نقد و بررسی
نقد مودیلیانی (Modigliani) | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان زندگینامه و افسانه فیلم «Modigliani» ساختهٔ Mick Davis، پرترهای از آمِدئو مودیلیانی نیست که بخواهد زندگی او را از آغاز تا پایان با دقتی مستند بازسازی کند؛ بیشتر به دورهای فشرده از زندگی او در پاریسِ پس از جنگ جهانی اول میپردازد و از آن، روایتی آمیخته به عشق، فقر، رقابت هنری و خودویرانگری میسازد.
محور قصه، پیوند مودیلیانی با ژان هِبوتِرن و رقابتش با پابلو پیکاسو است؛ دو خطی که قرار است هم زندگی خصوصی هنرمند را آشکار کنند و هم جایگاه او را در جهان هنر نشان دهند. فیلم در سال ۱۹۱۹ میگذرد و از چهرههایی چون پیکاسو، ژان کوکتو و گرترود استاین نیز بهره میگیرد تا فضای هنری پاریس را مجسم کند.
این انتخاب، از همان ابتدا هم فرصت فیلم است و هم دام آن. محدودهٔ زمانیِ کوتاه میتواند زندگینامه را از شرحی فهرستوار نجات دهد و به آن تمرکز دراماتیک ببخشد؛ اما اثر نمیتواند همیشه میان ثبت واقعیت تاریخی، ملودرام عاشقانه و خیالپردازی دربارهٔ «هنرمند نابغه» تعادل برقرار کند. گاهی مودیلیانی را انسانی گرفتار فقر و بیماری میبینیم و گاهی چهرهای افسانهای که گویا آشوب درونیاش را با رفتارهای نمایشی به نمایش میگذارد.
حاصل، تصویری پرانرژی اما ناهموار است. اندی گارسیا؛ نیروی محرک فیلم اندی گارسیا در نقش مودیلیانی مهمترین تکیهگاه فیلم است. بازی او به شخصیت شور و حضوری چشمگیر میبخشد و باعث میشود حتی در لحظههایی که فیلمنامه به اغراق یا تکرار میافتد، نگاه تماشاگر همچنان به قهرمان بازگردد. گارسیا مودیلیانی را صرفاً هنرمندی بدخلق یا مردی دائمالخمر تصویر نمیکند؛ زیر این ظاهر پرهیاهو، رنج، غرور و نوعی بیقراری عاطفی را هم نشان میدهد.
« این انتخاب، از همان ابتدا هم فرصت فیلم است و هم دام آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، نقشآفرینی پرقدرت او نمیتواند جای خالیِ پرداخت روانشناختیِ عمیقتر را کاملاً پر کند. فیلم بیش از آنکه ما را به جهان درونی هنرمند ببرد، بارها او را در موقعیتهایی میگذارد که قرار است شدت و جنونش را به نمایش بگذارند. السا زیلبرشتاین در نقش ژان، لطافت و اندوهی کمادعا به داستان میآورد.
حضور او در برابر طغیانهای مودیلیانی، نوعی تعادل عاطفی ایجاد میکند؛ رابطهٔ آن دو نه فقط عاشقانه، بلکه رابطهای درگیر با فشار خانواده، تفاوتهای مذهبی و ناامنی اقتصادی است. بااینهمه، ژان نیز گاه بیشتر به نماد معشوقِ رنجکشیده بدل میشود تا شخصیتی مستقل با جهان و خواستههای روشن خودش.
بازی زیلبرشتاین از این محدودیت فراتر میرود و به شخصیت گرمای انسانی میدهد، اما متن همیشه به اندازهٔ بازیگر برای او فضا فراهم نمیکند. گارسیا و زیلبرشتاین در کنار هم، باورپذیرترین بخش عاطفی فیلم را میسازند. عشقی زیر سایهٔ تعصب رابطهٔ مودیلیانی و ژان در بستر اختلافهای خانوادگی و اجتماعی شکل میگیرد.
