِ دقیق و بیطرفانهٔ رویدادها نیست؛ بیشتر همچون تصویری ذهنی است که با حسرت، اندوه و داوریهای پسینی آمیخته شده است. بنابراین، مخاطب با زنجیرهای از رخدادهای قطعی روبهرو نمیشود، بلکه در فضای عاطفی پل سهیم میشود؛ فضایی که در آن گذشته هم زیباست و هم از ابتدا نشانی از پایانپذیری دارد.
« معماری روایت و خاطره روایت فیلم بر رفتوآمد میان اکنونِ سوگوار و گذشتهای بنا شده که آرامآرام شکل میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب به فیلم حالتی مرثیهوار میدهد، اما در عین حال بخشی از نیروی دراماتیک آن را محدود میکند. از آنجا که روایت بیشتر به مشاهده و تأمل گرایش دارد تا پیشروی رویدادها، برخی صحنهها در یک وضعیت عاطفی ثابت باقی میمانند. تماشاگر باید بیش از آنکه منتظر گرهگشایی باشد، به لحن، سکوتها و فاصلهٔ میان شخصیتها توجه کند.
رم؛ منظرهای زیبا و بیاعتنا رم در فیلم صرفاً پسزمینهای تماشایی نیست؛ شهر همچون ظرفی است که رابطهها در آن شکل میگیرند و بهتدریج فرسوده میشوند. نور تابستانی، فضاهای داخلی و قاببندیهای نقاشانه، حسی از زیباییِ ایستا پدید میآورند. این زیبایی گاه با آشفتگی آدمها تضاد میسازد: بناها و خیابانها آرام و ماندگار به نظر میرسند، درحالیکه پیوندهای انسانی در معرض تغییرهای ناگهانیاند.
تصویرهای فیلم بهجای آنکه هر بار احساسات را بهروشنی توضیح دهند، آنها را در ترکیببندی و رنگها جای میدهند. همین رویکرد به اثر هویتی بصری میبخشد و آن را از درامی صرفاً گفتوگومحور جدا میکند. بااینحال، فاصلهٔ میان زیباییِ قاب و آشوبِ عاطفی همیشه به تضادی ثمربخش نمیانجامد؛ گاه تصویر چنان مسلط میشود که شخصیتها را به اجزای یک تابلوی زیبا بدل میکند، نه انسانهایی که تجربهشان با جزئیات ملموس پیش چشم ما شکل میگیرد.
« این انتخاب به فیلم حالتی مرثیهوار میدهد، اما در عین حال بخشی از نیروی دراماتیک آن را محدود میکند. »
شخصیتها و اجرا
چهار شخصیت در مدار حسادت و دلبستگی هستهٔ درام، همنشینی دو زوج است: فردریک، نقاش، و آنژل، بازیگر؛ و پل و الیزابت، دو بازیگری که به زندگی آنها راه پیدا میکنند. این نزدیکی فرصت میدهد فیلم عشق را نه در خلوت یک زوج، بلکه در شبکهای از نگاهها، مقایسهها و سوءظنها بررسی کند. حضور دیگری گاه رابطه را غنیتر میکند و گاه آن را به عرصهٔ رقابت خاموش بدل میسازد.
حسادت در این جهان صرفاً واکنشی به خیانت یا تهدیدی بیرونی نیست؛ نشانهٔ ترس از بیاهمیتشدن و از دستدادن جایگاه در نگاه محبوب نیز هست. فیلم بهدرستی نشان میدهد که وفاداری همیشه مفهومی ساده و قراردادی نیست. شخصیتها ممکن است خواهان صمیمیت باشند، اما همزمان از تعهدی که صمیمیت میطلبد بگریزند.
با این همه، انگیزههای بعضی تصمیمها بهاندازهٔ کافی روشن نمیشود. گاه تماشاگر میتواند تنش را احساس کند، اما نمیتواند با اطمینان بفهمد چه تجربه یا خواستهای شخصیت را به آن انتخاب رسانده است. این ابهام در برخی لحظهها به پیچیدگی روانشناختی کمک میکند، ولی در لحظههای دیگر بیشتر شبیه کمبود پرداخت به نظر میرسد.
« حضور دیگری گاه رابطه را غنیتر میکند و گاه آن را به عرصهٔ رقابت خاموش بدل میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها؛ میان شکنندگی و فاصله بازی مونیکا بلوچی و لوئی گارل از نقاط کانونی فیلم است. بلوچی به آنژل حضوری آمیخته از جذابیت و بیقراری میدهد؛ زنی که تصویر عمومیِ بازیگر بودنش با آسیبپذیری در زندگی خصوصیاش برخورد میکند. گارل نیز فردریک را با نوعی خودویرانگری و بیثباتی ترسیم میکند؛ مردی که میل به حفظ رابطه را بیان میکند، اما رفتارهایش همواره در خدمت آن میل نیست.
