نقد و بررسی
نقد بخششهای محبتآمیز (Tender Mercies) | 1983
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت از حاشیه «Tender Mercies» بیش از آنکه دربارهٔ بازگشت یک خواننده به صحنه باشد، دربارهٔ دشوارتر و کمصداترِ بازگشت به زندگی است. مک اسلج، خوانندهٔ پیشین موسیقی کانتری، پس از سالهایی آمیخته به الکل و شکست، در گوشهای از تگزاس میکوشد روزهایش را از نو سامان دهد. دوستی با رزا لی و پسر او، سانی، دریچهای به سوی این امکان میگشاید؛ اما فیلم از همان ابتدا روشن میکند که دگرگونی قرار نیست با یک تصمیم قهرمانانه یا حادثهای تکاندهنده رقم بخورد.
بازسازی زندگی اینجا بیشتر به مجموعهای از کارهای کوچک شباهت دارد: کار کردن، شنیدن، پذیرفتن مسئولیت و دوباره حاضر شدن در کنار دیگران. بروس برسفورد و فیلمنامهٔ هورتون فوت از این مصالح، درامی میسازند که عمداً از الگوی متعارف «سقوط و رستگاری» فاصله میگیرد. گذشتهٔ مک اهمیت دارد، اما فیلم آن را به رشتهای از توضیحات و صحنههای بازگشتی تبدیل نمیکند.
آنچه اهمیت مییابد، شیوهای است که گذشته در رفتار و سکوت او باقی مانده است. روایتِ کمحادثه، زندگیِ پُرپشت ریتم آرام فیلم ممکن است در نگاه نخست نشانهٔ کمبود درام به نظر برسد، اما این آرامش بخشی از منطق روایت است. دوربین به جای آنکه تماشاگر را از بحرانی به بحران دیگر ببرد، لحظههای عادی را دنبال میکند؛ زندگی در اقامتگاهی ساده، گفتوگوهای کوتاه، کارهای روزمره و مکثهایی که گاه از جملههای صریح معنای بیشتری دارند.
« گذشتهٔ مک اهمیت دارد، اما فیلم آن را به رشتهای از توضیحات و صحنههای بازگشتی تبدیل نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم انگار از دل داستانی وسیعتر، فقط برشهایی را برمیگزیند که برای فهم حالِ اکنون مک کافیاند. این انتخاب به فیلم حسِ مشاهدهگری میدهد: گویی زندگی شخصیتها بیرون از قاب نیز ادامه دارد و ما تنها مدتی مهمان آن هستیم. بااینحال، همین خصلت میتواند به نقطهضعف تبدیل شود. بعضی صحنهها آنقدر کمشتاباند که کشآمده به نظر میرسند و تکرار روزمرگی همیشه به لایهای تازه از شخصیت یا رابطه نمیانجامد.
برای تماشاگری که انتظار پیشرفت داستانی روشن و پیوسته دارد، فیلم ممکن است بیش از اندازه کمحادثه باشد. بازی رابرت دووال؛ هنرِ کمگویی مرکز ثقل فیلم رابرت دووال در نقش مک است. او شخصیت را با نمایشهای پرقدرت یا فورانهای عاطفی نمیسازد؛ جزئیات کوچک را به کار میگیرد: مکثی پیش از پاسخ، نگاهِ گریزانی که چیزی را پنهان میکند، یا حالتی که در آن هم خستگی دیده میشود و هم میل به ادامه دادن.
این بازی به تماشاگر اجازه میدهد میان رفتار بیرونی و آشفتگی درونی فاصلهای زنده بیابد. دووال، که آوازهای فیلم را نیز خود اجرا میکند، مک را نه به شمایل کلیشهایِ هنرمند تباهشده فرو میکاهد و نه از او قهرمانی بینقص میسازد. مک گاهی دستوپاگیر، محتاط و ناتوان از بیان احساسات است؛ همین نقصهاست که تلاشش برای تغییر را باورپذیر میکند.
« فیلم انگار از دل داستانی وسیعتر، فقط برشهایی را برمیگزیند که برای فهم حالِ اکنون مک کافیاند. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر شاهد پیروزی یکبارهٔ اراده نیست، بلکه تماشاگر انسانی است که باید بارها انتخاب کند همان راه دشوارتر را ادامه دهد. بازی دووال در بهترین لحظهها چنان کمادعاست که معنای صحنه را نه با تأکید، بلکه با امتناع از تأکید منتقل میکند. پیوندها و فاصلهها رزا لی و سانی امکان دیگری برای مک فراهم میکنند: تعلق به جمعی کوچک، نه بازگشت به شهرت یا احیای تصویر گذشتهٔ خود.
رابطهٔ مک با سانی، با آن سادگی و بیتکلفیاش، از بخشهای گرمتر فیلم است. نزدیکی میان آن دو از راه همراهی و حضور شکل میگیرد، نه از گفتوگوهای توضیحی. سانی نیز فقط وسیلهای برای نرمکردن شخصیت اصلی نیست؛ حضور او پرسشهایی دربارهٔ خانواده، فقدان و جای خالیِ پدر را به فضای داستان وارد میکند.
اما پیوند عاطفی مک و رزا لی به همان اندازه قانعکننده از کار درنمیآید. فیلم از رابطهشان با لحنی محترمانه و بیهیاهو سخن میگوید، ولی همین خویشتنداری گاهی مانع میشود صمیمیت میان آن دو بهاندازهٔ کافی ملموس شود. رزا لی حضوری آرام و متین دارد، اما رابطهٔ او و مک در برخی لحظهها بیشتر به توافقی برای زیستن در کنار هم میماند تا پیوندی که تماشاگر بتواند گرمای آن را بهروشنی حس کند.
