نقد و بررسی
نقد پاکنویس (Coup de Torchon) | 1981
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سیمای یک مأمور درمانده «Coup de Torchon» ساختهٔ برتران تاورنیه، بر سطح قصهای دربارهٔ رئیس پلیسی ناتوان در شهری کوچک و دورافتاده بنا شده است؛ اما نیروی اصلی فیلم در آن چیزی نیست که این مأمور انجام میدهد، بلکه در فاصلهٔ میان ظاهر محقر او و امکان خشونتی است که در درونش پنهان مانده.
لوسین کوردیه، مردی که اطرافیان بهآسانی تحقیرش میکنند، ابتدا به نظر میرسد بیش از آنکه در برابر فساد بایستد، با آن کنار آمده باشد. فیلم از همین سکون آغاز میکند: سکونی آمیخته به سستی، تسلیم و نوعی بیاعتنایی که کمکم شکل تهدیدی نامعلوم به خود میگیرد. کوردیه نه قهرمانی کلاسیک است و نه قربانیای که بتوان بیدغدغه جانبش را گرفت؛ تماشاگر ناچار است مدام نسبت خود را با او بازبسنجد.
تبعید به گرما و غبار داستان در شهری کوچک در آفریقای غربیِ دوران استعمار میگذرد؛ محیطی که فیلم آن را با گرما، غبار، سکون و نوعی خفقان روزمره میسازد. این فضا پسزمینهای تزئینی برای ماجرا نیست: رخوت شهر، مناسبات فرسودهٔ ساکنان و بیاعتناییشان به یکدیگر، به جهان اخلاقی فیلم شکل میدهد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همهچیز چنان پیش میرود که گویی نظم موجود نه عادلانه است و نه حتی جدی؛ بااینحال، همین نظم بیاعتنا به مردم قدرت میدهد که تحقیر و بهرهکشی را عادت روزانه بدانند. انتقال داستان از فضای رمان «Pop. 1280» جیم تامپسون به مستعمرهای فرانسوی در دههٔ ۱۹۳۰، امکان خوانشی سیاسی را نیز پیش میکشد.
فیلم تصویری از قدرتی ارائه میکند که در آن قانون، بیش از آنکه پناهگاه ستمدیدگان باشد، جزئی از سازوکار سلطه و منفعتطلبی است. بااینهمه، این بُعد همیشه به مرکز روایت راه نمییابد؛ گاه آفریقا و مردم بومی بیشتر در حاشیهٔ جهان شخصیتهای فرانسوی باقی میمانند تا آنکه تجربهٔ مستقل و کامل خود را بیابند.
این محدودیت، در کنار اهمیت فضای استعماری، از پیچیدگی فیلم میکاهد و پرسشی حلنشده دربارهٔ نگاه آن به محیط داستان بر جا میگذارد. فیلم بر اساس رمانی از جیم تامپسون ساخته شده و با تغییر مکان روایت، لحن نوآر و نگاه هجوآمیز آن را در بستری تازه قرار میدهد. طنز سیاه در آستانهٔ جنایت یکی از جسورانهترین انتخابهای تاورنیه، آمیختن کمدی سیاه با داستانی جنایی است.
« 1280» جیم تامپسون به مستعمرهای فرانسوی در دههٔ ۱۹۳۰، امکان خوانشی سیاسی را نیز پیش میکشد. »
شخصیتها و اجرا
تحقیرهای مکرر، رفتارهای مضحک و مناسبات نامتعارف شهر گاه چنان با لحنی خونسرد روایت میشوند که خنده از دل موقعیتی ناخوشایند سر برمیآورد. اما این خنده آسودگی نمیآورد؛ برعکس، تماشاگر را با این پرسش روبهرو میکند که چه زمانی شوخی از کار میافتد و خشونت بیپرده جای آن را میگیرد. تناقض میان لحن سبکنما و موضوع هولناک، از فیلم نیرویی ویژه میسازد، اما گاهی نیز از شدت خطر میکاهد.
وقتی رخدادهای جدی در قالب طنزی خشک عرضه میشوند، ممکن است فاصلهٔ عاطفی تماشاگر با پیامدهایشان بیش از اندازه شود. فیلم در این جابهجایی میان مضحکه و تهدید، انتظارهای ژانری را به هم میریزد. قرار نیست هر صحنه بهروشنی نوید تعلیق بدهد یا هر کنش در قالب معمایی منظم حل شود. در عوض، بیثباتی لحن خود بخشی از تجربه است: جهانی که در آن آدمها همزمان خندهدار و هراسانگیزند و عادیبودن، پوششی برای رفتارهای غیرعادی به نظر میرسد.
کوردیه؛ چهرهای چندلایه و لغزان بازی فیلیپ نوآره در نقش کوردیه بر پایهٔ اغراق آشکار بنا نشده است. او شخصیتی سست، کمحرف و گاه بیحال را میسازد که قدرتش را نه از اقتدار بیرونی، بلکه از نامعلومی نیتهایش میگیرد. نگاه و مکثهای او معنایی قطعی نمیدهند؛ از همین رو، تماشاگر نمیتواند بهآسانی دریابد که با سادهدلی طرف است، با پنهانکاری یا با ذهنی که آرامآرام از قیدهای اخلاقی عبور میکند.
