نقد و بررسی
نقد خدایا، تو آنجایی؟ منم مارگارت (Are You There God? It's Me, Margaret.) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به آستانهٔ نوجوانی «Are You There God? It’s Me, Margaret.» بیش از آنکه دربارهٔ یک رویداد بزرگ یا بحرانی استثنایی باشد، دربارهٔ دورهای است که تغییرهای کوچک ناگهان ابعادی عظیم پیدا میکنند. مارگارت یازدهساله، پس از جابهجایی خانوادهاش از نیویورک به حومهٔ نیوجرسی، باید مدرسه و دوستان تازه را بشناسد و همزمان با پرسشهایی دربارهٔ بدن، تعلق و باور روبهرو شود.
فیلم این موقعیت را نه با نگاه از بالا و نه با نوستالژی شیرینکاریشده میبیند؛ میکوشد به جهان ذهنی دختری نزدیک شود که هنوز برای بسیاری از احساساتش واژهای ندارد، اما آنها را با شدت تمام تجربه میکند. این نزدیکی، سرچشمهٔ اصلی جذابیت فیلم است. دغدغههای مارگارت در ظاهر روزمرهاند، اما در تجربهٔ او هیچچیز کوچک نیست: یک دوستی تازه، توجه به تغییرات بدن یا نگرانی از متفاوتبودن میتواند تمام روز را شکل دهد.
فیلم این اهمیت عاطفی را جدی میگیرد و از همین راه، داستانی میسازد که برای مخاطب بزرگسال هم صرفاً یادآوری خاطره نیست؛ تصویری زنده از مرحلهای است که در آن آدمی برای نخستین بار میکوشد خودش را تعریف کند. نوجوانی بهمثابه کشف، نه بحران یکی از امتیازهای اثر، پرهیز از تبدیل بلوغ به موضوعی هراسانگیز یا صرفاً آموزشی است.
تغییرات جسمی و کنجکاویهای دختران در مرکز روایت قرار دارند، اما فیلم آنها را با شرم یا نگاه تحریکآمیز قاب نمیگیرد. در عوض، از خجالت، رقابت، شوخی و میل به پذیرفتهشدن میگوید؛ واکنشهایی آشنا که پیچیدگی این سن را بدون اغراق بازتاب میدهند. کنجکاوی مارگارت از جنس پرسشهای واقعی است، نه ابزاری برای پیشبرد مصنوعی قصه.
« بازگشت به آستانهٔ نوجوانی «Are You There God? »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این رویکرد در لحظههای گروهی دختران بهخوبی نمایان میشود. دوستی آنها هم فضای بازیگوشانهای به فیلم میدهد و هم نشان میدهد که رشد، تجربهای کاملاً فردی نیست. اعضای گروه هرکدام برداشت و اضطراب خود را دارند، اما در کنار هم احساس میکنند تنها نیستند. فیلم با طنز ملایم به شیطنتها و خیالپردازیهایشان نگاه میکند، بیآنکه آنها را مسخره کند.
همین تعادل است که فضای بامزه و صمیمی اثر را باورپذیر نگه میدارد. دوستی، خانواده و میل به تعلق مهاجرت از شهر به حومه، برای مارگارت تنها تغییر نشانی نیست؛ گسستی از محیطی آشنا و ورود به نظمی تازه است. مدرسه، محله و گروه همسالان، هرکدام قواعد نانوشتهٔ خود را دارند. فیلم بهخوبی نشان میدهد که میل به پذیرفتهشدن چگونه میتواند با میل به شناختن خویشتن درآمیزد.
مارگارت گاهی میخواهد همراه جمع باشد و گاهی ناچار میشود از خودش بپرسد آیا واقعاً همان چیزی را میخواهد که دوستانش میخواهند. در سوی دیگر، خانواده نیز در حال سازگاری است. مادر مارگارت فقط تکیهگاهی بینقص نیست؛ او خود با تغییر موقعیت و زندگی تازه دستوپنجه نرم میکند. همین ویژگی، رابطهٔ مادر و دختر را از الگوی سادهٔ «بزرگسال دانا و کودک نیازمند راهنمایی» فراتر میبرد.
میان آنها محبت و اعتماد هست، اما این صمیمیت با سکوتها، نگرانیها و دشواریِ فهمیدن یکدیگر همراه است. رابطهشان یکی از عاطفیترین محورهای فیلم است، زیرا حمایت را نه در سخنرانیهای پندآموز، بلکه در حضور و توجه روزانه نشان میدهد. پرسش از ایمان و هویت عنوان فیلم وعدهٔ داستانی دربارهٔ رابطهٔ مارگارت با خدا را میدهد، اما اثر پرسش معنوی را به پاسخ قطعی یا بیانیهای اعتقادی فرو نمیکاهد.
« این رویکرد در لحظههای گروهی دختران بهخوبی نمایان میشود. »
شخصیتها و اجرا
مارگارت میخواهد بداند به چه چیزی باور دارد و این پرسش برایش بخشی از تلاش بزرگتر او برای یافتن جایگاه خویش است. خانوادهٔ او نیز با پیشینهها و باورهای متفاوت روبهرو است؛ ازاینرو، موضوع دین نه از بیرون به داستان افزوده شده و نه به بحثی انتزاعی بدل میشود. نکتهٔ هوشمندانه آن است که فیلم برای تردید جا باز میگذارد.
گفتوگوهای خصوصی مارگارت با خدا بیش از آنکه پاسخنامه باشند، راهی برای شنیدن صدای درونی او هستند. او میتواند پرسش کند، گیج شود و نظرش تغییر کند؛ بدون آنکه فیلم شتابزده او را به نتیجهای نهایی برساند. این بخش از روایت در کنار موضوع بلوغ، معنایی لطیفتر پیدا میکند: رشد فقط شناخت بدن و روابط تازه نیست، بلکه تمرین پذیرفتن پرسشهایی است که هنوز جواب روشنی ندارند.
