نقد و بررسی
نقد راننده تاکسی (Taxi Driver) | 1976
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای تنها در شهری بیقرار «Taxi Driver» بیش از آنکه روایتی دربارهٔ رانندگی در خیابانهای نیویورک باشد، سفری درون ذهن مردی است که پیوندش با جهان پیرامون بهتدریج سست میشود. تراویس بیکل شبها پشت فرمان تاکسی مینشیند و شهر را از پشت شیشه مینگرد؛ نزدیک مردم است، اما هرگز با آنان همراه نمیشود.
خیابانها پیش چشم او هم صحنهٔ زندگی روزمرهاند و هم منظرهای آلوده و تهدیدآمیز که باید از آن رهایی یافت. این دوگانگی، از همان آغاز، سرچشمهٔ تنش فیلم است: آیا تراویس واقعیت را میبیند یا تصویری را که ذهن پریشانش بر آن تحمیل میکند؟ فیلم، به جای آنکه از قهرمانش چهرهای قابلاعتماد یا همدلانه بسازد، تماشاگر را در فاصلهای ناراحتکننده به او نزدیک میکند.
ما به خلوت او راه مییابیم، اما این نزدیکی لزوماً به شناخت کامل نمیانجامد. همین محدودیتِ دید، یکی از ابزارهای اصلی فیلم برای نمایش تنهایی و آشفتگی روانی است. «Taxi Driver» تماشاگر را دعوت نمیکند که صرفاً تراویس را محکوم یا تبرئه کند؛ او را وامیدارد به سازوکار شکلگیری ذهنیتی بنگرد که انزوا را به یقین و خشم را به نوعی مأموریت بدل میکند.
تراویس بیکل؛ شخصیتپردازی از درون بخش مهمی از قدرت فیلم در آن است که دگرگونی تراویس را نه با توضیحهای روانشناسانه، بلکه از راه عادتها، نگاهها و مکثهایش پیش میبرد. بیخوابی، تنهایی و ناتوانی او در برقراری ارتباط، صرفاً اطلاعاتی دربارهٔ شخصیت نیستند؛ در ریتم زندگیاش رسوخ کردهاند.
« خیابانها پیش چشم او هم صحنهٔ زندگی روزمرهاند و هم منظرهای آلوده و تهدیدآمیز که باید از آن رهایی یافت. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
روزهای بیهدف و شبهای طولانی، جهانی بسته میسازند که در آن مشاهدهکردن جای زیستن را گرفته است. تراویس با آدمها روبهرو میشود، اما نمیتواند فاصلهٔ میان تماس ظاهری و صمیمیت واقعی را از میان بردارد. دفترچه و روایتهای درونی او نیز دریچهای به ذهنش میگشایند، بیآنکه همهچیز را روشن کنند.
صدای او گاه لحنی مرتب و حسابگر دارد، اما این نظم زبانی با آشفتگیِ رفتارش در تضاد است. چنین تناقضی سبب میشود تماشاگر به روایت او با احتیاط گوش دهد: تراویس آنچه را میبیند گزارش نمیکند، بلکه آن را با داوریها و خواستههای خود درمیآمیزد. به همین دلیل، فیلم دربارهٔ شهر است، اما نه از منظر یک ناظر بیطرف؛ نیویورک را چنان میبینیم که او میبیند، و این دیدگاه از پیش زخمی و محدود است.
بازی رابرت دنیرو؛ حضور بدون توضیح بازی رابرت دنیرو ستون اصلی فیلم است، اما اهمیت آن تنها در شدت یا شهرت لحظههایش خلاصه نمیشود. او تراویس را با جزئیات کوچک میسازد: سکوتهایی که بیش از گفتوگو معنا دارند، نگاههایی که اندکی بیش از حد طول میکشند و حرکاتی که از خودآگاهی و اضطراب خبر میدهند.
چهرهٔ تراویس گاه به سطحی بیحالت بدل میشود، اما همین بیحالی، زیر فشار خشم و خیالپردازی، پیوسته ناآرام به نظر میرسد. دنیرو از شخصیتش هیولایی دور از دسترس نمیسازد؛ او را انسانی نشان میدهد که میکوشد برای تجربههای پراکندهاش معنایی روشن و قاطع پیدا کند. خطر درست از همینجا پدید میآید: تراویس به جای روبهروشدن با پیچیدگی جهان، آن را به دستهبندیهای ساده و خشن فرومیکاهد.
