نقد و بررسی
نقد داغ ننگ (The Scarlet Letter) | 1995
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اقتباسی گرفتار میان رمان و ملودرام فیلم «The Scarlet Letter» به کارگردانی Roland Joffé، در ظاهر سراغ یکی از شناختهشدهترین تمثیلهای ادبیات آمریکا میرود: زنی در جامعهای مذهبی و سختگیر که بهسبب بارداری بیرون از ازدواج، به نشانهای از گناه و رسوایی بدل میشود. اما فیلم نمیخواهد صرفاً رمان Nathaniel Hawthorne را به تصویر بکشد؛ میکوشد آن را به روایتی عاشقانه، اجتماعی و پرحادثه تبدیل کند.
این انتخاب، از همان ابتدا هم سرچشمهٔ جاذبهٔ اثر است و هم منشأ آشفتگی آن. فیلم در بوستونِ میانهٔ قرن هفدهم میگذرد؛ جایی که قانون مذهبی و نظم اجتماعی تقریباً بر هم منطبقاند. هستر پرین، با بازی Demi Moore، زنی مستقل و تازهوارد است که بهدلیل غیبت همسرش در جامعهٔ مستعمره زیر نگاه بدگمانانهٔ مردم قرار میگیرد.
بارداری او و امتناعش از نامبردن از پدر کودک، این بدگمانی را به محکومیتی علنی بدل میکند. این موقعیت، ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد: بدن زن به میدان کشمکش قدرت تبدیل میشود و حرف سرخ بر لباس او، هم نشانهٔ شرمساری است و هم نمادی از مقاومتی ناخواسته. هستر؛ استقلالی که فیلم بهدرستی نمیکاود هستر قرار است مرکز ثقل روایت باشد؛ زنی که در برابر نظم مردسالار و مذهبی ایستادگی میکند، اما نه با شعار، بلکه با ادامهدادن زندگی در شرایطی تحقیرآمیز.
جذابیت شخصیت در همین تناقض نهفته است: جامعه او را به نشانهای عمومی از گناه تبدیل میکند، ولی او نمیپذیرد که تمام هویتش در همان نشانه خلاصه شود. حضورش میتوانست فیلم را به تأملی عمیق دربارهٔ شرم، اختیار و داوری جمعی بدل کند. بااینحال، فیلمنامه بهجای آنکه پیوسته به تجربهٔ درونی هستر بازگردد، بارها او را در مسیر رویدادهای بیرونی و صحنههای پرهیجان قرار میدهد.
« این انتخاب، از همان ابتدا هم سرچشمهٔ جاذبهٔ اثر است و هم منشأ آشفتگی آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه آن است که استقلال او بیش از آنکه از کنشهای پیچیده و انتخابهای اخلاقیاش شکل بگیرد، گاه به تصویری کلی از زن سرکش محدود میشود. Moore در ظاهر و حضور صحنهای توانمند است، اما متن فرصت چندانی برای ساختن شخصیتی چندلایه در اختیارش نمیگذارد. هستر همزمان باید عاشق، مادر، مطرود و نماد آزادی باشد؛ فیلم برای پیوند این وجهها به اندازهٔ کافی مکث نمیکند.
جامعهٔ پیوریتن و مسئلهٔ ریاکاری یکی از مهمترین زمینههای داستان، فاصلهٔ میان اخلاق رسمی و رفتار واقعی است. جامعهای که هستر را محکوم میکند، خود از میل، ترس و منفعت شخصی برکنار نیست. در چنین روایتی، پرسش اصلی فقط این نیست که چه کسی مرتکب گناه شده؛ بلکه این است که چه کسی حق دارد گناه دیگران را نامگذاری و مجازات کند.
این مضمون هنوز هم قدرت دارد و میتوانست پایهٔ نقدی تند بر سازوکارهای شرمسارسازی و کنترل اجتماعی باشد. اما فیلم در صورتبندی این مسئله چندان استوار نیست. بهجای آنکه پیچیدگی ریاکاری را در رفتار روزمره و تناقضهای شخصیتها بپروراند، گاهی آن را به تقابل سادهٔ عشق و تعصب فرو میکاهد.
