نقد و بررسی
نقد ستوان بد: بندر نیواورلئان (Bad Lieutenant: Port of Call New Orleans) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و جهان آن «ستوان بد: بندر نیواورلئان» ساختهٔ ورنر هرتسوگ، فیلمی جنایی است که بهتدریج از قالب یک پروندهٔ پلیسی فاصله میگیرد و به مطالعهای نامتعارف از اعتیاد، قدرت و آشفتگی اخلاقی بدل میشود. ماجرا در نیواورلئانِ پس از طوفان کاترینا میگذرد؛ شهری زخمی که در آن ویرانی طبیعی با فساد انسانی درهم تنیده است.
ترنس مکدونا، پلیسی که پس از نجات یک زندانی در سیلاب به مقام ستوانی میرسد، از آسیب کمر و وابستگی به داروهای مسکن رنج میبرد. با ورود پروندهٔ قتل خانوادهای از مهاجران آفریقایی، مسیر کاری او بار دیگر به برخوردی ناآرام با جرم و قانون میرسد. فیلم از همین نقطه، پرسشی تلخ را پیش میکشد: آیا مردی که خود در حال فروپاشی است میتواند عدالت را نمایندگی کند؟
قهرمانی که با زخم آغاز میشود آغاز فیلم، تصویری فشرده از تناقض محوری شخصیت مکدونا به دست میدهد. او در موقعیتی قهرمانانه دست به نجات میزند، اما همان واقعه همزمان جسمش را آسیبپذیر میکند و راه وابستگیاش را میگشاید. فیلم این گذشته را نه بهانهای برای تبرئهٔ او، بلکه زمینهای برای شناختن پیچیدگیهایش به کار میگیرد.
« فیلم از همین نقطه، پرسشی تلخ را پیش میکشد: آیا مردی که خود در حال فروپاشی است میتواند عدالت را نمایندگی کند؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مکدونا قربانی درد است، اما در همان حال از جایگاه پلیسیاش برای ارضای نیازهای شخصی و تحمیل ارادهاش بر دیگران بهره میبرد. مرز میان رنجدیدگی و سوءاستفاده، میان ضعف و سلطه، در رفتار او پیوسته جابهجا میشود. این ابهام اخلاقی از نقاط قوت فیلم است. قهرمان نه نمونهای پاک از وظیفهشناسی است و نه شروری یکبعدی که بتوان بهآسانی محکومش کرد.
او میتواند در پیگیری پرونده باهوش و مصمم باشد و در همان روز، رفتاری بیرحمانه یا خودخواهانه نشان دهد. اثر از تماشاگر نمیخواهد بهسادگی جانب او را بگیرد؛ بیشتر میکوشد ما را در کنار مردی قرار دهد که قضاوتهایش، مثل قامتش، همیشه کج و نامتوازن است. نیکلاس کیج؛ اجرایی بر لبهٔ مهار نیکلاس کیج در نقش مکدونا مرکز ثقل فیلم است.
بازی او پرتحرک، عصبی و عامدانه نامتعارف است؛ بدنی که بهسبب درد خمیده و نامتقارن شده، پیش از آنکه شخصیت سخنی بگوید، بخشی از آشفتگی درونیاش را آشکار میکند. کیج از مکثها، تغییر ناگهانی لحن، نگاههای ناپایدار و حرکات ناموزون بهره میگیرد تا مردی بسازد که انگار همواره با خودش و جهان اطرافش در جنگ است.
« مرز میان رنجدیدگی و سوءاستفاده، میان ضعف و سلطه، در رفتار او پیوسته جابهجا میشود. »
شخصیتها و اجرا
حاصل، اجرایی است که گاهی تماشایی و گاهی عمداً آزارنده میشود. تماشای این بازی میتواند بهتنهایی انگیزهٔ اصلی دیدن فیلم باشد. کیج از نقش پلیس فاسد تصویری متعارف نمیسازد؛ او شخصیت را به موجودی همزمان مضحک، تهدیدآمیز و اندوهبار تبدیل میکند. گاه انرژی بازی از قاب فراتر میرود و مکدونا را به حضوری تقریباً کاریکاتوری نزدیک میکند؛ اما این خطر، با منطق جهان فیلم بیگانه نیست.
هرتسوگ بهجای رامکردن افراط کیج، آن را به بخشی از بافت اثر بدل میکند. همین انتخاب، برای بعضی تماشاگران رهاییبخش و برای برخی دیگر خستهکننده خواهد بود. هرتسوگ و لحن میان کمدی و تباهی لحن فیلم بهسادگی در یک دسته جا نمیگیرد. «ستوان بد» هم درام جنایی است، هم کمدی سیاه و هم پرترهای از انسانی که واقعیت را از پشت پردهٔ نیاز، درد و توهم تجربه میکند.
لحظههایی که ممکن است در فیلمی جدی صرفاً تلخ یا خشونتبار باشند، در اینجا گاه کیفیتی نامعقول و حتی کمیک پیدا میکنند. خنده در چنین صحنههایی آسودگی نمیآورد؛ بیشتر از آنکه رنج را خنثی کند، بیقاعدگی جهان فیلم را برجسته میسازد. این لحن نامطمئن، از ویژگیهای متمایز اثر است، اما منبع اصلی شکاف میان مخاطبان نیز به شمار میرود.