« روزهای بیهدف و شبهای طولانی، جهانی بسته میسازند که در آن مشاهدهکردن جای زیستن را گرفته است. »
شخصیتها و اجرا
بازیگر نیز این فرایند را به شکل دگرگونی ناگهانی و نمایشی عرضه نمیکند؛ تغییر، در لحن و تنش بدن و شیوهٔ نگاهکردن او رسوب میکند. در نتیجه، شخصیت هم باورپذیر است و هم نگرانکننده، بیآنکه فیلم برای فهم رفتار او بهانهای قطعی فراهم کند. شهر بهمثابه فضای ذهنی نیویورک در «Taxi Driver» صرفاً پسزمینهٔ داستان نیست؛ حضوری مستقل دارد که هم تراویس را احاطه میکند و هم بازتابی از ذهن اوست.
بخار خیابانها، نورهای نئون، پنجرههای تاکسی و حرکتهای شبانه، شهر را به فضایی نیمهواقعی بدل میکنند. دوربین گاه از پشت شیشه به بیرون مینگرد، چنانکه گویی تماشاگر نیز در کابین بستهٔ تراویس زندانی شده است. این انتخاب بصری، فاصلهٔ او از جامعه را به تجربهای ملموس تبدیل میکند: خیابانها در دسترساند، اما دسترسی به معنای تعلق نیست.
تصویرپردازی فیلم، واقعگرایی را با حالوهوایی کابوسوار درمیآمیزد. شهر نه کاملاً مستند است و نه خیال محض؛ آشنایی مکانها با اغراق نور و رنگ، کیفیتی بیگانه پیدا میکند. از همین رو، محیط بیرونی کمکم به امتداد روان شخصیت تبدیل میشود. آنچه تراویس آلودگی میخواند، بخشی از واقعیت شهری است، اما شدت و معنایی که به آن میدهد از ذهن خود او برمیخیزد.
فیلم با این تمهید، میان مشاهده و توهم مرزی قطعی نمیکشد و اجازه میدهد هر دو در قاب حضور داشته باشند. کارگردانی، تدوین و موسیقی کارگردانی مارتین اسکورسیزی در کنترل لحن دوگانهٔ فیلم آشکار میشود: از یک سو، جزئیات روزمرهٔ کار و رفتوآمد را حفظ میکند و از سوی دیگر، همان زندگی عادی را با ناآرامی روانی میآمیزد.
« در نتیجه، شخصیت هم باورپذیر است و هم نگرانکننده، بیآنکه فیلم برای فهم رفتار او بهانهای قطعی فراهم کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حرکت دوربین و انتخاب زاویهها اغلب به جای آنکه موقعیت را صرفاً توضیح دهند، تجربهٔ ذهنی تراویس را منتقل میکنند. تدوین نیز با تکرار مسیرها و بازگشت به الگوهای مشابه، حس چرخهای زندگی او را تقویت میکند؛ گویی روزها میگذرند، اما او در همان نقطهٔ درونی باقی میماند. موسیقی برنارد هرمن نقشی اساسی در ساختن این فضای دوگانه دارد.
ملودیهای لطیف و اندوهگین آن در کنار نغمههای تیرهتر، هم تنهایی تراویس را برجسته میکنند و هم تهدیدی پنهان را به قاب میافزایند. موسیقی همیشه به معنای سادهٔ تصویر وفادار نمیماند؛ گاه زیباییِ ملودی با زشتیِ محیط یا خشونتِ نهفته در ذهن شخصیت برخورد میکند. این ناهمخوانی، بهجای آنکه حسها را یکدست کند، ابهام اخلاقی فیلم را بیشتر میسازد.
موسیقی و تصویر با هم فضایی میآفرینند که در آن آرامش هیچگاه کاملاً امن نیست. خشونت، انزوا و خیالِ نجات یکی از پرسشهای محوری فیلم آن است که چگونه خشم فردی میتواند خود را در پوشش عدالت و پاکسازی عرضه کند. تراویس برای آشفتگیهای جهان پاسخی ساده میجوید: حذف چیزی که آن را فاسد میپندارد.
