نقد و بررسی
نقد گوسفندان سیاه (Black Sheep) | 1996
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدیِ آشوب بر دوش یک بازیگر «گوسفند سیاه» بیش از آنکه کمدیای استوار بر پیرنگی حسابشده باشد، نمایشگاهی از انرژی جسمانی کریس فارلی است؛ بازیگری که حضورش گاه بهتنهایی میتواند صحنهای معمولی را به موقعیتی خندهآور بدل کند. فیلم به کارگردانی پنلوپه اسپیریس، مایک دانلی را در مرکز ماجرا میگذارد: مردی خوشقلب، پرهیاهو و بهطرزی خستگیناپذیر ناشی که میخواهد به برادرش، آل، در رقابت فرمانداری کمک کند.
اما همین اشتیاق بیمهار، به تهدیدی برای کارزار بدل میشود و استیو، دستیار خشکزبان آل، مأمور میگردد مایک را از دردسر دور نگه دارد. این زمینه ساده، بستری مناسب برای برخورد دو قطب کمیک میسازد: مایک که با شتاب و بیمحابایی به دل هر موقعیتی میزند، و استیو که ترجیح میدهد همهچیز را با فاصله و کنایه مهار کند.
فیلم از همین تضاد نیرو میگیرد؛ تضادی که هم موتور شوخیهاست و هم سرچشمه رابطهای دوستانه که آرامآرام شکل میگیرد. فارلی؛ نیروی محرک و مرکز ثقل بازی فارلی متکی بر بدن است: حرکتهای بزرگ، واکنشهای ناگهانی، سقوطها و تلاشهایی که معمولاً نتیجهای فاجعهبار دارند. او کمدی را نه فقط در گفتوگو، بلکه در نحوه ایستادن، دویدن، دستوپا زدن و مواجهه با فضا میآفریند.
« او کمدی را نه فقط در گفتوگو، بلکه در نحوه ایستادن، دویدن، دستوپا زدن و مواجهه با فضا میآفریند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چنانکه مایک در برابر هر مانع با خوشبینی کودکانه پیش میرود، فارلی نیز از اغراق نمیهراسد و با تمام وجود وارد شوخی میشود. در بعضی صحنهها، همین جسارت اجرایی فیلم را از افتادن در رخوت نجات میدهد. بااینحال، اتکای شدید اثر به این ویژگی، هم نقطه قوت آن است و هم محدودیتش. هرگاه شوخی موقعیتی به اندازه کافی جاندار نیست، فیلم به حضور فارلی و تحرک او تکیه میکند تا خلأ را پُر کند.
این راهبرد گاهی جواب میدهد، اما در لحظاتی نیز احساس میشود که شخصیتپردازی و پیشرفت داستان کنار رفتهاند تا یک سقوط، تعقیب یا واکنش پرسروصدا مجال بیشتری پیدا کند. انرژی بازیگر فراوان است، ولی فیلم همیشه نمیداند چگونه آن را در خدمت مسیری تازه قرار دهد. فارلی و اسپید؛ تضادِ سازنده دیوید اسپید در نقش استیو، نقطه مقابل مایک است: کمحرفتر، بدبینتر و مجهز به زبانی کنایهآمیز که بیشتر برای فاصلهگرفتن از آشوب به کار میرود.
او در کنار فارلی نقش «مستقیم» را بر عهده دارد؛ کسی که واکنشهایش به رفتارهای مایک، گاهی از خود شوخی بامزهتر میشود. هماهنگی این دو بر شناخت روشن از تفاوت شخصیتها استوار است و فیلم از همان فاصله میان آنان برای خلق لحظههای کمیک بهره میبرد. اما کیفیت این همراهی به عمق رابطهشان بستگی دارد و اینجا فیلم به اندازه ظرفیت بازیگران پیش نمیرود.
« در بعضی صحنهها، همین جسارت اجرایی فیلم را از افتادن در رخوت نجات میدهد. »
شخصیتها و اجرا
استیو اغلب در جایگاه تماشاگرِ درمانده باقی میماند و فرصت محدودی برای دگرگونی پیدا میکند. ازاینرو، پیوند دو شخصیت بیشتر بر پایه آشنایی و تضادِ آشنا عمل میکند تا بر پایه تحول درونی. فارلی و اسپید همچنان کنار هم خوشتماشا هستند، ولی فیلمنامه کمتر از آنها میخواهد چیزی فراتر از تکرار فرمولِ شلوغکارِ مهارنشدنی و همراهِ کلافه بسازند.
فیلمنامهای با پیرنگ کمجان داستان انتخاباتی فیلم، در ظاهر زمینهای فراهم میکند تا رفتار مایک پیامدهایی بزرگتر از یک خرابکاری ساده داشته باشد. او برادر نامزد فرمانداری است و قرار است حضورش به کارزار کمک کند، اما ناخواسته آن را در معرض دردسر میگذارد. با این حال، رقابت سیاسی عمدتاً نقش قاب را دارد؛ فیلم کمتر به سازوکار انتخابات یا اهمیت واقعی رقابت میپردازد و بیشتر از آن بهانهای برای دورکردن دو شخصیت اصلی از فضای کارزار میسازد.
همین کمتوجهی سبب میشود بخشهایی از قصه پراکنده و شلخته به نظر برسد. ماجرا از موقعیتی به موقعیت دیگر میرود، بیآنکه همیشه پیوندی محکم میان آنها برقرار کند. کشف تقلب انتخاباتی و نقش آن در مسیر قصه، به داستان جهت میدهد، اما این عنصر سیاسی به اندازهای پرورده نمیشود که کشش دراماتیک پایداری ایجاد کند.