پدر ژان با این پیوند مخالف است و مسئلهٔ دین و آبرو را به مانعی جدی تبدیل میکند؛ در نتیجه، عشق این دو از همان ابتدا در فضایی ناامن و ناپایدار نفس میکشد. فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد که چگونه فشار بیرونی، فقر و مسئولیت خانوادگی میتوانند احساسات را از قلمرو رؤیا به میدان تصمیمهای دشوار بکشانند.
« بااینحال، نقشآفرینی پرقدرت او نمیتواند جای خالیِ پرداخت روانشناختیِ عمیقتر را کاملاً پر کند. »
شخصیتها و اجرا
این بخش از روایت، نیروی ملودرام را بهدرستی به کار میاندازد، بیآنکه برای فهم ما از پیامدهای داستان لازم باشد به جزئیات پایان اشاره شود. بااینحال، فیلم گاهی رنج را بهجای آنکه از دل شخصیتها و موقعیتها بیرون بکشد، با دیالوگهای پرطمطراق و صحنههای تأکیدی به تماشاگر اعلام میکند.
برخی جملهها چنان آشکارا برای ماندن در ذهن ساخته شدهاند که طبیعیبودن گفتوگو را کمرنگ میکنند. همین ویژگی دو نتیجهٔ متضاد دارد: برای تماشاگر علاقهمند به ملودرام، لحظههایی تأثیرگذار و نقلکردنی فراهم میآورد؛ برای کسی که انتظار ظرافت و واقعگرایی بیشتری دارد، ممکن است تصنعی به نظر برسد.
رقابت هنری یا جدال نمایشی؟ رقابت مودیلیانی و پیکاسو یکی از جذابترین ایدههای فیلم است: دو هنرمند در یک شهر و یک دوره، با شهرت، سبک و جایگاهی متفاوت. فیلم از این تقابل برای ساختن شوخیهای کلامی و موقعیتهای پرتنش استفاده میکند و کلکلهای آن دو گاه از سنگینی فضای غمبار میکاهد.
حضور پیکاسو، با بازی اومید جلیلی، به روایت نوعی نیروی مخالف میدهد؛ شخصیتی که مودیلیانی میتواند با او خود را بسنجد، به او طعنه بزند و همزمان از موقعیت تثبیتشدهاش آزرده شود. اما تقابل هنری در نهایت بیش از آنکه به تفاوتهای زیباییشناختیِ دو هنرمند بپردازد، به رقابتی دراماتیک و گاه کودکانه تبدیل میشود.
« برخی جملهها چنان آشکارا برای ماندن در ذهن ساخته شدهاند که طبیعیبودن گفتوگو را کمرنگ میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم کمتر میکاود که هنر مودیلیانی از چه سرچشمههایی نیرو میگیرد یا نگاه او به انسان چه نسبتی با فرم نقاشیهایش دارد. به همین دلیل، نقاشی در بسیاری از صحنهها نقش نشانهای از نبوغ و فقر هنرمند را پیدا میکند، نه موضوعی برای اندیشیدن. سکانسهایی که هنرمندان را در حال آفرینش نشان میدهند، قصد دارند شور خلاقیت را به تصویر بکشند، اما گاه با موسیقی یا تدوینی که با موقعیت جور درنمیآید، ناخواسته حالتی نامتناسب پیدا میکنند.
پاریسِ آراسته، جهانِ ناآرام یکی از امتیازهای دیداری فیلم، ساختن فضایی آراسته و شاعرانه از پاریس هنرمندان است. نورهای گرم، رنگهای ملایم و ترکیبهایی که در بعضی قابها یادآور نقاشیاند، به اثر هویتی بصری میدهند. فیلم میکوشد گذشته را نه همچون بازسازیای کاملاً واقعگرا، بلکه همچون خاطرهای مبهم و عاطفی عرضه کند؛ گویی شهر از صافی ذهن هنرمندی رنجدیده دیده میشود.
