نقد و بررسی
نقد سولاریس (Solaris) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت از ستارگان به درون انسان «سولاریس» ساختهٔ آندری تارکوفسکی، در ظاهر قصهای علمیتخیلی دربارهٔ مأموریتی فضایی است؛ اما نیروی اصلی فیلم نه در فناوری و اکتشاف کیهانی، بلکه در کاوشی دشوارتر نهفته است: آیا انسان میتواند دیگری را واقعاً بشناسد، یا همواره با تصویری روبهروست که از خاطرات و نیازهای خودش ساخته است؟
کریس کلوین، روانشناسی که به ایستگاهی در مدار سولاریس فرستاده میشود، مأمور بررسی وضعیتی بحرانی است؛ اما آنچه در پیش میگیرد، بیش از آنکه تحقیق دربارهٔ یک پدیده باشد، مواجهه با بخشهایی از گذشته و روان خویش است. تارکوفسکی از همان آغاز، انتظار تماشاگر را از فیلم فضایی متعارف جابهجا میکند.
بهجای شتاب در رسیدن به ایستگاه و نمایش ابزارها و شگفتیهای علمی، زمان زیادی را صرف زمین، طبیعت و گفتوگو میکند. این مکثها صرفاً مقدمهای برای ماجرای اصلی نیستند؛ آنها معیار احساسی فیلم را میسازند. در جهانی که آدمی خیال میکند با ترک زمین از قیدهای آشنای زندگی رها میشود، فیلم یادآوری میکند که خاطره، دلبستگی و گناه را نمیتوان پشت سر گذاشت.
فضا ممکن است از خانه دور باشد، اما ذهن انسان همهٔ گذشته را با خود حمل میکند. سیارهای که به آینه بدل میشود اقیانوس سولاریس، با حرکتهای غریب و صورتهای متغیرش، در مرکز خیالپردازی فیلم قرار دارد. بااینحال، تارکوفسکی آن را صرفاً موجودی بیگانه یا معمایی علمی برای گشودن نمیسازد.
« تارکوفسکی از همان آغاز، انتظار تماشاگر را از فیلم فضایی متعارف جابهجا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اهمیتش در این است که در برابر انسان واکنش نشان میدهد، بیآنکه بتوان آن واکنش را به زبان آشنای بشر ترجمه کرد. همین ابهام، ایدهٔ اصلی فیلم را شکل میدهد: مواجهه با هوشی دیگر الزاماً به شناخت آن نمیانجامد؛ شاید آنچه در این مواجهه مییابیم، بیش از هر چیز خودمان باشیم. در این میان، پرسش مشهورِ «آینه میخواهیم یا دنیایی تازه؟» همچون کلیدی برای فهم جهان فیلم عمل میکند، بیآنکه همهٔ معناهایش را ببندد.
آیا انسان واقعاً در پی شناخت دیگری است، یا به دنبال بازتابی از خودش میگردد؟ آیا تماس با موجودی بیگانه میتواند از محدودهٔ مفاهیم انسانی فراتر رود، یا ذهن ما هر تجربهای را به خاطرات و خواستههای خودش ترجمه میکند؟ «سولاریس» پاسخی آسان نمیدهد. نیروی تأملبرانگیز آن از همین امتناع میآید: اقیانوس نه معلمی روشنگوست و نه دشمنی با انگیزههای آشکار؛ حضوری است که انسان را با محدودیت فهم خودش روبهرو میکند.
خاطره، فقدان و مسئلهٔ شناخت دیگری محور عاطفی فیلم در برخورد کلوین با حضوری شکل میگیرد که از گذشتهٔ او سرچشمه میگیرد. بدون ورود به جزئیات داستان، میتوان گفت این مواجهه، رابطهٔ میان خاطره و هویت را به پرسش میکشد. آیا کسی را دوست داریم که واقعاً پیش روی ماست، یا تصویری را که از او در ذهن ساختهایم؟
اگر گذشتهای مشترک، تجربهها و نقصهای واقعی دیگری را حذف کنیم، آنچه باقی میماند تا چه اندازه همان شخص است؟ فیلم با ظرافت نشان میدهد که یادآوری همیشه کنشی خنثی نیست. انسان گذشته را بازسازی میکند؛ گاهی آن را آرایش میدهد، گاهی از بخشهایی میگریزد و گاهی از خاطره بهعنوان راهی برای تسکین یا تنبیه خود استفاده میکند.