« حاصل، اجرایی است که گاهی تماشایی و گاهی عمداً آزارنده میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از تماشاگر انتظار دارد بارها میان خنده، انزجار و همدلی جابهجا شود، بیآنکه همیشه پلی روشن میان این واکنشها بسازد. گاهی این بیثباتی به حس سرگیجهای ثمربخش میانجامد؛ گاهی هم به نظر میرسد اثر صرفاً به عجیببودن خود اکتفا کرده است. در نتیجه، فیلم نه با یک لحن یکپارچه، بلکه با برخورد پیدرپی لحنها پیش میرود.
شهر زخمی و حضور طبیعت نیواورلئانِ پس از کاترینا بیش از یک پسزمینهٔ داستانی است. شهرِ آسیبدیده، با نشانههای فقر و بینظمی، به بازتابی از وضعیت مکدونا تبدیل میشود؛ محیطی که در آن مرز میان نظم رسمی و هرجومرج روزمره شکننده است. با این حال، فیلم کمتر به تحلیل اجتماعی مستقیم پناه میبرد و بیشتر از فضای شهر برای شکلدادن به حس کلی اثر استفاده میکند.
پیامد آن دوگانه است: محیط، حالوهوایی ماندگار میآفریند، اما ظرفیت آن برای تبدیلشدن به بخشی عمیقتر از درام همیشه بهتمامی به کار گرفته نمیشود. در کنار شهر، جانوران و تصویرهای مربوط به طبیعت نیز به جهان فیلم حالتی غریب میبخشند. حضور خزندگان و موجودات دیگر، فضای واقعگرایانهٔ پلیسی را از تعادل معمولش خارج میکند و حس میدهد طبیعت در حاشیهٔ تمدن آرام نمیگیرد؛ گویی در دل نظم انسانی هم نیرویی بدوی و مهارنشدنی جریان دارد.
« در نتیجه، فیلم نه با یک لحن یکپارچه، بلکه با برخورد پیدرپی لحنها پیش میرود. »
قوتها و کاستیها
این موتیفها گاهی معنایی روشن و قابلتفسیر ندارند و بهتر است آنها را نه نشانههایی با پاسخ قطعی، بلکه بخشی از بافت کابوسوار فیلم دانست. روایت پراکنده و ضرباهنگ نابرابر پروندهٔ قتل، استخوانبندی داستان را فراهم میکند، اما فیلم بیش از آنکه به حل معما وفادار بماند، مجذوب سرگردانی مکدونا در زندگی شخصی و حرفهایاش است.
شاخههای گوناگون روایت، از اعتیاد و بدهی تا روابط و مناسبات قدرت، مدام توجه را از مسیر اصلی منحرف میکنند. این پراکندگی گاهی با تجربهٔ ذهنی شخصیت سازگار است: داستان نیز مانند مکدونا از تمرکز میگریزد و به مسیرهای فرعی میلغزد. بااینحال، این پیوند همیشه به انسجام منجر نمیشود. بخشهایی از فیلم چنان کش میآیند که تعلیق پرونده کمرنگ و حرکت کلی اثر سنگین میشود.
از همین رو، انتظار یک تریلر جنایی خوشساخت با ریتمی رو به افزایش ممکن است به ناامیدی بینجامد. فیلم بیشتر به پرترهٔ شخصیتی علاقه دارد تا معمایی دقیق و مرحلهبهمرحله. این انتخاب به اثر هویت میبخشد، اما هزینهاش کاهش تمرکز روایی است. حتی اگر پراکندگی را تصمیمی آگاهانه بدانیم، همهٔ خردهروایتها به یک اندازه در شکلگیری تصویری منسجم از مکدونا مؤثر نیستند.
« شاخههای گوناگون روایت، از اعتیاد و بدهی تا روابط و مناسبات قدرت، مدام توجه را از مسیر اصلی منحرف میکنند. »
جمعبندی
برخی صحنهها با قدرت در ذهن میمانند، در حالی که پیوند میان آنها گاهی سست به نظر میرسد. جمعبندی «ستوان بد: بندر نیواورلئان» فیلمی یکدست و بینقص نیست؛ نیروی بازی نیکلاس کیج، لحن سیاه و نامتعارف هرتسوگ و فضای پساکاترینای آن، در کنار روایتی پراکنده و ضرباهنگی نابرابر قرار میگیرند.
ارزش اصلی اثر در آن است که قهرمانش را به معمایی اخلاقی و انسانی تبدیل میکند: مردی آسیبدیده که میتواند همزمان خطرناک، مضحک، کارآمد و شکستخورده باشد. فیلم برای تماشاگرانی که از افراط بازیگری، طنز تلخ و روایتهای لغزان استقبال میکنند، تجربهای بهیادماندنی خواهد بود؛ اما کسانی که درام جنایی منظم و شخصیتپردازی کماغراق میخواهند، ممکن است با آن فاصله بگیرند.
ابهام میان شاهکارِ آشفته و شکستِ جسورانه، بخشی از هویت فیلم است، نه مسئلهای که بهسادگی بتوان از آن عبور کرد.
« برخی صحنهها با قدرت در ذهن میمانند، در حالی که پیوند میان آنها گاهی سست به نظر میرسد. »
ثبت دیدگاه