نقد و بررسی
نقد A Beautiful Day in the Neighborhood | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی مهربانی، نه ستایشنامهای ساده «A Beautiful Day in the Neighborhood» در ظاهر دربارهٔ فرد راجرز، مجری محبوب برنامهٔ کودک، و خبرنگاری است که برای نوشتن گزارشی دربارهٔ او به دیدارش میرود. اما فیلم از همان آغاز روشن میکند که قصد ندارد زندگینامهای متعارف یا مجموعهای از خاطرات شیرین دربارهٔ چهرهای مشهور بسازد.
کانون روایت لوید ووگل است؛ روزنامهنگاری زخمخورده و بدبین که مهربانی را بیشتر به چشم نقابی برای پنهانکردن حقیقت میبیند تا خصلتی اصیل. برخورد او با راجرز، آرامآرام به آزمونی برای همین بدگمانی بدل میشود: آیا میتوان به دیگری اعتماد کرد، بیآنکه رنجهای گذشته را انکار کرد؟ این انتخاب روایی هم قوت فیلم است و هم منشأ یکی از محدودیتهایش.
تمرکز بر لوید سبب میشود راجرز از جایگاه یک شمایل عمومی فراتر برود و در رابطهای انسانی و نابرابر ــ میان کسی که میپرسد و کسی که از پرسشگری میگریزد ــ معنا پیدا کند. در عین حال، تماشاگرانی که انتظار دارند فیلم بیشتر به زندگی خود راجرز بپردازد، ممکن است از فاصلهٔ میان عنوان اثر و مرکز واقعی داستان غافلگیر شوند.
فیلم ساختهٔ ماریل هلر، در نهایت کمتر میپرسد «راجرز که بود؟» و بیشتر میپرسد «حضور او چه چیزی را در دیگری آشکار میکند؟» روایت؛ گزارش روزنامهنگار بهمثابه آینه ماموریت حرفهای لوید قرار است محدودهای روشن داشته باشد: دیدار، گفتوگو و نوشتن گزارشی دربارهٔ مردی که میلیونها نفر او را میشناسند.
« این انتخاب روایی هم قوت فیلم است و هم منشأ یکی از محدودیتهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما فیلم بهتدریج این چارچوب را از شکل یک پروندهٔ مطبوعاتی بیرون میکشد. پرسشها دیگر فقط دربارهٔ راجرز نیستند؛ به خانواده، خاطره و خشم خود لوید راه مییابند. همین جابهجایی، روایت را از یک زندگینامهٔ خطی جدا میکند و آن را به مطالعهای دربارهٔ ناتوانی آدمها در گفتن آنچه واقعاً آزارشان میدهد بدل میسازد.
این ساختار از پیچیدهکردن ماجرا پرهیز میکند و بهجای آن، بر تکرارهای کوچک، مکثها و تغییرهای تدریجی تکیه دارد. بنابراین کشش فیلم کمتر از رخدادهای بیرونی میآید و بیشتر از پرسشی درونی نیرو میگیرد: آیا لوید میتواند از پشت سنگر بدبینیاش بیرون بیاید؟ چنین رویکردی برای برخی تماشاگران دلنشین و تأملبرانگیز است، اما برای کسانی که درام را با پیشروی تند و رویدادهای پرشمار میسنجند، ممکن است کمشتاب یا حتی کشدار جلوه کند.
تام هنکس؛ ظرافت در برابر تقلید بازی تام هنکس از مهمترین دستاوردهای فیلم است، زیرا نقش فرد راجرز را صرفاً به تقلید از صدا، حرکات یا ظاهر او تقلیل نمیدهد. هنکس آرامش شخصیت را با نوعی دقت جسمانی میسازد: مکث پیش از پاسخ، نگاه بیشتاب و شیوهای که توجه را از خود به طرف مقابل منتقل میکند.
حاصل، اجرایی است که گرمی دارد اما به نمایش پرزرقوبرق بدل نمیشود. تماشاگر میتواند باور کند با انسانی طرف است که مهربانی برایش نه یک شعار آماده، بلکه انضباطی روزانه است. یکی از جذابیتهای این بازی آن است که راجرز را بینقص و دستنیافتنی نمیکند. فیلم بهجای آنکه او را قدیسی بیتناقض نشان دهد، بر شیوهٔ حضورش در برابر آدمهای دیگر تمرکز میکند؛ بر اینکه چگونه گوش میدهد و چگونه به احساسات ناخوشایند جا میدهد.