اما فیلم فاصلهٔ میان نیتِ ادعایی و انگیزهٔ واقعی را باز نگه میدارد. او از اخلاق سخن میگوید، ولی نگاهش به دیگران آکنده از تحقیر و سوءظن است؛ از نجات حرف میزند، اما توان همدلی پایدار و شناخت خواستههای دیگران را ندارد. فیلم خشونت را راهحل یا نمایش پیروزی قهرمانانه نمیبیند. آن را بهعنوان ادامهٔ همان گسست از واقعیت بررسی میکند؛ گسستی که در تنهایی و ناکامیهای کوچک ریشه میدواند و سرانجام به تصوری بزرگنمایانه از نقش شخصی میرسد.
« موسیقی برنارد هرمن نقشی اساسی در ساختن این فضای دوگانه دارد. »
قوتها و کاستیها
با این همه، «Taxi Driver» دربارهٔ مسئولیت فردی و واکنش جامعه نیز پرسشهایی دشوار مطرح میکند. آیا جامعه قادر است خشونت را بهدرستی تشخیص دهد، یا گاه آن را با زبانهای آشنای قهرمانی و رستگاری بازتفسیر میکند؟ فیلم پاسخ را به گفتاری مستقیم تبدیل نمیکند؛ تضاد میان آنچه تراویس میپندارد و آنچه تماشاگر میبیند، خودِ پرسش را میسازد.
ریتم و محدودیتهای فیلم ریتم کند و تکرارشوندهٔ فیلم در عین آنکه با زندگی یکنواخت و منزوی تراویس تناسب دارد، ممکن است برای برخی تماشاگران کشدار جلوه کند. فیلم زمان زیادی را به مشاهدهٔ خیابانها، رفتوآمدها و خلوت شخصیت اختصاص میدهد و همیشه رویدادهای تازهای برای پیشبردن قصه عرضه نمیکند.
این کندی انتخابی فرمی است، اما انتخابی که هزینه دارد: اگر تماشاگر با فضای ذهنی اثر همراه نشود، تکرارها ممکن است بیش از آنکه انزوا را محسوس کنند، خستگی بیاورند. همچنین گذار تراویس از بیگانگی به خشونت، بیشتر از راه انباشتهشدن نشانهها ساخته میشود تا از راه توضیح روشن و مرحلهبهمرحله.
این رویکرد از واقعنمایی روانی فیلم پشتیبانی میکند، ولی ممکن است برای کسانی که انتظار زنجیرهای کاملاً شفاف از علت و معلول دارند، کمپرداخت به نظر برسد. فیلم نمیکوشد همهٔ انگیزهها را به یک کلید روانشناختی فروبکاهد؛ با این حال، همین امتناع از توضیح کامل، گاهی فاصلهای میان تماشاگر و تحول شخصیت ایجاد میکند.
« با این همه، «Taxi Driver» دربارهٔ مسئولیت فردی و واکنش جامعه نیز پرسشهایی دشوار مطرح میکند. »
جمعبندی
جمعبندی «Taxi Driver» اثری ماندگار است، زیرا به جای روایت سادهٔ سقوط یا قهرمانی، ذهنی تنها را در حال ساختنِ افسانهای دربارهٔ خود دنبال میکند. فیلم با بازی دقیق رابرت دنیرو، کارگردانی حسابشدهٔ اسکورسیزی، تصویرپردازی ناآرام و موسیقی وهمآلود، شهر را به آینهای ترکخورده برای روان تراویس بدل میسازد.
قوت آن در این است که قضاوت را آسان نمیکند و خشونت را به پاسخ اخلاقیِ بیدردسر تبدیل نمیسازد. کندی بخشهایی از روایت، پرداخت غیرمستقیم دگرگونی شخصیت و ابهام در فرجام میتوانند محل اختلاف باشند؛ اما این کاستیها با تجربهٔ کلی فیلم پیوند دارند. ابهام، بهویژه، تماشاگر را از آسودگیِ نتیجهگیری قطعی محروم میکند و او را با پرسشهایی دربارهٔ تنهایی، خشونت و میل به نجات روبهرو میگذارد.
«Taxi Driver» نه تماشایی آرامشبخش، بلکه تجربهای تلخ و ماندگار است؛ فیلمی که پس از پایان نیز نگاهش به شهر و به امکان قهرمانسازی از خشونت، در ذهن باقی میماند.
« قوت آن در این است که قضاوت را آسان نمیکند و خشونت را به پاسخ اخلاقیِ بیدردسر تبدیل نمیسازد. »



ثبت دیدگاه