بازیها و جانگرفتن شخصیتها Abby Ryder Fortson در نقش مارگارت بار اصلی فیلم را با ظرافتی چشمگیر به دوش میکشد. او شخصیت را نه به دخترکی همیشه معصوم و دوستداشتنی تبدیل میکند و نه برای جلب همدلی، احساساتش را بزرگنمایی میکند. مکثها، نگاههای مردد و واکنشهای گاه شتابزدهاش، تصویری از کودکی میسازند که در حال عبور از مرزی نامرئی است.
طبیعیبودن این بازی باعث میشود مخاطب بهجای تماشای «نمایشِ نوجوانی»، به تجربهٔ خود مارگارت نزدیک شود. Rachel McAdams نیز در نقش مادر، گرما و آسیبپذیری را همزمان حفظ میکند. حضور او رابطهٔ مادر و دختر را به مرکز عاطفی فیلم پیوند میدهد و نشان میدهد که بزرگسالان هم از تغییر و بلاتکلیفی مصون نیستند.
« نکتهٔ هوشمندانه آن است که فیلم برای تردید جا باز میگذارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
Kathy Bates در نقش مادربزرگ، با انرژی و شوخطبعی خود به جهان فیلم رنگ دیگری میبخشد؛ شخصیتی که هم دلتنگ است و هم سرزنده. کنار هم قرارگرفتن این بازیها به فیلم حسی خانوادگی میدهد، بیآنکه تفاوت نسلها را پاک کند. کارگردانی و حالوهوای دههٔ هفتاد Kelly Fremon Craig فیلم را در دههٔ هفتاد میلادی مینشاند، اما نمیگذارد جزئیات دوره به ویترینی پرزرقوبرق بدل شوند.
لباسها، محیط و نشانههای فرهنگی زمانه به داستان بافت میدهند، بیآنکه توجه را از شخصیتها بربایند. حاصل، فضایی نوستالژیک است که بیش از آنکه به نمایش گذشته وابسته باشد، بر احساسات قابلفهم در هر دوره تکیه میکند. ریتم فیلم نیز با جنس روایت هماهنگ است: رویدادها بیشتر از دل تجربههای روزمره و رابطهها شکل میگیرند تا از حادثههای پرتنش.
شوخیها و لحظههای تأملبرانگیز کنار هم قرار میگیرند و اجازه نمیدهند اثر به کمدی سبک یا درامی بیش از حد سنگین تبدیل شود. این آرامش، بخشی از جذابیت فیلم است؛ هرچند گاهی همان آرامش باعث میشود بعضی خطهای داستانی به اندازهٔ کافی پرورش نیابند. محدودیتها و پایانبندی فیلم در ترسیم حسها و روابط موفقتر از بستن همهٔ گرههای روایت است.
برخی موقعیتها پس از آنکه اثر عاطفی خود را گذاشتهاند، بهسرعت کنار میروند و بخشی از مسیر شخصیتها با وضوح کامل به سرانجام نمیرسد. این مسئله بیش از آنکه به معنای ناتوانی کلی فیلم باشد، نتیجهٔ انتخاب روایی آن است: اثر به جای آنکه برای هر مسئله نتیجهای مرتب و قطعی فراهم کند، بر تجربهٔ پیوستهٔ رشد تمرکز دارد.
« کنار هم قرارگرفتن این بازیها به فیلم حسی خانوادگی میدهد، بیآنکه تفاوت نسلها را پاک کند. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، این انتخاب برای همهٔ مخاطبان کاملاً رضایتبخش نیست. پایانبندی ممکن است اندکی ناتمام به نظر برسد؛ بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار دارند پرسشها و روابط طرحشده پاسخ روشنتری بگیرند. فیلم از پایان خود برای قطعیتبخشیدن به زندگی مارگارت استفاده نمیکند، اما در برخی لحظهها فاصلهٔ میان پایان باز و گرهگشایی ناکافی را باریک میپیماید.
این کاستی، از تأثیر عاطفی کلی اثر نمیکاهد، ولی در یاد مخاطب میماند. جمعبندی «Are You There God? It’s Me, Margaret.» فیلمی گرم، خوشساخت و صادقانه دربارهٔ رشد است؛ اثری که تغییرهای جسمی، دوستی، خانواده و جستوجوی معنوی را در کنار هم مینشاند، بیآنکه یکی را به حاشیهٔ دیگری براند.
بازی طبیعی Abby Ryder Fortson و Rachel McAdams، رابطهٔ مادر و دختر را به یکی از ستونهای محکم فیلم تبدیل میکند و طنز ملایم آن نیز از سنگینی موضوعها میکاهد، بیآنکه اهمیتشان را انکار کند. اثر در پایان همهٔ گرههایش را کامل نمیبندد و گاه بیش از آنکه روایت را به نتیجه برساند، آن را در همان حالوهوای گذار رها میکند.
بااینهمه، ارزش فیلم در پاسخهای قطعی نیست؛ در توجهی است که به پرسشهای کوچک اما سرنوشتساز یک دختر یازدهساله نشان میدهد. تماشای آن میتواند برای بزرگسالان یادآور آشفتگی و شگفتیِ نوجوانی باشد و برای خانوادهها فرصتی فراهم کند تا دربارهٔ تغییر، ایمان و پذیرفتهشدن گفتوگو کنند.
« بااینحال، این انتخاب برای همهٔ مخاطبان کاملاً رضایتبخش نیست. »



ثبت دیدگاه