نقد و بررسی
نقد آزادی بزرگ (Great Freedom) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آزادی در حصار قانون «Great Freedom» ساختهٔ سباستین مایزه، درامی تاریخی است که از همان آغاز پرسشی تلخ را پیش میکشد: اگر جامعهای خود را آزاد و متمدن میداند، اما بخشی از شهروندانش را بهسبب شیوهٔ دوستداشتنشان مجازات میکند، آزادی چه معنایی دارد؟ داستان در آلمان پس از جنگ میگذرد؛ جایی که پایان حکومت نازیها به معنای پایان آزار هانس هوفمان نیست.
بند ۱۷۵، قانونی که روابط همجنسخواهانهٔ مردان را جرم میشمرد، او را بارها به زندان بازمیگرداند. فیلم از این موقعیت برای بازخوانی فصلی فراموششده از تاریخ بهره میگیرد، اما به گزارش تاریخی بسنده نمیکند: در کانونش انسانی است که میکوشد، در دل محدودیت، میل و دلبستگی خود را زنده نگه دارد.
عنوان فیلم از همان ابتدا طنین دوگانهای دارد. «آزادی» وعدهای است که انگار همیشه نزدیک مینماید، اما در تجربهٔ هانس بارها به مفهومی دور و دستنیافتنی بدل میشود. آزادی سیاسی و حقوقی، البته اهمیت بنیادی دارد؛ بااینحال، مایزه نشان میدهد تغییر قانون بهتنهایی نمیتواند اثر سالها تحقیر، مراقبت و حبس را از ذهن و جسم انسان پاک کند.
از این رو، فیلم نه فقط دربارهٔ مجازات بیعدالتی، بلکه دربارهٔ شکلهایی از رهایی است که آدمی در کوچکترین قلمروهای ممکن برای خود میسازد. زمانِ تکهتکه و تکرارِ سرکوب روایت فیلم خطی پیش نمیرود و میان دورههای گوناگون زندگی هانس جابهجا میشود. این پرشهای زمانی در آغاز ممکن است تماشاگر را وادار کند برای تشخیص جایگاه هر صحنه مکث کند؛ نشانههایی در محیط، پوشش و جزئیات روزمره کمک میکنند هر دوره از دیگری بازشناخته شود.
« داستان در آلمان پس از جنگ میگذرد؛ جایی که پایان حکومت نازیها به معنای پایان آزار هانس هوفمان نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این دشواری، بااینهمه، فقط بازی فرمی نیست. ساختار غیرخطی حس بازگشت را به تجربهٔ تماشاگر منتقل میکند: زندان، قانون و تنهایی گویی از دورهای به دورهٔ دیگر امتداد مییابند و برای هانس، زمان نه مسیری رو به جلو، بلکه چرخهای از بازداشت و انتظار است. این انتخاب روایی همچنین ما را از دریافت ساده و یکسویهٔ شخصیتها دور میکند.
رابطهها و دگرگونیهایشان بهتدریج روشن میشود؛ گذشته و اکنون، مانند تکههای پراکندهٔ خاطره، روی هم میافتند. در نتیجه، فیلم گاهی عمداً اطلاعات را به تأخیر میاندازد و از تماشاگر میخواهد پیوندها را خودش بسازد. این شیوه در بهترین لحظهها به روایت عمق میدهد، اما همیشه به یک اندازه روان نیست: تعدد جابهجاییها ممکن است رشتهٔ عاطفی بعضی بخشها را موقتاً کمرنگ کند.
همین نوسان میان کشف تدریجی و ابهام، بخشی از تجربهٔ تماشای فیلم است. فرانتس روگوفسکی؛ بدن بهجای توضیح فرانتس روگوفسکی در نقش هانس، بازیای درونگرا و حسابشده ارائه میکند. او شخصیت را با شرححالهای مفصل یا سخنرانیهای توضیحی نمیسازد؛ نگاههای مراقب، مکثها، حالت بدن و واکنشهای کوچک او بار اصلی روایت را بر دوش میکشند.
