نقد و بررسی
نقد شلی (Shelley) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از آرزو و هراس فیلم دانمارکی «Shelley» به کارگردانی Ali Abbasi از موقعیتی آشنا در وحشت زاده میشود: میل به فرزندآوری، و هراسی که وقتی بدن و زندگی از کنترل بیرون میروند سر برمیآورد. لوئیز و کاسپر، زوجی که در خانهای دورافتاده زندگی میکنند، برای تحقق آرزوی داشتن فرزند با النا، خدمتکار رومانیاییشان، به توافق میرسند تا او بارداری را بهجای لوئیز به انجام برساند.
اما فیلم خیلی زود روشن میکند که معاملهای بهظاهر عملی و دوستانه، لزوماً پیامدهایی ساده و قابلپیشبینی ندارد. «Shelley» بهجای آنکه قصهاش را بر غافلگیریهای پیاپی بنا کند، آرامآرام فضای ناآرام خود را میگستراند. تعلیق از همان موقعیت آغازین ــ خانهای منزوی، رابطهای نامتوازن و توافقی که مرزهای عاطفی و اخلاقی را درهم میآمیزد ــ جان میگیرد.
فیلم در این مسیر چیزی را بهروشنی توضیح نمیدهد و همین ابهام، هم مهمترین ابزار آن است و هم یکی از محدودیتهایش. خانهای در حاشیه جهان خانهی دورافتادهی لوئیز و کاسپر فقط پسزمینهی داستان نیست؛ بخشی از نیروی تهدیدکنندهی فیلم است. فاصله از اجتماع، ارتباط محدود با بیرون و سکوت محیط، احساس محصوربودن را تشدید میکنند.
آنچه در ابتدا ممکن است نشانهی زندگی آرام و انتخابی متفاوت به نظر برسد، کمکم رنگی از انزوا و بیپناهی میگیرد. شخصیتها در فضایی زندگی میکنند که از جهان بیرون جداست، اما در برابر آشفتگی درونی خود نیز پناهی ندارند. این محیطپردازی به فیلم امکان میدهد که از تهدیدهای آشکار فاصله بگیرد.
« Shelley» بهجای آنکه قصهاش را بر غافلگیریهای پیاپی بنا کند، آرامآرام فضای ناآرام خود را میگستراند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خطر لزوماً در هیئت موجودی مشخص یا رویدادی پرسروصدا ظاهر نمیشود؛ گاهی در سکوت خانه، در نگاهها و در رفتارهای روزمره رسوب میکند. فیلم با همین راهبرد، تعلیقی میسازد که بیشتر بر انتظار و بدگمانی متکی است تا بر حرکت سریع داستان. در نتیجه، خانه به فضایی بدل میشود که مرز میان پناهگاه و زندان در آن پیوسته جابهجا میشود.
بدن؛ میدان اصلی وحشت بارداری در «Shelley» صرفاً ابزاری برای پیشبردن داستان وحشت نیست؛ مرکز تجربهی جسمانی و عاطفی فیلم است. النا با هر مرحله از بارداری، بیشتر با درد، ناتوانی و بیگانگی از بدن خود روبهرو میشود. فیلم این وضعیت را نه با توضیحهای پزشکی، بلکه با نشانههای جسمانی و واکنشهای نگرانکننده به تصویر میکشد.
به این ترتیب، وحشت از درون بدن میجوشد و تجربهای خصوصی را به سرچشمهی تهدیدی جمعی تبدیل میکند. در این میان، مسئله فقط این نیست که چه چیزی در حال رخدادن است؛ مسئلهی مهمتر آن است که چه کسی حق دارد دربارهی بدن النا تصمیم بگیرد و پیامدهای تصمیم را تحمل کند. توافق اولیه بر پایهی پول و نیاز شکل گرفته، اما بهمحض آغاز بارداری، توازن قدرت و معنای آن دگرگون میشوند.