« اما فیلم بهتدریج این چارچوب را از شکل یک پروندهٔ مطبوعاتی بیرون میکشد. »
شخصیتها و اجرا
نگاه مستقیم او به دوربین نیز، در برخی لحظهها، مرز میان جهان برنامهٔ تلویزیونی و سالن سینما را نازک میکند. این لحظهها ممکن است برای تماشاگر آشنا با راجرز صمیمیتی ویژه داشته باشند، اما بدون چنین خاطرهای هم نیروی خود را حفظ میکنند، چون فیلم آنها را همچون دعوتی به مکث و توجه به کار میگیرد.
لوید ووگل؛ شخصیتپردازی و بازی متیو ریس متیو ریس، لوید را با چهرهای بسته، واکنشهایی تند و رفتاری که گاه بیش از اندازه خشن به نظر میرسد، شکل میدهد. او شخصیتی را بازی میکند که نه صرفاً «بدبین» است و نه بهآسانی با یک توصیهٔ اخلاقی دگرگون میشود. خشم لوید از گذشتهای خانوادگی و رابطههایی آسیبدیده نیرو میگیرد؛ از همین رو، نزدیکشدن او به دیگران برایش با خطرِ دوباره رنجدیدن همراه است.
فیلم در بهترین لحظههایش این فاصله را توضیح نمیدهد، بلکه اجازه میدهد از واکنشهایش آن را حس کنیم. با این همه، شدت بازی و رفتار لوید ممکن است برای بعضی تماشاگران به اغراق نزدیک شود. گاهی واکنشهای او چنان تند است که شخصیت بیش از آنکه انسانی پیچیده به نظر برسد، به مانعی روایی بدل میشود؛ مانعی که قرار است مهربانی راجرز در برابرش بدرخشد.
در سوی دیگر، رابطهٔ لوید با خانوادهاش به داستان وزن و بافت میدهد و یادآوری میکند که ترمیم یک پیوند دشوار، با دیدن یک الگوی بهتر آغاز میشود، اما لزوماً با همان دیدن پایان نمییابد. کارگردانی و جهان بصری ماریل هلر میان دو جهان تصویری رفتوآمد میکند: فضای روزمرهٔ لوید و جهان آشناتر و کوچکمقیاس برنامهٔ راجرز.
« نگاه مستقیم او به دوربین نیز، در برخی لحظهها، مرز میان جهان برنامهٔ تلویزیونی و سالن سینما را نازک میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تفاوت فقط تزئینی نیست؛ به فیلم امکان میدهد تضاد میان آشفتگی درونی و آرامش تلویزیونی را به زبان تصویر بیان کند. بازسازی حالوهوای برنامه، با دقت و نوعی بازیگوشی، هم ادای احترامی به آن جهان است و هم فاصلهای را حفظ میکند تا فیلم در خاطرهپردازی صرف فرو نرود. کارگردانی بهجای آنکه احساسات را با حرکتهای پرشتاب یا موسیقی پرحجم تحمیل کند، اغلب به سکوت و زمان اعتماد دارد.
لحظههایی که شخصیتها مکث میکنند، گاهی بیش از گفتوگوهای طولانی معنا پیدا میکنند. این انتخاب در صحنههای آرام اثرگذار است و حالوهوای ملایم فیلم را تثبیت میکند. اما همان کندی، اگر تماشاگر با ریتم کمحادثهٔ اثر همراه نشود، میتواند از تمرکز او بکاهد. فیلم در اینجا مخاطب را وادار به شتاب نمیکند؛ از او میخواهد درنگ کند، و این درخواست همیشه برای هر سلیقهای پذیرفتنی نیست.
مهربانی؛ کنش دشوار، نه احساس آماده در مرکز فکری فیلم، مهربانی قرار دارد؛ اما اثر در بهترین لحظههایش آن را با خوشبینی سادهدلانه یکی نمیگیرد. مهربانی در اینجا به معنای چشمپوشی از خشم یا پاککردن خاطرهٔ رنج نیست. بیشتر شبیه تلاشی است برای نامگذاری احساسات و روبهروشدن با آنها، بهجای آنکه در سکوت یا تلخی دفن شوند.