« تناقض میان لحن سبکنما و موضوع هولناک، از فیلم نیرویی ویژه میسازد، اما گاهی نیز از شدت خطر میکاهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ابهام، یکی از مهمترین دستاوردهای بازی نوآره است. ایزابل هوپر در نقش رز، انرژی و سرزندگی متفاوتی به فیلم میآورد؛ حضوری که در برابر رخوت محیط و سردی مناسبات، هم جاذبه دارد و هم آسیبپذیری. استفان اودران و دیگر بازیگران نیز در شکلدادن به جمعی از شخصیتهای خودخواه، بیپروا یا فرسوده سهم دارند.
بااینحال، همهٔ آدمهای فیلم به یک اندازه از عمق روانشناختی برخوردار نیستند. برخی بیشتر حامل موقعیت یا ایدهای مشخصاند تا انسانهایی که زندگی درونیشان بهتمامی احساس شود. این ویژگی برای تمثیل و هجو مفید است، اما گاهی از باورپذیری روابط میکاهد. بازیگران اصلی فیلم شامل نوآره، هوپر و اودراناند و ژانپیر ماریل نیز در جمع بازیگران حضور دارد.
خشونت و خیالِ آغاز دوباره ایدهٔ «پاککردن گذشته» در عنوان انگلیسی فیلم، همچون وعدهای فریبنده بر فراز روایت قرار دارد. کوردیه میخواهد از وضعی که در آن به بازیچهٔ دیگران تبدیل شده بیرون بیاید؛ اما فیلم راهی را که برای بازپسگرفتن اختیار برمیگزیند، نه رهاییبخش مینمایاند و نه قهرمانانه.
« این ابهام، یکی از مهمترین دستاوردهای بازی نوآره است. »
قوتها و کاستیها
پرسش محوری این است که آیا کسی که زیر فشار خواری و فساد دست به خشونت میزند، واقعاً از نظم پوسیده جدا شده است، یا فقط آن را به شکلی دیگر تکرار میکند؟ تاورنیه پاسخ سادهای عرضه نمیکند. جذابیت شخصیت اصلی از آنجا میآید که فیلم، هم میل تماشاگر به دیدن برهمخوردن وضع موجود را درک میکند و هم بهای اخلاقی این میل را پیش چشم میگذارد.
خطر آن است که تماشاگر از تحقیر کوردیه چنان خشمگین شود که برای کنشهای او توجیه بتراشد. فیلم با این همدستیِ ناخواسته بازی میکند و قضاوت را دشوار میسازد، بیآنکه خشونت را به راهحلی پاک و بیدرد بدل کند. ریتم، تصویر و فاصلهٔ عاطفی ریتم فیلم عمداً کند و رخوتزده است. زمان در شهر انگار کش میآید و رخدادها با شتاب یک تریلر متعارف پیش نمیروند.
این انتخاب از حیث فضاسازی موفق است: تماشاگر به سکون خستهکنندهای وارد میشود که زندگی شخصیتها را در خود محصور کرده است. اما همان ویژگی ممکن است برای بخشی از مخاطبان به مانع بدل شود. کندی گاه نه به انباشت تنش، بلکه به پراکندگی توجه میانجامد؛ بهخصوص هنگامی که شخصیتها بیشتر در خدمت موقعیتهای نمادین قرار میگیرند تا رابطهای عاطفی و پیوسته بسازند.
« خطر آن است که تماشاگر از تحقیر کوردیه چنان خشمگین شود که برای کنشهای او توجیه بتراشد. »
جمعبندی
تصویرپردازی گرم و خاکآلود با این ریتم هماهنگ است. رنگها و بافت محیط، حس فرسودگی و بیپناهی را تقویت میکنند و شهر را به فضایی بدل میسازند که گویی زیر لایهای از گرما و بیتفاوتی گرفتار شده است. در مقابل، فاصلهگذاری روایی گاه مانع میشود این جهان کاملاً زنده و ملموس شود. فیلم میخواهد هم واقعیتی مادی و خشن بسازد و هم همچون تمثیلی اخلاقی عمل کند؛ در بعضی لحظهها این دو هدف به هم نیرو میبخشند و در بعضی دیگر، میانشان شکافی محسوس پدید میآید.
جمعبندی «Coup de Torchon» فیلمی است که بیش از آنکه با تعلیق متعارف یا همدلی آسان پیش برود، با ناسازگاریهایش در ذهن میماند: کمدیای که خندهاش آلوده به تهدید است، نوآری که به قهرمان خود اعتماد ندارد، و روایتی دربارهٔ رهایی که خشونت را راهی مشکوک برای رسیدن به آن میداند. بازی نوآره، فضای گرم و خفقانآور و ترکیب نامعمول طنز و جنایت، به فیلم هویتی متمایز میبخشند.
در برابر، ریتم کند، شخصیتپردازی گاه تمثیلی و فاصلهٔ عاطفی آن ممکن است تماشاگر را از جهان اثر دور کند. پایانبندی نیز برای بعضی مخاطبان، با لحنی موعظهگرانهتر از آنچه فیلم پیشتر ساخته است جلوه میکند. حاصل، اثری نابرابر اما تأملبرانگیز است که ارزشش در پاسخدادن به پرسشهای اخلاقی نیست، بلکه در آشکارکردن دشواریِ جداکردن عدالتخواهی از میل به انتقام است.
« تصویرپردازی گرم و خاکآلود با این ریتم هماهنگ است. »



ثبت دیدگاه