نقد و بررسی
نقد پرتو سبز (The Green Ray) | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تابستانی که از نقشه بیرون میافتد «پرتو سبز» ساختهٔ اریک رومر، فیلمی است دربارهٔ تعطیلاتی که قرار نیست مطابق برنامه پیش بروند؛ اما اهمیتش نه در ماجراهای بزرگ، بلکه در مکثها، گفتوگوهای معمولی و لحظههایی است که آدمی در میان دیگران احساس میکند جایی برای خودش ندارد. دلفین، زن جوانی از پاریس، با برهمخوردن برنامهٔ سفرش ناگهان با تابستانی روبهرو میشود که مقصد روشنی ندارد.
او به جمعهای تازه سر میزند، به پیشنهادهای اطرافیان گوش میدهد و از مکانی به مکان دیگر میرود، اما مسئلهٔ اصلیاش جابهجایی نیست: میخواهد به پیوندی واقعی برسد، بیآنکه برای رسیدن به آن از خواستههایش دست بکشد. این خلاصهٔ ساده، پوششی است برای پرسشی دشوارتر: چگونه میتوان هم مشتاق نزدیکی بود و هم از صمیمیتهای سطحی گریخت؟
رومر پاسخ آمادهای نمیدهد. او اجازه میدهد دلفین در موقعیتهای روزمره حرف بزند، سکوت کند، نظرش را عوض کند و گاهی خودش نیز نداند چه میخواهد. حاصل، فیلمی است که به جای طرح رویدادهای پرشمار، با دقت به آشفتگیِ یک دل گوش میسپارد. دلفین؛ شخصیتی آسیبپذیر و دشوار دلفین قهرمانی نیست که بیدرنگ دلپذیر شود.
حساسیتش گاه به انزوا میانجامد و امتناعش از همراهی با دیگران ممکن است خودخواهانه یا لجوجانه به نظر برسد. او نه همیشه درست میگوید و نه رفتارش همیشه به سود خودش است. بااینحال، فیلم او را به داوری اخلاقی ساده تقلیل نمیدهد. پشت واکنشهای تند و عقبنشینیهایش، میل به رابطهای قرار دارد که در آن مجبور نباشد نقش بازی کند.
« دلفین، زن جوانی از پاریس، با برهمخوردن برنامهٔ سفرش ناگهان با تابستانی روبهرو میشود که مقصد روشنی ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین پیچیدگی، دلفین را باورپذیر میسازد. او هم از تنهایی رنج میبرد و هم از بعضی راههای معمول فرار از تنهایی دلزده است. در جمعها حضور دارد، اما مشارکت واقعی برایش آسان نیست؛ دیگران ممکن است با نیت خیر پیشنهاد بدهند، شوخی کنند یا راهی برای سرگرمشدن نشانش دهند، ولی هیچکدام تضمین نمیکند که او احساس کند دیده شده است.
تنهایی در فیلم، صرفاً تنها ماندن در یک اتاق نیست؛ فاصلهای است میان آنچه آدم میخواهد بگوید و آنچه اطرافیان میتوانند بشنوند. بازی ماری ریویر و واقعیتِ گفتوگو بازی ماری ریویر ستون اصلی فیلم است. او اندوه دلفین را به نمایشهای پررنگ و اشکهای نمایشی واگذار نمیکند. احساسات از تغییرات کوچک در صدا، نگاه و طرز ایستادن او آشکار میشوند؛ از لحظهای که میکوشد در گفتوگویی عادی سهمی داشته باشد و ناگهان خود را بیرون از آن مییابد.
این بازی به شخصیت نوعی بیواسطگی میدهد: بیننده احساس نمیکند که دلفین برای دوربین احساساتش را مرتب و توضیحپذیر کرده باشد. گفتوگوها نیز بخشی از همین کیفیتاند. آنها اغلب شبیه مکالمههای روزمرهاند: نامرتب، گاه تکراری و گاهی حاوی حرفهایی که بیش از آنکه به موضوعی واحد مربوط باشند، از اضطراب گوینده خبر میدهند.
