نقد و بررسی
نقد من بدنم را گم کردم (I Lost My Body) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
حکایت بدنِ گمشده «I Lost My Body» فیلمی است که از همان ایدهٔ مرکزیاش اعلام میکند با روایتی متعارف روبهرو نیستیم: دستی جداشده از بدن، از آزمایشگاهی میگریزد و در شهر به جستوجوی صاحبش میپردازد. در خطی موازی، نوفل، جوانی منزوی و دلباختهٔ گابریل، میکوشد در زندگیای پراکنده و کمفروغ برای خود راهی پیدا کند.
فیلم با کنار هم نشاندن این دو مسیر، پرسشی ساده اما پرطنین پیش میکشد: انسان چگونه میتواند دوباره با خود و جهان پیوند برقرار کند؟ جِرِمی کلاپن این تمهید خیالانگیز را صرفاً بهانهای برای ماجراجویی نمیگیرد. دست، در عین آنکه موجودی مستقل و شگفتآور است، به بخشی از گذشته و هویت نوفل بدل میشود؛ بخشی که از کلیت وجود جدا افتاده و در مسیر بازگشت، خاطرهها و فقدانها را نیز با خود حمل میکند.
همین دوگانگی، فیلم را از حکایت عجیبِ یک عضو سرگردان فراتر میبرد و به تأملی دربارهٔ تنهایی، حافظه و میل به تمامیت تبدیل میکند. روایت دوگانه و ریتم خاطره ساختار فیلم میان سفر دست در شهر و گذشتهٔ نوفل رفتوآمد میکند. این جابهجاییها اطلاعات را قطرهچکانی در اختیار تماشاگر میگذارند؛ هر قطعه از زندگی پیشین او، معنای تازهای به حرکتهای دست میبخشد و هر مانعی که دست با آن روبهرو میشود، پژواکی از بیپناهی انسان را در خود دارد.
« جِرِمی کلاپن این تمهید خیالانگیز را صرفاً بهانهای برای ماجراجویی نمیگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
روایت بهجای توضیح مستقیم، به تصویر، صدا و تداعی اعتماد میکند؛ انتخابی که در بهترین لحظههای فیلم، حس کشف تدریجی را پدید میآورد. بااینحال، همین شیوه گاه به کندی میانجامد. فیلم در برخی بخشها بیش از آنکه پیش برود، در حالوهوا و مکثهای خود میماند. سفر دست ظرفیت تعلیق و شگفتی دارد، اما تکرار موانع یا طولانیشدن بعضی گذرها میتواند از نیروی پیشبرندهٔ آن بکاهد.
ریتم نامتوازن است: لحظههایی از تنش و حرکت ناگهان جای خود را به سکون میدهند و این سکون همیشه به عمق عاطفی بیشتر منجر نمیشود. دست؛ شخصیت، تصویر و استعاره دستِ فیلم شخصیتی بیکلام است، اما انیمیشن بهطرزی چشمگیر به آن فردیت میبخشد. حرکت انگشتان، مکثهای کوتاه و واکنشهای غریزیاش، طیفی از کنجکاوی، ترس و سماجت را منتقل میکند.
تماشاگر بهتدریج از دیدن آن بهعنوان شیئی عجیب دست میکشد و آن را موجودی آسیبپذیر میبیند که میکوشد راهش را در جهانی بزرگتر و بیاعتنا پیدا کند. این کیفیت اجرایی با ظرفیت استعاری فیلم پیوندی محکم دارد. دست ابزار لمسکردن و ارتباط با جهان است؛ اما وقتی از بدن جدا میشود، همان ابزار به نماد گسست بدل میگردد.
« بااینحال، همین شیوه گاه به کندی میانجامد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از این تصویر برای سخنگفتن دربارهٔ بیگانگی استفاده میکند، بیآنکه معنای آن را به یک تفسیر یگانه محدود سازد. گاهی دست یادآور حافظه است، گاهی میل به بازگشت، و گاهی بخشی از وجود که پس از فقدان هنوز در پی راهی برای ادامهدادن است. طراحی بصری و زبان انیمیشن یکی از دستاوردهای مهم فیلم، ساختن جهانی ملموس با زبانی تصویری است که هم واقعگراست و هم اندکی ناآرامکننده.
کوچهها، ساختمانها و فضاهای شهری نه پسزمینههایی خنثی، بلکه محیطهایی محسوس و پُرمانعاند؛ سطحها بافت دارند و فاصلهها وزن پیدا میکنند. این جزئیات، سفر دست را از یک بازی فانتزی به تجربهای جسمانی نزدیک میسازند: هر پله، لبه یا سطح لغزنده میتواند سرنوشتساز باشد. حرکتهای دست از ظریفترین عناصر فیلماند.
انیمیشن در اینجا تنها به بازنمایی کنش بسنده نمیکند؛ شخصیت را از طریق نحوهٔ حرکت تعریف میکند. بااینحال، در بعضی لحظهها حرکتها اندکی تکهتکه یا ناهماهنگ به نظر میرسند. این ویژگی ممکن است برای برخی تماشاگران از پیوستگی تجربه بکاهد، اما در بسیاری از صحنهها همین ناهمواری، حس شکنندگی و غریببودن جهان را تقویت میکند.