فیلم از این راه به پرسشهایی دربارهی اختیار، طبقه و وابستگی اقتصادی نزدیک میشود، بیآنکه آنها را به گفتوگوهای صریح یا نتیجهگیریهای قطعی تقلیل دهد. البته این لایهی اجتماعی گاه در سایهی رمزآلودگی روایت کمرنگ میماند. رابطهای صمیمی، اما نابرابر پیوند لوئیز و النا یکی از پیچیدهترین وجوه فیلم است.
« فیلم با همین راهبرد، تعلیقی میسازد که بیشتر بر انتظار و بدگمانی متکی است تا بر حرکت سریع داستان. »
شخصیتها و اجرا
نزدیکی میان آنها واقعی به نظر میرسد؛ بااینحال، رابطهشان از آغاز در بستری نابرابر شکل گرفته است. لوئیز کارفرمای الناست و پیشنهاد فرزندآوری نیز در موقعیتی مطرح میشود که نیاز اقتصادی النا در برابر آرزوی لوئیز قرار دارد. فیلم نه این توافق را بهسادگی محکوم میکند و نه آن را همچون راهحلی بیمسئله میپذیرد.
در عوض، به تدریج نشان میدهد که عاطفه و منفعت چگونه در یک رابطه درهم میتنند. این پیچیدگی، لوئیز را از یک شخصیت یکبعدی دور میکند. میل او به مادرشدن صادقانه است، اما این میل میتواند نگاهش به النا و آنچه بر او میگذرد را محدود سازد. النا نیز صرفاً قربانی منفعل شرایط نیست؛ انتخاب میکند، تردید دارد و برای آیندهی خود و فرزندش امیدهایی در سر میپروراند.
بااینحال، فیلم همیشه به شخصیتها فرصت کافی نمیدهد تا انگیزههایشان را روشن کنند. بخشی از جذابیت رابطه از همین ناگفتهها میآید، اما بخشی از ابهام نیز در نهایت به کمبود پرداخت شخصیتها بدل میشود. بازیها و کار با سکوت بازیها از نقاط اتکای اصلی فیلماند. Cosmina Stratan در نقش النا، دگرگونیهای جسمی و روانی شخصیت را با خویشتنداری و دقت منتقل میکند.
او بهجای آنکه ترس را با واکنشهای پراغراق نمایش دهد، آن را در مکثها، نگاههای مضطرب و تغییر تدریجی رفتارش جای میدهد. این انتخاب با لحن کنترلشدهی فیلم سازگار است و تماشاگر را به مشاهدهی نشانههای کوچک فرامیخواند. Ellen Dorrit Petersen نیز لوئیز را شخصیتی میسازد که در آن اشتیاق، انکار و اضطراب به هم گره خوردهاند.
« نزدیکی میان آنها واقعی به نظر میرسد؛ بااینحال، رابطهشان از آغاز در بستری نابرابر شکل گرفته است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی او بهویژه در لحظههایی اثرگذار است که شخصیت میکوشد تصویری آرام و اطمینانبخش از اوضاع حفظ کند. Peter Christoffersen هم به کاسپر حضوری کمحرف و محتاط میبخشد؛ حضوری که در فضای کماطمینان فیلم به تعلیق کمک میکند. گروه بازیگران در مجموع به جهانی کمک میکنند که در آن سکوت، گاه از گفتوگوها پرمعناتر است.
تصویر و صدا؛ ساختن اضطراب تصویرپردازی و طراحی صدا در «Shelley» با هم کار میکنند تا ناآرامی را از سطح داستان به تجربهی تماشاگر منتقل کنند. قابها اغلب حس فاصله و سردی دارند و فضای خانه و پیرامونش بهجای آنکه آرامش ببخشد، تهدیدی نامرئی را تداعی میکند. نورپردازی و ترکیببندی نیز از آشکارکردن کامل محیط پرهیز میکنند؛ گویی همیشه بخشی از واقعیت بیرون از دید باقی مانده است.
