نقد و بررسی
نقد خنّاق بوستون (The Boston Strangler) | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری در محاصرهٔ ترس «The Boston Strangler» ساختهٔ ریچارد فلایشر، بیش از آنکه معمایی جنایی برای گشودن باشد، تصویری از جامعهای است که در برابر خشونتی مبهم و فراگیر، آرامآرام توانِ تشخیص و اطمینان خود را از دست میدهد. موج قتل زنان، شهر بوستون را به فضایی از مراقبت، شایعه و سوءظن بدل میکند؛ اما فیلم از همان آغاز، بهجای آنکه قاتل را مرکز بیچونوچرای روایت قرار دهد، نگاه را متوجه کسانی میکند که باید او را پیدا کنند.
حاصل، اثری است که تعلیقش نه فقط از خطر جنایت، بلکه از ناتوانی نهادها در فهم آن سرچشمه میگیرد. فیلم بر پایهٔ پروندهای واقعی ساخته شده، اما ارزش آن را نمیتوان صرفاً با میزان انطباقش با تاریخ سنجید. فلایشر واقعیت را به مادهای سینمایی بدل میکند تا دربارهٔ ترس جمعی، محدودیت تحقیق و شکنندگی یقین حرف بزند.
بوستون در این روایت، تنها محل وقوع جنایت نیست؛ شهری است که هر خیابان و خانهاش میتواند به صحنهای از اضطراب بدل شود. تحقیق بهمثابهٔ روایت اصلی ساختار فیلم از الگوی آشنای تریلرهای جنایی فاصله میگیرد. در بسیاری از آثار این ژانر، تماشاگر از همان ابتدا به سوی شخصیت مجرم کشیده میشود؛ اینجا اما قاتل تا بخش قابلتوجهی از فیلم غایب میماند و جای خالیاش را پرونده، شاهدان، مظنونان و گفتوگوهای پلیس پر میکنند.
این انتخاب، انتظاری عامدانه میسازد: تماشاگر باید همراه با کارآگاهان در میان سرنخهای ناقص حرکت کند، بیآنکه امتیاز دانستنِ بیشتر را داشته باشد. تمرکز بر فرایند تحقیق، به فیلم امکان میدهد جنایت را نه رخدادی منفرد، بلکه مسئلهای پیچیده و جمعی نشان دهد. هر سرنخ، بهجای آنکه راهحل را روشن کند، ممکن است فرضیهای تازه بسازد یا مسیر مأموران را منحرف سازد.
« حاصل، اثری است که تعلیقش نه فقط از خطر جنایت، بلکه از ناتوانی نهادها در فهم آن سرچشمه میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از همینرو، تعلیق اثر بر غافلگیریهای ناگهانی متکی نیست؛ از انباشتهشدن تردید و فرسودگی پدید میآید. بیننده بیش از آنکه بپرسد «چه اتفاقی خواهد افتاد؟»، درگیر این پرسش میشود که آیا اساساً میتوان از این آشفتگی به حقیقتی مطمئن رسید یا نه. فرم چندپاره و نگاه ناآرام فلایشر مهمترین ویژگی فرمی فیلم، استفادهٔ جسورانه از تقسیم قاب، نماهای موازی و برشهای ناگهانی است.
قاببندیهای چندبخشی گاه چند موقعیت را همزمان در برابر چشم قرار میدهند و تجربهٔ تماشای یک تحقیق خطی را به منظرهای پراکنده و پرتنش تبدیل میکنند. تصویر بهندرت آرام میماند؛ گویی خودِ شکل روایت نیز از اضطراب شهر و ناپایداری اطلاعات تأثیر پذیرفته است. این شگردها در بهترین لحظات، کارکردی فراتر از نمایش مهارت فنی پیدا میکنند.
چندپارگی تصویر یادآور آن است که پرونده از قطعاتی جداافتاده تشکیل شده و هیچکس به تمامیِ آن دسترسی ندارد. همزمان، تقسیم قاب میتواند احساس فاصله و محصوربودن را تقویت کند: آدمها در اتاقها، پشت درها و در محدودههای تصویری جداگانه گرفتار میشوند. فیلم به این ترتیب، آشفتگی ذهنی را به زبان بصری ترجمه میکند.
بااینهمه، همین زبان پرتحرک گاه بیش از اندازه بر روایت سایه میاندازد. تغییرهای پیاپی در قاب و تدوین ممکن است تمرکز را از مسیر تحقیق منحرف کند و پیوند میان بعضی لحظهها را سست سازد. وقتی ابزارهای بصری پیدرپی توجه میطلبند، تماشاگر گاهی بهجای دنبالکردن منطق پرونده، درگیر رمزگشایی از شکل ارائهٔ تصویر میشود.
« از همینرو، تعلیق اثر بر غافلگیریهای ناگهانی متکی نیست؛ از انباشتهشدن تردید و فرسودگی پدید میآید. »
شخصیتها و اجرا
این دوگانگی، هم یکی از وجوه متمایز فیلم است و هم یکی از سرچشمههای دشواری آن. بازیها و فرسودگی مأموران هنری فوندا در نقش جان باتملی، چهرهای آرام و سنجیده به مرکز تحقیق میآورد. حضور او نه بر نمایش اقتدار پرهیاهو، بلکه بر مشاهده، مکث و تلاش برای نظمبخشیدن به دادههای متناقض تکیه دارد.