این ناهمخوانی میان خواسته و کردار، از سرچشمههای اصلی تنش فیلم است. بااینحال، بازیها در سراسر اثر به یک اندازه زنده و نافذ نیستند. شیوهٔ اجرایی خویشتندار و کماغراق فیلم گاهی به سردی میرسد، بهویژه هنگامی که گفتوگوها طولانی میشوند و احساسات بهجای آنکه از خلال کنش یا تغییر رابطه آشکار شوند، در کلام باقی میمانند.
در چنین لحظههایی، فاصلهٔ میان شخصیت و تماشاگر افزایش مییابد. این فاصله را میتوان بخشی از جهان عاطفیِ بستهٔ فیلم دانست، اما نمیتوان انکار کرد که گاه ارتباط حسی را دشوار میکند. گفتوگو، سکون و ریتم فیلم از مکث و گفتوگوهای طولانی پرهیز نمیکند. این انتخاب با سینمایی که بیش از حادثه به وضعیت روحی علاقهمند است سازگاری دارد؛ سکون به تماشاگر مجال میدهد تناقضهای رابطهها را ببیند و در فضای صحنهها بماند.
« بازیها؛ میان شکنندگی و فاصله بازی مونیکا بلوچی و لوئی گارل از نقاط کانونی فیلم است. »
قوتها و کاستیها
در بهترین لحظهها، همین مکثها حسِ زندگیِ روزمرهای را میسازند که زیر سطح آرامش، اضطراب و نارضایتی در آن انباشته شده است. اما ریتم کند همیشه به تأمل منجر نمیشود. بعضی گفتوگوها، بهجای آنکه لایهای تازه از شخصیتها آشکار کنند، حس تکرار پدید میآورند. هنگامی که تنش در شکل و معنای صحنه تغییر نمیکند، طولانیبودن مکثها به جای عمق، ملال میآفریند.
فیلم گاهی به جزئیاتی بصری یا لحظهای از حرکت و موسیقی نیاز دارد تا از یکنواختی بیرون آید؛ لحظههایی که نشان میدهند اثر ظرفیت سرزندگی دارد، اما از آنها بهندرت و با احتیاط بهره میگیرد. هنر، زندگی و حسِ بیجهتی حضور نقاش و بازیگران، امکان پیوندزدن هنر با زندگی را فراهم میکند. شخصیتها در جهانی فرهنگی و هنری زندگی میکنند، اما این نزدیکی به هنر لزوماً آنها را به خودشناسی یا رهایی نمیرساند.
برعکس، گاه حرفه و تصویر اجتماعیشان بر فاصلهای که میان خود واقعی و نقشی که بازی میکنند تأکید میگذارد. فردریک در مقام نقاش، آنژل در مقام بازیگر و پل و الیزابت در مقام بازیگرانی کمثبات، هر یک بهنحوی با مسئلهٔ دیدهشدن و تعریف خویش در برابر دیگران روبهرو هستند. بااینحال، این مضمونها بیشتر در حاشیهٔ درام حضور دارند تا آنکه بهطور کامل بسط یابند.
« اما ریتم کند همیشه به تأمل منجر نمیشود. »
جمعبندی
فیلم به پرسشهایی دربارهٔ معنا، هنر و وفاداری نزدیک میشود، اما همیشه آنها را تا نقطهای روشن و قانعکننده دنبال نمیکند. نتیجه اثری است که بیش از پاسخدادن، حالتی از تردید و بیجهتی را حفظ میکند؛ حالتی که برای برخی تماشاگران جذاب و اندوهبار است و برای برخی دیگر ناکافی. جمعبندی «A Burning Hot Summer» در اساس، فیلمی دربارهٔ عشقِ ناآرام و زیباییِ ناتوان از نجات آدمهاست.
رمِ تابستانی، قابهای نقاشانه و حضور بازیگران اصلی، جهانی بصری و عاطفی میسازند که در آن میل به نزدیکی همواره با حسادت، بیاعتمادی و ترس از فقدان درهم میآمیزد. فیلم در ثبت این شکنندگیها لحظههایی مؤثر دارد، اما ریتم کند، گفتوگوهای کشدار و انگیزههای گاه مبهم مانع میشوند همهٔ ظرفیتهای درام به یک تجربهٔ منسجم بدل شود.
اثر بیش از آنکه تماشاگر را با رویدادهایش درگیر کند، از او میخواهد در اتمسفر و چهرهها مکث کند. اگر این شیوه با سلیقهٔ بیننده همراه شود، فیلم به تأملی تلخ و تصویری دربارهٔ رابطههایی بدل میشود که در سکوت فرسوده میشوند؛ و اگر نه، همان سکونِ زیبا ممکن است به فاصلهای سرد و ملالآور تبدیل شود.
« جمعبندی «A Burning Hot Summer» در اساس، فیلمی دربارهٔ عشقِ ناآرام و زیباییِ ناتوان از نجات آدمهاست. »
ثبت دیدگاه