هانس گاه خاموش و فروبسته به نظر میرسد، اما این سکوت به معنای بیحسی نیست. زیر سطح آرام رفتارش، میل به زیستن و مقاومت در برابر تعریفی که قانون بر او تحمیل میکند، پیوسته حضور دارد. قدرت بازی روگوفسکی در این است که آسیبپذیری را به انفعال تبدیل نمیکند. هانس قربانیِ ستم است، اما صرفاً در مقام قربانی باقی نمیماند؛ او برای حفظ بخشهایی از خود، تصمیم میگیرد، خطر میکند و به دیگران نزدیک میشود.
« این دشواری، بااینهمه، فقط بازی فرمی نیست. »
شخصیتها و اجرا
بازیگر این سرسختی را با اغراق نشان نمیدهد، بلکه آن را در جزئیاتی ظریف جای میدهد: در طرز ایستادن، نگاهکردن یا تابآوردن موقعیتی تحقیرآمیز. در کنار او، بازی گئورگ فریدریش نیز به شخصیت ویکتور وزن و پیچیدگی میبخشد. حضور این دو بازیگر، رابطهای را شکل میدهد که بیش از آنکه با کلام توضیح داده شود، در رفتار و فاصلهٔ میان بدنها شکل میگیرد.
عشق، در حاشیهٔ خشونت یکی از دستاوردهای مهم «Great Freedom» آن است که عشق را از موقعیت دشوار شخصیتها جدا نمیکند، اما آن را نیز به زینتی برای تلخی داستان بدل نمیسازد. در جهانی که تماس انسانی میتواند زیر نگاه مراقبان و در سایهٔ مجازات رخ دهد، هر لحظهٔ نزدیکی معنایی دوچندان مییابد.
رابطهها نه آرمانی و بیتنشاند و نه صرفاً راهی برای تسکین؛ آنها آمیخته به میل، ترس، احتیاط و نیاز به اعتمادند. همین ناسازواریهاست که به دلبستگیها کیفیتی باورپذیر میدهد. فیلم در تصویرکردن صمیمیت، از عاطفهگرایی آسان فاصله میگیرد. شخصیتها همیشه فرصت بیان روشن احساساتشان را ندارند و گاه خودشان نیز از فهم آنچه میانشان میگذرد ناتواناند.
اما تماسها و لحظههای کوتاهِ توجه، بهتدریج چیزی را میسازند که در فضای زندان کمیاب است: امکان دیدهشدن، نه بهعنوان پرونده یا مجرم، بلکه بهعنوان انسانی خواهان پیوند. فیلم از این منظر عشق را نه راه فراری جادویی از واقعیت، بلکه کنشی کوچک و انسانی در برابر نظمی میبیند که میکوشد میل و هویت را به سکوت وادارد.
« در کنار او، بازی گئورگ فریدریش نیز به شخصیت ویکتور وزن و پیچیدگی میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
زندان؛ معماریِ قدرت و تصویر زندان در فیلم فقط یک مکان نیست؛ سازوکاری است که رفتار، بدن و تصور فرد از آینده را شکل میدهد. دیوارها و درها محدودیت را به چشم میآورند، اما نظارت و قانون از مرزهای فیزیکی فراتر میروند. حتی وقتی شخصیتها در لحظهای از نزدیکی یا خلوت به سر میبرند، حضور قدرت در پسزمینه احساس میشود.
به این ترتیب، فیلم نشان میدهد سرکوب تنها با حبس جسم تحقق نمییابد؛ تکرار مجازات میتواند بهتدریج مرزهای ممکن را در ذهن انسان نیز جابهجا کند. فضاسازی بصری این معنا را بیآنکه پیوسته بر آن تأکید کلامی کند، منتقل میسازد. نور و سایه، قابهای بسته و توجه به محیطهای روزمره، هم خشونت ساختاری زندان را ملموس میکنند و هم فرصتهای اندکِ آرامش را برجسته میسازند.