همین تلقی است که فیلم را از یک پیام اخلاقی سرراست جدا میکند: راجرز قرار نیست با چند جملهٔ حکیمانه مسئلههای لوید را حل کند؛ حضور او فقط امکان دیگری برای دیدن آن مسئلهها میگشاید. بااینحال، اثر گاهی به آستانهٔ شیرینیِ بیش از اندازه نزدیک میشود. تأکید مکرر بر تأثیر عاطفی لحظهها ممکن است حس دستکاری احساسات را برانگیزد، بهخصوص اگر تماشاگر با شخصیت راجرز یا فضای برنامهٔ او پیوند پیشینی نداشته باشد.
« لحظههایی که شخصیتها مکث میکنند، گاهی بیش از گفتوگوهای طولانی معنا پیدا میکنند. »
قوتها و کاستیها
فیلم وقتی موفقتر است که به سکوت اعتماد میکند و کمتر میکوشد معنای صحنه را توضیح دهد. در این لحظهها، احساس از دل رابطه و رفتار بیرون میآید، نه از تأکید مستقیم بر اینکه تماشاگر باید چه احساسی داشته باشد. ریتم و تجربهٔ تماشاگر ریتم آرام فیلم انتخابی آگاهانه است و با جهان اخلاقیاش تناسب دارد: توجه، گوشدادن و صبر، همگی در برابر عادت به واکنش فوری قرار میگیرند.
تماشاگرانی که به این آهنگ تن بدهند، احتمالاً در مکثها و جزئیات کوچک چیزی مییابند که در درامی پرشتاب مجال بروز نمیکرد. برای آنان، فیلم میتواند پس از پایان نیز در ذهن بماند، نه بهخاطر غافلگیری داستانی، بلکه بهسبب لحظههایی که احساس را بیسروصدا انباشته میکنند. اما همین انتخاب، هزینهای دارد.
برخی بخشها بیش از اندازه طول میکشند و رابطهٔ مرکزی گاهی میتوانست با صحنههایی فشردهتر، انسجام بیشتری پیدا کند. افزون بر این، توازن میان زندگی حرفهای راجرز و مسیر شخصی لوید بهوضوح به سود دومی است؛ تصمیمی که از نظر دراماتیک قابل فهم است، اما ممکن است توقع کسی را که برای شناخت بیشتر راجرز به سراغ فیلم آمده، برآورده نکند.
اثر از همان جایی نیرو میگیرد که محدودیتش نیز شکل میگیرد: راجرز را از راه تأثیرش بر دیگری میشناسیم، نه از راه ترسیم گستردهٔ زندگی مستقل او. جمعبندی «A Beautiful Day in the Neighborhood» فیلمی آرام، صمیمی و عاطفی است که بهجای ساختن چهرهای افسانهای از فرد راجرز، از حضور او برای کاوش در خشم، بخشایش و دشواریِ نزدیکشدن به دیگران بهره میگیرد.
« فیلم وقتی موفقتر است که به سکوت اعتماد میکند و کمتر میکوشد معنای صحنه را توضیح دهد. »
جمعبندی
بازی گرم و سنجیدهٔ تام هنکس، سکوتهای حسابشده و نگاه کارگردان به مهربانی بهمثابه کاری دشوار، از برجستهترین امتیازهای اثرند. در برابر، تمرکز محدود بر خود راجرز، ریتم گاه کشدار و لحظههایی که بیش از حد بر شیرینی احساسی تکیه میکنند، میتوانند فاصلهای میان فیلم و بخشی از مخاطبان ایجاد کنند.
این اثر بیش از آنکه شرح زندگی یک چهرهٔ مشهور باشد، داستان خبرنگاری است که ناچار میشود به آنچه سالها از مواجهه با آن گریخته نگاه کند. ارزشش نیز در همین جابهجایی است: یادآوری میکند که مهربانی همیشه پاسخ فوری یا راهحلی جادویی نیست؛ گاهی تنها شکلِ دشوار و آرامِ ماندن در کنار دیگری است.



ثبت دیدگاه