نقد و بررسی
نقد سرزمین وحشی (Wildland) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانواده؛ پناهگاه و دام «Wildland» با تصویری از حادثهای ویرانگر آغاز میشود: آیدا، دختر هفدهسالهای که مادرش را در تصادف از دست داده، ناچار است به خانهٔ خالهاش بودیل نقل مکان کند؛ زنی که سالها از او دور بوده و اکنون با سه پسر بزرگسال خود زندگی میکند. این موقعیت، بهظاهر داستانی آشنا دربارهٔ سوگ و جابهجایی ناگهانی است، اما فیلم بهسرعت وجه تیرهتر ماجرا را آشکار میکند.
خانهای که قرار است پناهگاه باشد، همزمان کانون روابطی است که امنیت را با وابستگی و محبت را با کنترل درهم میآمیزند. قدرت محوری فیلم در همین دوگانگی نهفته است. خانوادهٔ بودیل در فضای خانه گرم و صمیمی به نظر میرسند؛ نزدیکی جسمانی و مراقبتهای روزمره، تصویری از پیوندی بیواسطه میسازد.
اما بیرون از خانه، همین جمع خانوادگی درگیر خشونت و فعالیتهای تبهکارانه است. فیلم این دو وجه را نه بهعنوان دو دنیای جدا، بلکه همچون دو نمود از یک نظام ارزشی واحد نشان میدهد: هرچه به سود خانواده باشد، پذیرفتنی است؛ وفاداری به خویشاوندان بر هر قاعدهٔ اخلاقی دیگری تقدم دارد. همین منطق است که محبت را از معنای ساده و آرامشبخشش تهی میکند و آن را به نیرویی بدل میسازد که میتواند هم محافظت کند و هم اسیر سازد.
آیدا میان سوگ و تعلق آیدا در آغاز بیشتر ناظر است تا کنشگر. او هنوز در شوک فقدان مادرش به سر میبرد و ورود به خانوادهای ناآشنا، با قواعدی نانوشته و رفتاری پرحرارت، فرصت چندانی برای سوگواری آرام به او نمیدهد. سکوت و خویشتنداریاش صرفاً نشانهٔ انفعال نیست؛ بخشی از سازوکار بقاست. او میکوشد پیش از آنکه تصمیمی بگیرد، آدمها و مناسبات تازه را بفهمد.
« قدرت محوری فیلم در همین دوگانگی نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مسیر او را نمیتوان به انتخابی ساده میان «خوب» و «بد» فروکاست. آیدا در برابر جهانی قرار میگیرد که هم خطرناک است و هم جذابیتهایی دارد: تعلق، توجه، آزادی از قواعد معمول و نوعی هیجان که زندگی پیشینش شاید در اختیارش نمیگذاشت. فیلم بهخوبی نشان میدهد که کشیدهشدن به این فضا لزوماً از سر بیخبری نیست؛ گاهی نیاز به پذیرفتهشدن و داشتن خانواده، مرز میان مقاومت و همراهی را مبهم میکند.
بااینحال، این تحول در برخی نقاط بهاندازهای که ظرفیتش را دارد کاویده نمیشود. آیدا در موقعیتهایی تعیینکننده قرار میگیرد، اما فیلم همیشه زمان کافی برای روشنکردن لایههای درونی واکنشهایش اختصاص نمیدهد. بودیل؛ مادری با منطق قدرت بودیل مهمترین نیروی شکلدهندهٔ فضای فیلم است.
او هم خالهای حمایتگر است و هم مادری سلطهجو که انتظار دارد همهچیز در مدار خواست او بچرخد. این تناقض، شخصیتش را از یک شرور ساده و یکبعدی فراتر میبرد. مهربانی او میتواند واقعی باشد، اما واقعیبودنِ آن لزوماً به معنای بیقیدوشرطبودن نیست. محبت بودیل در بستری از اقتدار و مالکیت شکل میگیرد؛ گویی خانواده را دوست دارد، اما همزمان آن را دارایی خود میداند.