« استیو اغلب در جایگاه تماشاگرِ درمانده باقی میماند و فرصت محدودی برای دگرگونی پیدا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، فیلم بیشتر از آنکه روایتی پیوسته باشد، زنجیرهای از حوادث و شوخیهای متصل به هم است. کمدیِ بدنی؛ قلهها و تکرارها بهترین لحظات «گوسفند سیاه» زمانی پدید میآیند که حرکت، خطر و غافلگیری در یک موقعیت جمع میشوند. صحنههایی چون سقوط از کوه، از آن دست موقعیتهای پرتحرکیاند که در حافظه میمانند؛ نه فقط بهسبب شدت حادثه، بلکه بهخاطر تناسب آن با شخصیت مایک و واکنشهای استیو.
فیلم در این لحظات ریتم میگیرد و آشوب را به نظمی کمیک بدل میکند. در برابر این قلهها، شوخیهای کشدار و تکراری کم نیستند. بعضی موقعیتها پس از آنکه ایده اصلیشان روشن شده، همچنان ادامه مییابند؛ گویی فیلم امیدوار است تکرار بیشتر، خنده بیشتری تولید کند. اما تکرار همیشه به تشدید شوخی نمیانجامد و گاهی برعکس، اثر آن را کمرنگ میکند.
این نوسان میان لحظههای واقعاً بامزه و بخشهای فرساینده، یکی از ویژگیهای اصلی تجربه تماشای فیلم است. کارگردانی و جهان فیلم پنلوپه اسپیریس، با سابقه کار در کمدیهای پرجنبوجوش، فضای فیلم را به سوی آشوبی عامدانه و پرتحرک میبرد. دوربین و میزانسن معمولاً در خدمت تعقیب حرکتها و واکنشهای مایکاند و اثر کمتر به سکون یا تأمل مجال میدهد.
« در نتیجه، فیلم بیشتر از آنکه روایتی پیوسته باشد، زنجیرهای از حوادث و شوخیهای متصل به هم است. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب با شخصیت محوری سازگار است، اما در عین حال باعث میشود جهان فیلم چندان لایهمند نشود. محیطها عمدتاً ایستگاههایی برای وقوع شوخیاند و کمتر استقلالی دراماتیک پیدا میکنند. نقشهای مکمل نیز اغلب بهصورت نشانههایی سریع و اغراقشده وارد میشوند. حضور گری بیوسی بهعنوان شخصیتی نامتعارف، رنگی از بیثباتی و خطر به بخشهایی از فیلم میافزاید، اما این شخصیت هم مانند بسیاری از عناصر دیگر بیشتر برای ایجاد موقعیتهای عجیب به کار میرود تا گشودن مسیر روایی تازه.
فیلم بهندرت از فضای کمدی خود فاصله میگیرد تا به شخصیتها یا پیامدهای رفتارشان مکثی جدیتر اختصاص دهد. مقایسه با «تامی بوی» مقایسه «گوسفند سیاه» با «تامی بوی» تقریباً ناگزیر است: دو فیلم بر زوج فارلی و اسپید تکیه دارند و از الگوی همراهی مردی پرشور و بیاحتیاط با مردی طعنهزن و خویشتندار بهره میبرند.
«گوسفند سیاه» از این الگو سود میبرد، اما کمتر به آن عمق میدهد. رابطه دو شخصیت در اینجا فرصت کمتری برای تحول تدریجی پیدا میکند و پیرنگ نیز انسجامی ندارد که شوخیها را به مسیری عاطفی و پیوسته متصل کند. بااینهمه، فیلم صرفاً سایهای بیارزش از همکاری پیشین آن دو نیست. فارلی همچنان حضوری دیدنی دارد و اسپید، هرچند گاه کماستفاده میماند، با واکنشهای خشک خود تعادل خوبی در برابر او ایجاد میکند.
« این انتخاب با شخصیت محوری سازگار است، اما در عین حال باعث میشود جهان فیلم چندان لایهمند نشود. »
جمعبندی
اثر شاید به اندازه «تامی بوی» ماندگار یا منسجم نباشد، اما لحظههایی دارد که نشان میدهد چرا این زوج روی پرده جذابیت داشتند. جمعبندی «گوسفند سیاه» کمدیای نابرابر است که بهترین داراییاش کریس فارلی و انرژی جسمانی اوست. همراهی او با دیوید اسپید جرقههایی از طنز و صمیمیت میسازد، و چند صحنه پرتحرک فیلم همچنان سرگرمکنندهاند.
در سوی دیگر، پیرنگ انتخاباتی کمجان، شخصیتپردازی محدود و شوخیهایی که بیش از اندازه ادامه پیدا میکنند، مانع از آن میشوند که فیلم به اثری منسجم و ماندگار بدل شود. تماشای فیلم بیش از آنکه تجربهای روایی باشد، فرصتی برای دیدن فارلی در اوج تحرک و آشوب کمیک است. اگر انتظار کمدیای دقیق و خوشساخت وجود داشته باشد، ضعفهای ساختاری آشکار خواهند شد؛ اما اگر جذابیت اصلی را در بازی پرانرژی و چند موقعیت مضحک بدانیم، «گوسفند سیاه» هنوز لحظههایی دارد که میتوانند تماشاگر را بخندانند.
« جمعبندی «گوسفند سیاه» کمدیای نابرابر است که بهترین داراییاش کریس فارلی و انرژی جسمانی اوست. »
ثبت دیدگاه