موسیقی نیز در همین راستا، بر شور و اندوه میافزاید و بعضی لحظهها را از سطح روایت روزمره بالاتر میبرد. این سبک، البته همیشه یکدست نیست. فیلم میان قاببندی شاعرانه، حرکتهای پرتحرک دوربین و لحظههای آشکارا ملودراماتیک جابهجا میشود، بیآنکه این تغییرها همیشه منطق روشنی داشته باشند.
نتیجه آن است که گاه تصاویر مستقل از داستان جذاباند، اما پیوندشان با حال روانی شخصیتها چندان دقیق احساس نمیشود. زیبایی بصری، ضعفهای روایی را میپوشاند، اما نمیتواند آنها را برطرف کند. ریتمی که میان شور و فرسودگی میماند «Modigliani» فیلمی بلند است و برای برخی تماشاگران، این امتداد زمانی با مکثها و تکرارهایش خستهکننده میشود.
« پاریسِ آراسته، جهانِ ناآرام یکی از امتیازهای دیداری فیلم، ساختن فضایی آراسته و شاعرانه از پاریس هنرمندان است. »
قوتها و کاستیها
روایت در بخشهایی میان پیشبرد قصه، نمایش زندگی هنری پاریس و تأکید بر آشفتگی قهرمان رفتوآمد میکند؛ اما همهٔ این شاخهها به یک اندازه پرورده نشدهاند. به همین علت، بعضی صحنهها حس میکنند در فیلم ماندهاند چون حالوهوایی دارند، نه چون ضرورت دراماتیک روشنی ایجاد میکنند. اگر تماشاگر با ملودرامهای پرشور و فضای غمگین ارتباط برقرار کند، همین مکثها ممکن است برایش بخشی از جذابیت اثر باشند؛ برای دیگران، ریتم کند و پراکندگی روایت مانع پیگیری خواهد شد.
این پراکندگی به هویت فیلم نیز سرایت میکند. اثر گاهی زندگینامهای دربارهٔ یک هنرمند واقعی است، گاهی عاشقانهای تراژیک و گاهی تصویری خیالپردازانه از محفل هنرمندان. هرکدام از این رویکردها ظرفیت قابلتوجهی دارد، اما جمعشدنشان در یک روایت منسجم آسان نیست. فیلم نه آنقدر به واقعیت تاریخی وفادار میماند که همچون زندگینامهای دقیق عمل کند، نه آنقدر از قید واقعیت رها میشود که جهان نمادین و یکپارچهای بسازد.
جمعبندی «Modigliani» بیش از آنکه پرترهای جامع و متوازن از هنرمندی بزرگ باشد، ملودرامی پرشور دربارهٔ عشق، محرومیت و بهای زندگی هنرمندانه است. اندی گارسیا نیروی اصلی فیلم را فراهم میکند و بازی السا زیلبرشتاین نیز رابطهٔ مرکزی را از سردی نجات میدهد. فضای دیداری و موسیقی، لحظههایی بهیادماندنی میسازند و شوخیهای مربوط به رقابت با پیکاسو گاه به فیلم سبکی و نشاط میبخشند.
در سوی دیگر، روایت پراکنده، ریتم کشدار و گرایش به کلیشهٔ «نابغهٔ ویرانگر» از عمق شخصیتها و از پیوند هنر با زندگی میکاهد. این فیلم برای تماشاگرانی که به داستانهای عاشقانهٔ غمبار و زندگی هنرمندان آشفته علاقه دارند، میتواند تجربهای اثرگذار باشد؛ بهویژه اگر انتظار نداشته باشند با گزارشی دقیق و پیچیده از تاریخ هنر روبهرو شوند.
« این پراکندگی به هویت فیلم نیز سرایت میکند. »
جمعبندی
قوتش در شور عاطفی و حضور بازیگران است، و کاستیاش در آنکه گاهی بهجای کاوش در شخصیت و هنر مودیلیانی، از نشانههای آشنای تراژدی و نبوغ بهره میگیرد.



ثبت دیدگاه