تصویرها در بسیاری از لحظهها حسِ مشاهدهٔ از فاصلهای نزدیک را دارند؛ گویی تماشاگر در همان فضای محدود گرفتار است و راهی برای عقبنشینی ندارد. همین دقت در نورپردازی و ترکیب قاب به فیلم کیفیتی ماندگار میدهد، هرچند کندی روایت در بخشهایی ممکن است اثر این تصویرها را طولانیتر از حد لازم کند.
موسیقی و ریتم؛ میان تأمل و فرسایش ریتم آرام فیلم با جهان داستان پیوند دارد. زندگی هانس، زیر فشار انتظار و بازگشتهای مکرر به حبس، با شتاب دراماتیک معمول پیش نمیرود؛ بسیاری از اتفاقها در مکثها، تکرارها و فاصلههای میان صحنهها جان میگیرند. این صبوری به فیلم اجازه میدهد حس زمانِ تلفشده و فرسایش تدریجی را منتقل کند.
« دیوارها و درها محدودیت را به چشم میآورند، اما نظارت و قانون از مرزهای فیزیکی فراتر میروند. »
قوتها و کاستیها
در عین حال، آرامبودن بهخودیخود فضیلت نیست: بعضی صحنهها بیش از اندازه در حالوهوایی مشابه میمانند و پیشروی روایت را کند میکنند. تماشاگرانی که انتظار ضرباهنگ تندتر یا تحول پیدرپی دارند، احتمالاً این کشآمدن را محسوس خواهند یافت. موسیقی نیز انتخابی متمایز دارد و بهویژه حضور ساکسوفون میتواند واکنشهای دوگانه برانگیزد.
در برخی لحظهها، رنگ صوتی آن با حالوهوای ناهموار و تلخ فیلم هماهنگ میشود؛ در برخی دیگر، ممکن است برای شنونده بیش از اندازه برجسته یا نامنتظر به گوش برسد و او را از سکوت پرمعنای صحنه بیرون بکشد. این انتخاب نه بیاهمیت است و نه کاملاً بینقص؛ اما در هر حال نشان میدهد فیلم بهجای آنکه برای هر لحظه راهحلی موسیقایی آشنا و مطمئن برگزیند، میخواهد صدای خاص خود را بسازد.
جمعبندی «Great Freedom» درامی تلخ و تأملبرانگیز دربارهٔ استمرار ستم، دشواری رهایی و نیاز انسان به عشق است. فیلم با تکیه بر بازی خویشتندار فرانتس روگوفسکی، همراهی مؤثر گئورگ فریدریش، فضاسازی دقیق و روایتی که گذشته را به اکنون پیوند میزند، تاریخی مشخص را به تجربهای انسانی و نزدیک بدل میکند.
پرشهای زمانی، ریتم کند و انتخاب موسیقایی گاه نامتعارف ممکن است برای همه خوشایند نباشد، اما این کاستیها نیروی عاطفی و فکری اثر را از میان نمیبرند. مایزه از ارائهٔ نسخهای ساده از آزادی پرهیز میکند. در این فیلم، رهایی نه لحظهای واحد و قطعی، بلکه پرسشی است که در دلِ قانون، خاطره و رابطهها ادامه مییابد.
« تماشاگرانی که انتظار ضرباهنگ تندتر یا تحول پیدرپی دارند، احتمالاً این کشآمدن را محسوس خواهند یافت. »
جمعبندی
نتیجه اثری است که بیش از آنکه با پاسخهای روشن آرامش دهد، در ذهن میماند؛ فیلمی دربارهٔ آدمهایی که حتی در فضایی ساختهشده برای انکارشان، برای دوستداشتن و حفظ خویش راهی میجویند.
ثبت دیدگاه