صدا در این میان نقشی تعیینکننده دارد. سکوتهای طولانی، صداهای محیطی و برجستهشدن جزئیات صوتی، انتظار وقوع حادثه را زنده نگه میدارند. فیلم از این عناصر برای ایجاد ترس ناگهانیِ صرف استفاده نمیکند؛ هدف بیشتر ساختن احساسی مداوم از ناامنی است. به همین دلیل، حتی صحنههای کمحادثه نیز میتوانند بار روانی داشته باشند.
این دقت حسی از موفقیتهای مهم فیلم است، هرچند تکیهی فراوان بر اتمسفر در بخشهایی جای حرکت داستان را میگیرد. ریتم و ابهام؛ میان کشش و فرسودگی آهستگی «Shelley» در آغاز به سود فیلم عمل میکند. روایت فرصت میدهد تا انزوا، رابطهها و دگرگونیهای تدریجی در ذهن تماشاگر جا بیفتند. اما در بخش میانی، این کندی گاه به ایستایی نزدیک میشود.
« بازی او بهویژه در لحظههایی اثرگذار است که شخصیت میکوشد تصویری آرام و اطمینانبخش از اوضاع حفظ کند. »
قوتها و کاستیها
بعضی موقعیتها حس تکرار پیدا میکنند و روند داستان بهاندازهای پیش نمیرود که فشار انباشتهشده پیوسته افزایش یابد. برای تماشاگرانی که انتظار روایتی پرحادثه دارند، این کشآمدن ممکن است خستهکننده باشد. ابهام نیز دو لبه دارد. از یک سو، فیلم با پرهیز از توضیح کامل، فضای کابوسوار خود را حفظ میکند و اجازه میدهد هراس در ذهن مخاطب گسترش یابد.
از سوی دیگر، بعضی نشانهها و انگیزهها آنقدر روشن نمیشوند که بتوان نسبت میان آنها را با اطمینان دریافت. اگر ابهام قرار است به تأویلهای متعدد راه بدهد، باید در عوض پیوندی عاطفی یا روایی بهاندازهی کافی محکم بسازد؛ «Shelley» در این زمینه همیشه موفق نیست. پایان فیلم نیز بهجای آنکه همهی پرسشها را پاسخ دهد، بر تعلیق تکیه میکند و ممکن است برای برخی مخاطبان کمپرداخت یا ناتمام به نظر برسد.
این نکته بدون ورود به جزئیات داستان، از مهمترین دوگانگیهای تجربهی تماشای فیلم است. جمعبندی «Shelley» فیلمی است که بیش از پاسخهای روشن، بر حس و فضا تکیه دارد. این اثر با فضاسازی سرد و وهمآلود، بازیهای متقاعدکننده و استفادهی مؤثر از صدا و تصویر، تجربهای از وحشت جسمانی و روانی میسازد که بهآسانی فراموش نمیشود.
نگاه آن به بارداری، اختیار بدن و نابرابری در رابطهی لوئیز و النا نیز لایهای فراتر از ترسهای ژانری به داستان میافزاید. در مقابل، ریتم کند بخش میانی، ابهامِ گاه بیش از حد و پایانبندی معلق میتوانند فاصلهای میان فیلم و بخشی از تماشاگران ایجاد کنند. «Shelley» برای مخاطبی مناسبتر است که از وحشت آرام، تدریجی و متکی بر فضای ناآرام لذت میبرد و از بیپاسخماندن برخی پرسشها دلزده نمیشود.
« برای تماشاگرانی که انتظار روایتی پرحادثه دارند، این کشآمدن ممکن است خستهکننده باشد. »
جمعبندی
ارزش آن بیش از آنکه در گشودن رازهایش باشد، در ساختن کابوسی است که مرز میان میل، بدن و تهدید را پیوسته ناپایدار میکند.
ثبت دیدگاه