مناسبات سیاسی و مذهبی شهر نیز بهطور کامل شکل نمیگیرند؛ تماشاگر میبیند که جامعه سختگیر است، ولی همیشه حس نمیکند این سختگیری از چه شبکهای از ترس، باور و قدرت تغذیه میشود. از همین رو، نقد اجتماعی فیلم بیشتر در ایدههایش حاضر است تا در جزئیات نمایشیاش. ریتم؛ مقدمهای طولانی برای روایتی فشرده فیلم زمان زیادی را صرف ساختن فضا و چیدن زمینهٔ ماجرا میکند.
« Moore در ظاهر و حضور صحنهای توانمند است، اما متن فرصت چندانی برای ساختن شخصیتی چندلایه در اختیارش نمیگذارد. »
شخصیتها و اجرا
این مکثها میتوانستند به ایجاد حس انزوا و فشار اجتماعی کمک کنند، اما در بخشهایی به مقدمهچینی کشدار تبدیل میشوند. روایت بهجای آنکه از دل جزئیات کوچک، اضطراب را بهتدریج بالا ببرد، گاهی طولانی در انتظار حادثه میماند؛ سپس برای جبران این سکون، ناگهان به سوی melodrama و کنشهای پرتنش میجهد.
این نوسان، ضرباهنگی ناهموار میسازد. لحظههایی هست که فیلم به فضای آرام و متأملانهٔ درام تاریخی نزدیک میشود، اما خیلی زود از آن فاصله میگیرد و رویدادهایی را وارد میکند که انگار از اثری دیگر آمدهاند. تماشاگر ممکن است در یک بخش انتظار کاوشی روانشناختی داشته باشد و در بخش بعد با حادثهای روبهرو شود که مسیر فیلم را به ملودرامی پرهیاهو میکشاند.
مسئله فقط کندی نیست؛ مشکل اصلی آن است که ریتم فیلم میان شیوههای روایی مختلف به توافق نمیرسد. تصویر و طراحی جهان در میان اجزای فیلم، طراحی دکور و لباسها از استوارترین دستاوردهاست. بافت شهر، خانههای چوبی، پوششهای سنگین و رنگهای خاموش، جهانی میسازند که در آن فردیت زیر نگاه اجتماع فشرده میشود.
لباس هستر، بهویژه نشانهٔ سرخرنگ آن، در برابر رنگهای خاکی و تیرهٔ محیط برجسته است؛ تفاوتی بصری که بهخوبی انزوای او را نشان میدهد. این تضاد، بدون نیاز به توضیح مستقیم، یادآور میشود که جامعه چگونه او را از دیگران جدا و به تماشای همگان میسپارد. بااینهمه، زیبایی بصری همیشه به معنای انسجام نیست.
« مسئله فقط کندی نیست؛ مشکل اصلی آن است که ریتم فیلم میان شیوههای روایی مختلف به توافق نمیرسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاه تصویرها فضای تهدیدآمیز و رازآلودی میآفرینند، اما این فضا به عمق دراماتیک صحنهها راه نمییابد. طراحی هنری جهان را باورپذیر میکند، ولی فیلمنامه در همهٔ لحظهها نمیداند با این جهان چه کند. در نتیجه، فیلم از نظر دیداری اغلب قانعکنندهتر از نظر روایی است: محیطی ساخته شده که ظرفیت داستانی بسیار دارد، اما روایت تنها بخشی از آن ظرفیت را به کار میگیرد.
بازیها و رابطهٔ شخصیتها شیمی میان بازیگران اصلی میتواند به بعضی صحنهها نیرویی ببخشد که در متن کمرنگ است. رابطهٔ هستر و آرتور دیمزدیل، کشیشی که Gary Oldman نقش او را بازی میکند، از آن جهت اهمیت دارد که داستان میخواهد عشق خصوصی را در برابر اخلاق عمومی قرار دهد. در لحظههایی، نگاهها و کشش میان آن دو به روایت جان میدهد و میتوان دریافت چرا این پیوند برای شخصیتها اهمیت دارد.
