نقد و بررسی
نقد آنیرکا: میدان سگها (Field of Dogs) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ در هیئت رؤیا «میدان سگها» ساختهٔ لخ مایفسکی، نه قصهای متعارف دربارهٔ کنارآمدن با فقدان، بلکه تلاشی شاعرانه برای تبدیل سوگ به جهانی تصویری است. آدام، شاعر و استاد جوان ادبیات، پس از تصادفی که باسیا و کامیِل را از او میگیرد، از زندگی پیشین خود فاصله میگیرد و در کار روزمرهٔ یک فروشگاه بزرگ پناه میجوید.
خواب و خواندن «کمدی الهی» برای او راههایی موقتاند تا از سنگینی واقعیت فاصله بگیرد؛ اما فیلم از همان ابتدا روشن میکند که این فاصلهگیری، گریز سادهای نیست. رؤیاها به درون زندگی روزمره نفوذ میکنند و اندوه فردی آدام را با تصویرهای بزرگترِ اضطراب و آشوب پیوند میزنند. این انتخاب، فیلم را به تجربهای میان سینما، شعر و تأمل فلسفی بدل میکند.
مایفسکی بیش از آنکه بخواهد ما را در مسیر روایی مشخصی پیش ببرد، میکوشد وضعیت ذهنی مردی را به تصویر بکشد که جهان آشنا برایش از معنا تهی شده و برای بازسازی آن به نشانهها، خاطرهها و رؤیاها چنگ میزند. از همینرو، تماشای فیلم بیشتر شبیه قدمگذاشتن در منظرهای روانی است تا دنبالکردن رویدادهایی با علتومعلول روشن.
« این انتخاب، فیلم را به تجربهای میان سینما، شعر و تأمل فلسفی بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تصویرهایی که روایت میشوند بزرگترین نیروی فیلم در تصویرپردازی آن نهفته است. مایفسکی موقعیتهای عادی را از جایگاه همیشگیشان بیرون میکشد و به منظرههایی ناآشنا و تکاندهنده تبدیل میکند: شخمزدن کف فروشگاه با گاوآهن، حضور مردگان در محیطهای روزمره، و رخنهکردن نشانههای قدسی و آخرالزمانی به فضاهایی که معمولاً با خرید و کار و عادت پیوند دارند.
این تصویرها نه صرفاً آرایههایی عجیب، بلکه صورتهای دیداریِ ذهنی هستند که نمیتواند میان سوگ شخصی و آشفتگی جهان بیرون مرزی محکم بکشد. فروشگاه بزرگ، در این میان، مکانی مهمتر از یک پسزمینه است. فضای منظم و بیروح آن، با راهروها و کالاهایش، نمایندهٔ روزمرگیای است که آدام میکوشد در آن حل شود؛ اما ورود رؤیا به این فضا، نظم معمول را مختل میکند.
شخمزدن کف فروشگاه بهخصوص تصویری مؤثر است: کنشی که به زمین و کشتوکار تعلق دارد، در دل محیطی مصنوعی و تجاری رخ میدهد. برخورد این دو جهان، هم مضحک است و هم هراسآور و معنای آن را به تماشاگر واگذار میکند. رؤیا بهجای مسیر خطی ساختار فیلم پراکنده و گسسته است. صحنهها گاه مانند قطعاتی مستقل کنار هم قرار میگیرند و پیوندشان بیش از آنکه از منطق روایی بیاید، از تداعی، تکرار و همنشینی تصویرها شکل میگیرد.
« تصویرهایی که روایت میشوند بزرگترین نیروی فیلم در تصویرپردازی آن نهفته است. »
شخصیتها و اجرا
این شیوه با تجربهٔ ذهنی آدام تناسب دارد: ذهنی گرفتار اندوه که نمیتواند گذشته را پشت سر بگذارد یا بهآسانی خود را در اکنون مستقر کند. بااینحال، تناسب فرمی همیشه به معنای اثرگذاری کامل نیست. در بعضی لحظهها، گسستها بهجای آنکه حالوهوای پریشان شخصیت را عمیق کنند، ریتم را سست و تماشای فیلم را دشوار میسازند.
فیلم بهجای آنکه هر تصویر را به پلهای در مسیر تحول شخصیت بدل کند، اغلب بر کیفیت مستقل همان تصویر تکیه دارد. این رویکرد برای مخاطبی که سینمای تأملی و غیرخطی را دوست دارد، فرصتی برای مکث و تفسیر فراهم میکند؛ اما برای تماشاگرانی که به رابطهٔ روشن میان رخدادها و دگرگونی عاطفی نیاز دارند، ممکن است فاصلهای سرد ایجاد کند.
فیلم گاهی چنان شیفتهٔ معماری رؤیایی خود میشود که حرکت درونی آدام در میان آن کمرنگ میماند. دانته و بار نمادها حضور «کمدی الهی» دانته، به فیلم چارچوبی ادبی و اسطورهای میبخشد. آدام با خواندن این اثر، نوعی نقشهٔ ذهنی برای مواجهه با رنج خود مییابد؛ جستوجوی باسیا نیز پژواکی از سفر عاشقانه و معنوی دانته به سوی بئاتریس پیدا میکند.