« اهمیتش در این است که در برابر انسان واکنش نشان میدهد، بیآنکه بتوان آن واکنش را به زبان آشنای بشر ترجمه کرد. »
شخصیتها و اجرا
بنابراین «بازگشت» در اینجا صرفاً رخدادی خیالانگیز نیست؛ آزمونی اخلاقی و عاطفی است. کلوین باید با تفاوت میان دوستداشتن یک انسان و چسبیدن به تصویری از او مواجه شود. فیلم از همین راه، پرسشی شخصی را به مسئلهای فلسفی بدل میکند: آیا شناخت دیگری ممکن است، اگر نگاه ما همواره با خواستهها و زخمهای خودمان آمیخته باشد؟
زمانِ تارکوفسکی: کندی بهمثابه شیوهٔ دیدن ریتم کند فیلم، نخستین آزمون آن برای تماشاگر است. «سولاریس» بهجای پیشبرد پیوستهٔ پیرنگ، بارها در صحنههایی طولانی مکث میکند؛ گاه بر یک گفتوگو، گاه بر حرکت تصویر و گاه بر سکوتی که در سینمای پرشتاب معمولاً حذف میشود. این انتخاب میتواند خستهکننده باشد، بهویژه برای کسی که انتظار دارد هر صحنه اطلاعات تازه یا چرخشی در ماجرا عرضه کند.
بخشهایی از فیلم نیز واقعاً کشدار به نظر میرسند و گاه پیشرفت داستان زیر سایهٔ تأمل و مکث قرار میگیرد. اما این کندی فقط کندی روایت نیست؛ شیوهای برای تغییر دادن تجربهٔ تماشاست. تارکوفسکی میخواهد نگاه از مصرف سریع تصویر فاصله بگیرد و فرصت کند در فضا، صدا و حس زمان بماند. در نتیجه، مخاطب باید بهجای انتظار برای پاسخ فوری، با ابهام زندگی کند.
این روش برای همه یکسان اثر نمیگذارد: ممکن است برای گروهی مراقبهوار و گیرا باشد و برای گروهی دیگر ملالآور. بااینهمه، حتی وقتی فیلم از حرکت روایی بازمیماند، معمولاً در حال ساختن حالوهوایی است که قرار است در ذهن رسوب کند. تصویر و صدا؛ فضایی میان آشنایی و بیگانگی طراحی بصری «سولاریس» میان دو جهان تفاوتی محسوس برقرار میکند: زمین، با طبیعت و نشانههای زندگی روزمرهاش، و ایستگاه فضایی، با راهروها و اتاقهایی که هم کاربردیاند و هم اندکی فرسوده و بیقرار.
« بنابراین «بازگشت» در اینجا صرفاً رخدادی خیالانگیز نیست؛ آزمونی اخلاقی و عاطفی است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تارکوفسکی از تصویر آیندهای براق و باشکوه پرهیز میکند. ایستگاه بیشتر مکانی زیسته و تنگ است تا قصری فناورانه؛ فضایی که آدمها در آن نه بر کیهان مسلطاند و نه از اضطرابهای خود در امان. این انتخاب، رازآلودگی فیلم را از راه نمایش مداوم جلوههای ویژه نمیسازد. حرکتها و ترکیببندیهای ساده، سکون، بازتابها و تکرارهای بصری گاهی احساسی از ناهمخوانی پدید میآورند: گویی امر آشنا اندکی جابهجا شده و دیگر نمیتوان به آن اعتماد کامل داشت.
صدای محیط نیز در همین مسیر عمل میکند. سکوتهای طولانی، صداهای طبیعی و موسیقی محدود، فضا را از توضیحهای بیشازحد دور نگه میدارند. تصویر و صدا بهجای آنکه راز را حل کنند، آن را قابل لمس میسازند. بازیها و احساسات انسانی با وجود مقیاس کیهانی ایدهٔ مرکزی، فیلم در نهایت به بازیگرانش وابسته است تا این مفهوم را از سطح نظری به تجربهای انسانی منتقل کنند.