این خویشتنداری، تضادی مؤثر با آشوب پیرامون میسازد و به فیلم اجازه میدهد فشار پرونده را بدون تکیهٔ مداوم بر هیجاننمایی به تصویر بکشد. جورج کندی نیز به فضای گروهیِ تحقیق وزنی زمینیتر میبخشد. تقابل میان روشها و خلقوخوهای مأموران، پرونده را از ماجرای یک قهرمان منفرد بیرون میآورد و آن را به کار دشوارِ جمعی تبدیل میکند.
فرسودگی این شخصیتها بهتدریج در تکرار جلسات، بنبستها و ضرورت تصمیمگیری زیر فشار آشکار میشود. فیلم در اینجا درک خوبی از خستگی اداری و روانی دارد: تحقیق نه رشتهای از لحظات درخشان، بلکه انبوهی از تلاشهای ناقص است. تونی کرتیس، که در بخشهای ابتدایی عمدتاً در حاشیهٔ انتظار باقی میماند، حضوری متفاوت و حسابشده دارد.
ورود دیرهنگام او، ساختار فیلم را دگرگون میکند و توجه را از حرکت جمعی مأموران به مواجههای شخصیتر میکشاند. این تغییر، برای برخی تماشاگران میتواند بیش از حد طولانی به نظر برسد؛ بااینحال، از نظر ساختاری با تأکید فیلم بر غیبت و نادیدگیِ تهدید سازگار است. فیلم پیش از آنکه چهرهای به خطر بدهد، تماشاگر را با پیامدهای آن روبهرو میکند.
« این دوگانگی، هم یکی از وجوه متمایز فیلم است و هم یکی از سرچشمههای دشواری آن. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شهری سرد، تهدیدی روزمره فضای بوستون در فیلم از راه منظرهپردازی پرزرقوبرق ساخته نمیشود؛ نیروی آن در سردی و بیقراری محیط است. خانهها، راهروها و خیابانها، بهجای آنکه پناهگاهی مطمئن باشند، امکان وقوع خطر را در خود نگه میدارند. همین عادیبودن فضاست که اضطراب را مؤثرتر میکند: تهدید از جهانی دور و افسانهای نمیآید، بلکه در دل زندگی روزمره کمین کرده است.
فلایشر از نمایش مستقیم خشونت بهعنوان تنها ابزار ایجاد هراس استفاده نمیکند. انتظار، سکوت، فاصلهٔ میان دو سرنخ و ناتوانی در پیشبینیِ آنچه رخ خواهد داد، سهم مهمتری در ساختن فضای سنگین فیلم دارند. نتیجه، حس ناامنیای است که از لحظههای پرتنش فراتر میرود و در سراسر روایت باقی میماند.
شهر انگار به شبکهای از مکانهای بالقوه خطرناک تبدیل شده است؛ مکانی که مردم در آن نهفقط از جنایت، بلکه از ندانستنِ هویت و نزدیکیِ خطر میترسند. کاستیها و مسئلهٔ ریتم طولانیبودن مسیر تحقیق، گاه به تکرار و افت شتاب میانجامد. فیلم میخواهد سردرگمی و فرسایش را به تجربهٔ تماشاگر منتقل کند، اما در بخشهایی این قصد به ریتمی کمجان بدل میشود.
تعدد مظنونان و رفتوآمد میان سرنخها، بدون آنکه همیشه شناختی عمیق از شخصیتهای فرعی فراهم کند، میتواند حس پراکندگی را افزایش دهد. برخی چهرهها بیشتر کارکردی در پرونده دارند تا حضوری مستقل و ماندگار. این محدودیت با پیچیدگی تدوین تشدید میشود. ساختار چندلایه گاهی بهجای روشنکردن رابطهٔ میان رویدادها، بر ابهام میافزاید؛ ابهامی که با فضای اثر تناسب دارد، اما همیشه به تجربهٔ رواییِ روانی کمک نمیکند.
« خانهها، راهروها و خیابانها، بهجای آنکه پناهگاهی مطمئن باشند، امکان وقوع خطر را در خود نگه میدارند. »
قوتها و کاستیها
همچنین تغییر کانون توجه در نیمهٔ دوم، هرچند از نظر مضمونی مهم است، ممکن است برای مخاطبی که با روایت پلیسی همراه شده، ناگهانی یا دیرهنگام احساس شود. جمعبندی «The Boston Strangler» اثری جسورانه است که جنایت واقعی را به بستری برای کاوش در ترس عمومی، ناتوانی تحقیق و شکنندگی یقین تبدیل میکند.
قوت اصلی آن در روایت محتاطانه و نگاه گروهیاش نهفته است: فیلم از قهرمانسازی ساده پرهیز میکند و نشان میدهد که جستوجوی حقیقت، در عمل، از بنبستها و خطاهای انسانی جدا نیست. بازیهای سنجیده، فضای سرد شهر و طراحی بصری چندپاره، تجربهای ناآرام و متمایز میآفرینند. در برابر این دستاوردها، تدوین پرتلاطم و ریتم نامتوازن گاه انسجام روایت را تضعیف میکند و پرداخت شتابزدهٔ شخصیتهای فرعی از عمق جهان فیلم میکاهد.
بااینحال، همین ناآرامیها بخشی از هویت اثرند: فیلم نمیخواهد پرونده را به معمایی تمیز و آسانگشوده فروبکاهد. آنچه باقی میماند، تصویری سرد از شهری در بیم و پروندهای است که هرچه پیش میرود، بهجای آرامشبخشیدن، پرسشهای دشوارتری پیش روی تماشاگر میگذارد.
« بازیهای سنجیده، فضای سرد شهر و طراحی بصری چندپاره، تجربهای ناآرام و متمایز میآفرینند. »
ثبت دیدگاه