« بااینحال، تناسب فرمی همیشه به معنای اثرگذاری کامل نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، فیلم شرح یا بازسازی سرراست منظومهٔ دانته نیست. ارجاع به آن بیشتر در فضای اثر، در گفتارها و در کیفیت تمثیلی تصویرها جریان دارد. تماشاگر میتواند این پیوند را همچون دریچهای برای تفسیر بپذیرد، بیآنکه لازم باشد هر صحنه را معادل مستقیم بخشی از متن کلاسیک بداند. در کنار این ارجاع، خاطرهٔ فجایع لهستان در سال ۲۰۱۰ نیز به فیلم بُعدی جمعی میدهد.
اندوه آدام در خلأ رخ نمیدهد؛ جهان پیرامون او هم زیر سایهٔ حوادث طبیعی و سیاسی قرار گرفته است. فیلم میکوشد نشان دهد که سوگ فردی چگونه در برابر فقدانهای بزرگتر پژواک مییابد و چگونه تاریخ میتواند به تجربهٔ خصوصی انسان شکل دهد. گاهی این لایهها چنان فشرده بر هم قرار میگیرند که نمادپردازی سنگین میشود و مخاطب بیش از آنکه با رنج شخصیت همراه شود، سرگرم رمزگشایی از نشانهها میماند.
شخصیتپردازی و فاصلهٔ عاطفی آدام محور فیلم است، اما شخصیتپردازی او به شیوهٔ درام روانشناختی متعارف پیش نمیرود. ما او را بیشتر از خلال پناهبردنش به خواب، کتاب و انزوا میشناسیم تا از راه گفتوگوها و تصمیمهایی که مسیر داستان را تغییر دهند. این محدودیت با حالوهوای اثر بیارتباط نیست: آدام انسانی است که در برابر فقدان، توان مشارکت عادی در زندگی را از دست داده و جهان درونیاش جای جهان بیرون را گرفته است.
« بااینهمه، فیلم شرح یا بازسازی سرراست منظومهٔ دانته نیست. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، چنین انتخابی هزینه دارد. چون پیوند عاطفی با او گاه از پیوند با تصویرها ضعیفتر میشود. باسیا و کامیِل نیز بیش از آنکه در قالب شخصیتهایی مستقل و دارای حضوری گسترده ظاهر شوند، در مدار خاطره و جستوجوی آدام قرار میگیرند. فیلم علاقهمند است به این بپردازد که نبودنِ عزیزان چگونه در ذهن بازمانده حضور مییابد، نه آنکه زندگی مشترک یا دوستی آنان را با جزئیات بازسازی کند.
این انتخاب مفهوم فقدان را برجسته میکند، اما ممکن است اشتیاق آدام برای یافتن باسیا را برای برخی تماشاگران بیش از آنکه تجربهای ملموس باشد، به نیرویی نمادین تبدیل سازد. لحن، ریتم و تجربهٔ تماشاگر لحن فیلم میان مالیخولیا، امر قدسی و سوررئالیسم حرکت میکند. موسیقی و طراحی فضا به تصویرها کیفیتی آیینی و گاه تهدیدآمیز میبخشند؛ گویی هر صحنه دریچهای به جهانی است که قوانین روزمره در آن کارایی ندارند.
مایفسکی از توضیحدادن پرهیز میکند و به تصویر اجازه میدهد که پرسش بسازد، نه آنکه پاسخ نهایی عرضه کند. نتیجه، تجربهای نامتعارف و گاه مسحورکننده است که پس از پایان نیز میتواند در ذهن ادامه یابد. اما همین امتناع از توضیح، در کنار ریتم آرام و ساختار پراکنده، ممکن است برای بخشی از مخاطبان به خستگی بینجامد.
« چون پیوند عاطفی با او گاه از پیوند با تصویرها ضعیفتر میشود. »
جمعبندی
فیلم لحظههایی دارد که قدرت بصری و ایدهٔ اصلی در آنها میدرخشد و لحظههایی که حرکت اثر کند میشود و وزن نمادها بر دوش آن سنگینی میکند. این ناهمواری را باید بخشی از شخصیت فیلم دانست، هرچند نمیتوان انکار کرد که گاهی میان ابهامِ پربار و ابهامِ کمثمر مرز باریکی باقی میماند. جمعبندی «میدان سگها» فیلمی است که بیش از قصهگویی متعارف، بر تصویر، تداعی و فضای ذهنی تکیه دارد.
دستاورد اصلی آن در ساختن منظرههایی است که سوگ فردی را به رؤیایی غریب و بحرانزده بدل میکنند؛ تصویرهایی که میتوانند مدتها پس از تماشا باقی بمانند. در مقابل، روایت کمرمق و شخصیتپردازی محدود، گاه از شدت اثر عاطفی میکاهند و ارجاعهای دانته و مضمونهای آخرالزمانی ممکن است بیش از اندازه سنگین جلوه کنند.
فیلم برای تماشاگرِ آمادهٔ پذیرش ابهام و گسست، اثری تأملبرانگیز و متمایز است؛ برای کسی که انتظار قصهای روان و پیوند عاطفی مستقیم دارد، تجربهای دشوارتر خواهد بود. ارزش آن در حلکردن همهٔ پرسشها نیست، بلکه در ساختن چند تصویر و موقعیت ناآرام است که اندوه را نه توضیح میدهند و نه آرام، بلکه به شکلی ملموس و ماندگار پیش چشم میآورند.
« جمعبندی «میدان سگها» فیلمی است که بیش از قصهگویی متعارف، بر تصویر، تداعی و فضای ذهنی تکیه دارد. »
ثبت دیدگاه