دوناتاس بانیونیس، در نقش کلوین، بهجای قهرمانی پرهیاهو، مردی درونگرا و محتاط را تصویر میکند؛ کسی که احساساتش را بهآسانی بیان نمیکند و სწორედ همین خودداری، گسستها و لرزشهای درونیاش را پررنگتر میسازد. بازی او کمک میکند کلوین نه صرفاً ناظر پدیدهای خارقالعاده، بلکه انسانی گرفتار میان وظیفه، سوگ و نیاز به رهایی به نظر برسد.
ناتالیا بوندارچوک نیز در پرداخت وجه عاطفی فیلم نقشی اساسی دارد. حضور او باید همزمان حس نزدیکی و بیگانگی را حفظ کند؛ کاری دشوار، زیرا شخصیتش پیوسته میان آنچه دیگران از او انتظار دارند و امکانِ داشتن هویتی مستقل نوسان میکند. همین کشمکش باعث میشود ایدهٔ علمی فیلم از یک تمهید داستانی فراتر برود و به پرسشی دربارهٔ شخصیت و اختیار برسد.
« تارکوفسکی از تصویر آیندهای براق و باشکوه پرهیز میکند. »
قوتها و کاستیها
بازیها، در مجموع، فیلم را از سردی کامل نجات میدهند، هرچند لحن خویشتندار اثر اجازه نمیدهد احساسات به بیان مستقیم و پرشور بدل شوند. ابهام؛ فضیلت و مانع یکی از ویژگیهای ماندگار «سولاریس» این است که همهٔ نمادهایش را به معنایی واحد تقلیل نمیدهد. اقیانوس، حضورهای مرموز، خانه و ایستگاه فضایی را میتوان از چند زاویه تفسیر کرد؛ اما فیلم هیچیک را با توضیحی نهایی و بیچونوچرا تثبیت نمیکند.
چنین ابهامی با مضمون اثر هماهنگ است: اگر انسان از شناخت کامل دیگری ناتوان باشد، شاید فیلم هم نباید تمام آنچه را میبیند به دانش قطعی تبدیل کند. بااینحال، همین ویژگی ممکن است تماشاگر را سردرگم کند. نمادپردازی گاه چنان گشوده است که رابطهٔ میان رخدادها و معناهای پیشنهادی، روشن و سرراست به نظر نمیرسد.
کسانی که از داستان انتظار توضیح علمی دقیق یا پاسخهای روشن دارند، ممکن است احساس کنند اثر عمداً از آنها فاصله میگیرد. «سولاریس» بیش از آنکه معمایی باشد که باید حلش کرد، تجربهای است که باید در آن ماند؛ اما این تفاوت همیشه برای مخاطب لذتبخش نیست. جمعبندی «سولاریس» علمیتخیلیای است که نگاهش بهجای پیشرفت فناوری و فتح ناشناختهها، به محدودیتهای شناخت و نیروی خاطره معطوف میشود.
تارکوفسکی با ریتمی آهسته، فضایی وهمآلود و بازیهایی مهارشده، پرسشی ساده اما بیپاسخ را در ذهن باقی میگذارد: وقتی با دیگری روبهرو میشویم، تا چه اندازه خود او را میبینیم و تا چه اندازه تصویرِ ساختهٔ ذهنمان را؟ کندی، کشآمدن بعضی بخشها و ابهام نمادها میتوانند مانع ارتباط شوند؛ اما اگر تماشاگر با شیوهٔ تأملی فیلم همراه شود، حاصل تجربهای است که پس از پایان نیز در ذهن ادامه مییابد.
« بااینحال، همین ویژگی ممکن است تماشاگر را سردرگم کند. »
جمعبندی
ارزش «سولاریس» نه در آن است که رازهایش را یکبهیک میگشاید، بلکه در این است که پرسشهایش را به تجربهای عاطفی و ماندگار بدل میکند.
ثبت دیدگاه