« حرکتهای دست از ظریفترین عناصر فیلماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم تصویری صیقلی و بینقص را دنبال نمیکند؛ جذابیتش در تماس میان طراحی سنجیده و کیفیت ناآرامِ حرکتهاست. نوفل و دشواریِ همدلی نوفل در مرکز یکی از خطوط عاطفی فیلم قرار دارد، اما شخصیتی نیست که در تمام لحظهها بهسادگی بتوان به او نزدیک شد. گذشتهٔ دشوار و تنهاییاش زمینهای برای فهم رفتار او فراهم میکند، بااینحال انگیزههایش گاهی روشن و محکم شکل نمیگیرند.
تماشاگر ممکن است آثار اندوه و انزوای او را ببیند، اما همیشه به همان اندازه درونیاتش را درک نکند. فیلم به سکوت و رفتارهای پراکندهٔ او تکیه دارد؛ رویکردی که میتواند ظریف باشد، اما گاه فاصلهای عاطفی میان شخصیت و مخاطب میسازد. خط رابطهٔ نوفل و گابریل نیز از همین دشواری اثر میپذیرد.
آشنایی آنها با موقعیتی نامعمول آغاز میشود و فیلم میکوشد از فاصله و صدا، زمینهای برای نزدیکی بسازد. اما این رابطه برای همه به یک اندازه باورپذیر از کار درنمیآید. شیفتگی نوفل گاهی بیش از آنکه از شناختی متقابل برآید، از نیاز او به پیوند و فرار از تنهایی تغذیه میکند. این امکان، از نظر مفهومی با جهان فیلم سازگار است؛ بااینحال، پرداخت رابطه بهاندازهای نیست که کشش عاشقانهاش همیشه اثرگذار شود.
« فیلم تصویری صیقلی و بینقص را دنبال نمیکند؛ جذابیتش در تماس میان طراحی سنجیده و کیفیت ناآرامِ حرکتهاست. »
قوتها و کاستیها
موسیقی، صدا و فضای عاطفی موسیقی و طراحی صدا سهمی اساسی در ساختن حالوهوای فیلم دارند. صداهای روزمرهٔ شهر، حرکتهای کوچک و سکوتهای میان آنها، جهان را نزدیک و قابل لمس میکنند. موسیقی نیز بهجای آنکه صرفاً احساس را به تماشاگر دیکته کند، اغلب غم و اضطراب نهفته در تصویرها را گسترش میدهد.
در لحظههایی که روایت کمحرف میشود، صدا راهی برای حفظ پیوند عاطفی است. فضای غمگین فیلم حاصل یک حادثه یا نقطهٔ عطف تنها نیست؛ از انباشتهشدن فقدانهای کوچک، فرصتهای ازدسترفته و ناتوانی شخصیتها در برقراری ارتباط شکل میگیرد. به همین دلیل، موسیقی پس از پایان تماشا نیز در ذهن میماند: نه فقط بهخاطر ملودی، بلکه بهسبب همراهیاش با جهانی که در آن هر تماس میتواند شکننده و هر خاطره نیمهتمام باشد.
تخیل بزرگسالانه و مرزهای آن «I Lost My Body» نمونهای از انیمیشن داستانیای است که از قالب سرگرمی کودکانه فاصله میگیرد و به اندوه، تنهایی و تجربهٔ فقدان میپردازد. جسارتش در انتخاب یک قهرمان نامتعارف، امتیازی واقعی است؛ فیلم از ایدهٔ عجیب خود نمیترسد و میکوشد آن را به زبان سینماییِ منسجمی بدل کند.
« موسیقی، صدا و فضای عاطفی موسیقی و طراحی صدا سهمی اساسی در ساختن حالوهوای فیلم دارند. »
جمعبندی
بااینهمه، تازگی ایده بهتنهایی تضمین نمیکند که همهٔ اجزای داستان به یک اندازه کارآمد باشند. بخشهایی از روایت و رابطهٔ عاطفی آن به قدرت تصویرها نمیرسند و کندی برخی صحنهها از انسجام کلی میکاهد. جمعبندی «I Lost My Body» تجربهای نامعمول و بهیادماندنی است؛ فیلمی که تخیل را با حسی از فقدان و بیگانگی درمیآمیزد.
خلاقیت انیمیشن، حرکتهای پرجزئیات دست و موسیقی ماندگار، جهانی میسازند که مدتها پس از تماشا در خاطر میماند. در مقابل، ریتم گاه کند میشود، نوفل همیشه شخصیتی آسان برای همدلی نیست و رابطهٔ عاشقانهٔ او با گابریل به قوت ایدهٔ مرکزی فیلم نمیرسد. با وجود این کاستیها، اثر در مهمترین انتخاب خود موفق است: دستِ جداافتاده را به تصویری زنده از میل به پیوند بدل میکند.
فیلم پاسخ قطعی عرضه نمیکند؛ بهجای آن، تماشاگر را با حس غریبی از ناتمامی رها میسازد—حسی که هم اندوهبار است و هم، به شکلی دشوار، امیدبخش.
« بااینهمه، تازگی ایده بهتنهایی تضمین نمیکند که همهٔ اجزای داستان به یک اندازه کارآمد باشند. »
ثبت دیدگاه