Sidse Babett Knudsen این دوگانگی را با ظرافت اجرا میکند. بازی او بهجای تکیه بر انفجارهای نمایشی، از تغییرهای کوچک در نگاه، لحن و حالت بدن نیرو میگیرد. بودیل میتواند در لحظهای آرامشبخش و در لحظهای دیگر تهدیدآمیز باشد، بیآنکه فیلم برای هر تغییر شخصیتی توضیحی صریح فراهم کند.
« مسیر او را نمیتوان به انتخابی ساده میان «خوب» و «بد» فروکاست. »
شخصیتها و اجرا
این نوسان، حس ناامنی را تشدید میکند: دیگران نمیدانند در برابر محبت او چه اندازه اختیار دارند و در برابر خشمش تا کجا میتوانند مقاومت کنند. برادران و بافت زندگی خانوادگی سه پسر بودیل صرفاً ابزار پیشبرد خط جنایی نیستند؛ هر یک بخشی از ساختار قدرت و وابستگی خانواده را نمایندگی میکنند.
رابطهٔ آنها با مادرشان، میان اطاعت، رقابت و نیاز به تأیید در حرکت است. در عین حال، حضور شریکهای عاطفی و کودکان، زندگی روزمره را به شبکهای از پیوندهای شکننده تبدیل میکند. در این جهان، امور خانوادگی و فعالیتهای مجرمانه پیوسته به هم راه مییابند؛ نه میتوان خشونت را بیرون از خانه نگه داشت و نه میتوان خانه را از منطق خشونت پاک کرد.
بخشهای مربوط به زندگی در خانه، از بهترین لحظات فیلماند. گفتوگوها و رفتارهای عادی، بهجای آنکه مکثهایی بیاثر میان رخدادهای جنایی باشند، نشان میدهند چگونه عادت و صمیمیت میتوانند امر نگرانکننده را به بخشی از زندگی روزانه بدل کنند. تماشاگر از یکسو در برابر این خانواده احساس بیگانگی میکند و از سوی دیگر، بهتدریج کشش رابطههای درونی آن را درمییابد.
بااینحال، بعضی شخصیتها و مناسباتشان فرصت رشد کامل پیدا نمیکنند. فیلم بیشتر نشانههایی از تنش و زخمهای خانوادگی عرضه میکند تا آنکه همهٔ آنها را تا عمق روانیشان دنبال کند. خشونت، اخلاق و وفاداری «Wildland» در ظاهر یک درام جنایی است، اما مسئلهٔ اصلیاش صرفاً جرم و پیامدهای آن نیست.
« رابطهٔ آنها با مادرشان، میان اطاعت، رقابت و نیاز به تأیید در حرکت است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم میپرسد وفاداری خانوادگی چه زمانی از فضیلت به توجیهی برای آسیبزدن به دیگران بدل میشود. در جهان بودیل، اخلاق نه بر پایهٔ اصولی همگانی، بلکه با معیار منفعت خانواده سنجیده میشود. این تعریف محدود از درست و غلط، برای اعضای خانواده انسجام میآورد، اما بهایش را کسانی میپردازند که درون حلقهٔ حمایت قرار ندارند؛ یا کسانی که بهتدریج از اطاعت سرباز میزنند.
خشونت فیلم نیز بیشتر از آنکه جنبهای پرزرقوبرق داشته باشد، تلخ و فرساینده است. رویدادهای خشن قرار نیست تماشاگر را با هیجان لحظهای راضی کنند؛ کارکردشان نشاندادن پیامدهای نظامی است که در آن تهدید و زور به زبان معمول ارتباط بدل شدهاند. این انتخاب به فضای سنگین اثر کمک میکند. تنش در سراسر روایت باقی میماند و حتی لحظات آرام هم از احساس خطر خالی نیستند.
فیلم در ساختن این اقلیم عاطفی موفق است، هرچند برخی مسیرها و پیامدها زودتر از موعد قابل حدس میشوند. بازیها و بیان سینمایی بازیها از امتیازهای اصلی فیلماند. Sandra Guldberg Kampp در نقش آیدا از اجرایی کمحرف و مهارشده بهره میگیرد؛ او احساسات شخصیت را بهجای توضیحدادن، در مکثها و واکنشهای کوچک نگه میدارد.