حضور Robert Duvall نیز به بخشهایی از فیلم وزن و تهدید میافزاید. بااینحال، بازیها همیشه در خدمت یک برداشت واحد از شخصیتها نیستند. دیمزدیل باید هم چهرهای روحانی و صاحبنفوذ باشد و هم عاشقی گرفتار؛ اما فیلم در گذر از این دو نقش، تناقضهای او را به اندازهٔ کافی نمیپروراند. به همین سبب، ضعف از بازیگر بهتنهایی ناشی نمیشود؛ متن نیز شخصیتهایی را پیش روی بازیگران میگذارد که گاه انگیزهها و واکنشهایشان از انسجام لازم برخوردار نیست.
تصمیمهای داستانی عجیب، همراه با تغییر ناگهانی لحن، باعث میشوند بعضی اجراها در صحنهای اثرگذار و در صحنهای دیگر نامتناسب به نظر برسند. تغییر لحن و مسیر داستان مهمترین مسئلهٔ ساختاری فیلم، نامشخصبودن مرکز توجه آن است. آیا روایت میخواهد دربارهٔ سرکوب مذهبی باشد؟ دربارهٔ عشق ممنوع؟
« گاه تصویرها فضای تهدیدآمیز و رازآلودی میآفرینند، اما این فضا به عمق دراماتیک صحنهها راه نمییابد. »
قوتها و کاستیها
دربارهٔ آزادی زن؟ یا دربارهٔ برخورد فرهنگی و بحران سیاسی در مستعمره؟ پاسخ فیلم، بسته به صحنه، تغییر میکند. ورود حملهٔ بومیان به خط اصلی روایت، امکان گسترش داستان به سوی ترس جمعی و آزمون همبستگی را فراهم میآورد، اما پیوند این رخداد با کشمکشهای اخلاقی شخصیتها همیشه طبیعی به نظر نمیرسد.
این گسترش میتوانست به فیلم کمک کند نشان دهد جامعه چگونه در برابر تهدید بیرونی، قواعد خود را بازنگری میکند؛ اما در عمل، بخشهایی از آن بیشتر نقش سازوکار پیشبرندهٔ حادثه را دارند تا نتیجهٔ ارگانیک مضمون. فیلم در بعضی صحنهها از تأمل به نمایش، و از درام شخصی به ماجرایی پرحادثه میپرد، بیآنکه این گذار را کاملاً هموار کند.
همین پراکندگی توضیح میدهد چرا ممکن است تماشاگران در ارزیابی فیلم دوپاره شوند: قصه لحظههای جذاب دارد، اما شکل کلی آن پیوسته و روشن نیست. جمعبندی «The Scarlet Letter» اثری است با مواد خام نیرومند و اجرایی ناهموار. طراحی دکور و لباس، فضای تاریخی جذابی میسازد؛ رابطهٔ بازیگران اصلی در لحظاتی به فیلم گرما میدهد و مضمونِ زنی که زیر نگاه قضاوتگر جامعه زندگی میکند همچنان ظرفیت تأمل دارد.
در مقابل، مقدمهچینی طولانی، فیلمنامهٔ کمتمرکز و تغییرهای ناگهانی لحن مانع میشوند این ظرفیتها به تجربهای منسجم بدل شوند. فیلم نه کاملاً درام روانشناختی است و نه ملودرامی پرحادثه که قواعد خودش را بیتردید دنبال کند. حاصل، اثری است که گاه تصویری بهیادماندنی یا لحظهای پرکشش عرضه میکند، اما در پیوند دادن اجزایش موفقیت یکدستی ندارد.
« یا دربارهٔ برخورد فرهنگی و بحران سیاسی در مستعمره؟ »
جمعبندی
ارزش تماشایش بیش از آنکه در پرداخت بینقص داستان باشد، در تماشای برخورد جاهطلبی بصری و مضمونی با روایتی است که پیوسته میان چند مسیر مردد میماند.
ثبت دیدگاه