« رابطهٔ مک با سانی، با آن سادگی و بیتکلفیاش، از بخشهای گرمتر فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کمبود شیمی عاطفی میان دو شخصیت، از ظرفیت یکی از محورهای مهم فیلم میکاهد. گذشته، موسیقی و امکانِ دوباره موسیقی کانتری در فیلم صرفاً پسزمینهای برای معرفی شغل پیشین مک نیست؛ بخشی از هویت و زخمی است که با او مانده. بازگشت موسیقی به زندگی او، هم نویدبخش است و هم پرسشبرانگیز: آیا هنرمند میتواند گذشتهاش را پشت سر بگذارد و در عین حال دوباره به صدای خودش نزدیک شود؟
فیلم پاسخ آسانی نمیدهد. آواز خواندن یا بازگشت به کار، بهتنهایی درمان و جبران نیست؛ فقط یکی از راههایی است که مک میتواند از طریق آن با جهان ارتباط برقرار کند. در همینجا، فیلم از ستایش سادهانگارانهٔ استعداد هنری فاصله میگیرد. استعداد، شهرت و حرفه نمیتوانند پیوندهای آسیبدیده را خودبهخود ترمیم کنند.
آنچه در اکنون اهمیت دارد، مسئولیتپذیری و رفتار روزانه است. موسیقی از دل تجربهٔ زیسته بیرون میآید، اما فیلم اصرار ندارد هر احساس را به ترانه یا گفتار تبدیل کند. گاهی سکوت همان چیزی را حمل میکند که آواز نمیتواند. فضا و شیوهٔ فیلمبرداری چشماندازهای باز و زندگی کمتظاهرِ تگزاس در ساختن حالوهوای اثر نقشی اساسی دارند.
« کمبود شیمی عاطفی میان دو شخصیت، از ظرفیت یکی از محورهای مهم فیلم میکاهد. »
قوتها و کاستیها
قابها اغلب سادهاند و به رخنمایی بصری تمایل ندارند؛ فضاهای خالی، جادهها و افقهای گسترده به جای آنکه صرفاً پسزمینه باشند، با تنهایی و گسستِ شخصیت اصلی همنفس میشوند. فیلمبرداری از جلب توجه به خود پرهیز میکند و تدوین نیز بهجای تندکردن ضرباهنگ، به صحنهها فرصت میدهد در سکوت جا بیفتند.
این سادگی با جهان فیلم تناسب دارد، اما همیشه یکدست و بینقص نیست. در بعضی بخشها، مکثهای طولانی بهجای آنکه معنای تازهای بسازند، فقط زمان صحنه را افزایش میدهند. مرز میان تأمل و رخوت باریک است و «Tender Mercies» گاه از این مرز عبور میکند. بااینهمه، پرهیز از جلوهگری باعث میشود لحظههای عاطفی بهجای آنکه به تماشاگر تحمیل شوند، امکان کشف پیدا کنند.
معنای مهربانی عنوان فیلم را میتوان اشارهای به آن نوع مهربانی دانست که نه نمایشی است و نه نجاتبخش به معنای معجزهآسا. مک فرصت تازهای پیدا میکند، اما فیلم آن را پاداشی خودکار برای رنجهای گذشته نشان نمیدهد. مهربانی در اینجا بیشتر به گشودن فضایی برای تغییر شباهت دارد: کسی در را میگشاید، اما عبور از آن بر عهدهٔ خود شخصیت است.
« این سادگی با جهان فیلم تناسب دارد، اما همیشه یکدست و بینقص نیست. »
جمعبندی
همین نگاه، لحن اثر را از احساساتگرایی دور میکند. فیلم از رنج نمیخواهد که حتماً معنایی روشن و دلگرمکننده داشته باشد و از خوشبختی نیز تصویری بیدغدغه نمیسازد. شخصیتها فقدان و اندوه را با خود حمل میکنند، حتی وقتی زندگی فرصتی تازه پیش رویشان میگذارد. بنابراین، امید در این اثر نه وعدهٔ پایانِ درد، بلکه امکانِ زیستن در کنار آن است.
جمعبندی «Tender Mercies» درامی انسانی و کمصداست که نیروی اصلیاش را از بازی دقیق رابرت دووال، فیلمنامهٔ خویشتندار و توجه به جزئیات روزمره میگیرد. فیلم با پرهیز از شرح مفصل گذشته و پرهیز از اوجهای نمایشی، تماشاگر را به مشاهدهٔ فرایند دشوار تغییر دعوت میکند. در برابر، همین ریتم آرام و کمحادثه در جاهایی کش میآید و رابطهٔ مک و رزا لی از گرمای عاطفیِ لازم برخوردار نمیشود.
بااینحال، اثر در تصویرکردن نوعی رستگاریِ کوچک و زمینی موفق است؛ رستگاریای که نه با فراموشی گذشته، بلکه با ساختن عادتهای تازه و پذیرفتن حضور دیگران شکل میگیرد. فیلم پس از پایان تماشا در ذهن میماند، نه به سبب پیچیدگی داستانی یا ضربههای ناگهانی، بلکه به خاطر سکوتهایی که میان شخصیتها جریان دارد و بازیای که در کوچکترین حرکتهایش معنایی عمیق مییابد.
« همین نگاه، لحن اثر را از احساساتگرایی دور میکند. »



ثبت دیدگاه