این رویکرد با وضعیت دختری که هنوز در حال فهمیدن محیط تازه است تناسب دارد. بازیگران زن دیگر نیز حضوری مؤثر دارند و فیلم در ترسیم قدرت و脆ندگی روابط میان زنان، گاه از خط جنایی خود زندهتر میشود. کارگردانی Jeanette Nordahl در ایجاد فضایی سرد، فشرده و ناآرام کامیاب است. فیلم در انتخاب میزانسن و ریتم، بهجای شتابدادن دائمی به روایت، اجازه میدهد فشار در روابط روزمره رسوب کند.
« فیلم میپرسد وفاداری خانوادگی چه زمانی از فضیلت به توجیهی برای آسیبزدن به دیگران بدل میشود. »
قوتها و کاستیها
موسیقی نیز حالتی نامتعارف و گاه غریب دارد؛ بهجای آنکه احساسات را بهروشنی جهت دهد، فاصلهای ناآرام میان تصویر و تماشاگر ایجاد میکند. این انتخاب ممکن است برای برخی مخاطبان کاملاً جا نیفتد، اما با جهان نامطمئن فیلم سازگار است. روایت و محدودیتهای آن اثر با وجود ایدهٔ قوی و فضای منسجم، از محدودیتهایی در پرداخت رنج میبرد.
بعضی چرخشها و مسیرهای داستانی بهسرعت قابل پیشبینی میشوند و همین امر از اثرگذاری غافلگیریهای روایی میکاهد. مسئله فقط پیشبینیپذیری نیست؛ فیلم گاهی بیش از آنکه رابطهها را بسط دهد، به نشانهگذاری برای تنش بعدی بسنده میکند. نتیجه آن است که ظرفیت شخصیتها—بهویژه پیچیدگی پیوندهای خانوادگی و آنچه هر یک برای حفظ این پیوند حاضرند از دست بدهند—در همهٔ بخشها به یک اندازه بالفعل نمیشود.
پایانبندی نیز با همین محدودیت روبهروست. بدون ورود به جزئیات روایی، میتوان گفت فیلم در واپسین مرحله به مسیری آشنا نزدیک میشود و فرصت چندانی برای تعمیق معنای رابطهها یا پیامدهای عاطفی تصمیمها باقی نمیگذارد. پایان از نظر حالوهوا با جهان اثر بیگانه نیست، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار جمعبندی پختهتری دارند، کمرمق یا ناتمام احساس شود.
این کاستی، تأثیر فضای فیلم را از میان نمیبرد، ولی مانع از آن میشود که تمام ظرفیت دراماتیکش به نتیجهای به همان اندازه ماندگار برسد. جمعبندی «Wildland» اثری تلخ و درگیرکننده دربارهٔ خانوادهای است که محبت را از خشونت جدا نمیکند و وفاداری را به قانونی بیچونوچرا بدل میسازد. جذابیت اصلی آن در فضای سنگین، روابط خانوادگی پرکشش و بازیهای باورپذیر، بهویژه در نقشهای زنانه، نهفته است.
« این انتخاب ممکن است برای برخی مخاطبان کاملاً جا نیفتد، اما با جهان نامطمئن فیلم سازگار است. »
جمعبندی
فیلم در سوی دیگر، از پیشبینیپذیری برخی مسیرها و کمعمقی نسبی شماری از شخصیتها آسیب میبیند و پایانش آنقدر که باید، به پرسشهای عاطفی و اخلاقی اثر پاسخ نمیدهد. بااینهمه، تصویر خانوادهای که هم پناه است و هم تهدید، تا مدتها پس از پایان در ذهن باقی میماند؛ تصویری از پیوندی که ممکن است گرم و صمیمی باشد، اما همیشه آزادیبخش نیست.



ثبت دیدگاه