بداههپردازیِ بخش بزرگی از دیالوگها به این طبیعیبودن کمک میکند؛ ماری ریویر نیز در شکلگیری متن نقش داشته است. اما این انتخاب دو سویه است: همان گفتوگوهایی که به فیلم صداقت میبخشند، گاهی ریتم را کش میدهند و تماشاگر را با پراکندگی تجربهٔ دلفین روبهرو میکنند. فیلم عمداً هر مکالمه را به پلهای روشن در مسیر داستان تبدیل نمیکند.
« همین پیچیدگی، دلفین را باورپذیر میسازد. »
شخصیتها و اجرا
ریتم کمحادثه و هنرِ مکث تماشاگرانی که از روایت پرشتاب و تغییرات پیدرپی انتظار دارند، ممکن است «پرتو سبز» را کند یا حتی بیهدف بیابند. شخصیت به سفر میرود، با آدمهای تازه روبهرو میشود و به جمعهای مختلف نزدیک میشود، ولی این موقعیتها الزاماً زنجیرهای از گرهگشاییها نمیسازند.
گاهی گفتوگویی به پایان میرسد بیآنکه چیزی حل شده باشد؛ گاهی تجربهای تازه فقط شکل دیگری از همان ناآرامی را آشکار میکند. این کمحادثگی، هم محدودیت فیلم است و هم منطق آن. رومر میخواهد زمانِ بلاتکلیفی را تجربهپذیر کند، نه آنکه آن را با رویدادهای داستانی پُر کند. در زندگی نیز بخش مهمی از رنج آدمی میان تصمیمها میگذرد: در انتظار، در مقایسهٔ خود با دیگران و در لحظهای که نمیداند باید بماند یا برود.
بااینحال، فیلم همیشه از خطر یکنواختی نمیگریزد. تکرار بعضی مضمونها و مکالمههای روزمره، برای برخی تماشاگران به جای ایجاد حس واقعیت، ممکن است پراکندگی و کمبود تمرکز بسازد. منظرهها؛ تابستانی که با درون شخصیت گفتوگو میکند ساحل و فضای تعطیلات در این فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا نیستند.
آفتاب، دریا و جمعیتِ آسودهٔ مسافران با حالوهوای درونی دلفین تضاد دارند. پیرامون او سرشار از نشانههای تفریح و فراغت است، اما شادی جمعی به خودی خود به او منتقل نمیشود. منظرهها به این ترتیب یادآور فاصلهٔ میان تصویری است که از تعطیلات داریم و احساسی که ممکن است واقعاً در آن تجربه کنیم.
« این کمحادثگی، هم محدودیت فیلم است و هم منطق آن. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم با فیلمبرداریِ ساده و نزدیک به محیط، از زیباترکردن مصنوعی فضا پرهیز میکند. دوربین در پی ساختن کارتپستالی از ساحل نیست؛ بیشتر به تماشای آدمهایی میماند که در مکانهای واقعی وقت میگذرانند. همین سادگی، حضور طبیعت را معنادارتر میکند: در برابر آدمهای پرحرف و قضاوتهایشان، دریا و آسمان چیزی را توضیح نمیدهند، اما فضایی برای تأمل فراهم میآورند.
عنوان فیلم نیز به پدیدهای نادر در هنگام غروب و به رمانی از ژول ورن اشاره دارد؛ اشارهای که به خیال، ادراک و امکانِ یافتن معنایی شخصی پیوند میخورد، بیآنکه فیلم نمادپردازی خود را به معمایی خشک بدل کند. انتخابهای فرمی و جایگاه اثر «پرتو سبز» پنجمین فیلم از مجموعهٔ «کمدیها و ضربالمثلها»ی اریک رومر است؛ مجموعهای که در آن گفتار و رفتار روزمرهٔ شخصیتها ابزار اصلی آشکارشدن تناقضهای انسانیاند.
فیلم با شیوهای نزدیک به مشاهدهٔ مستند، از بازیهای پرزرقوبرق فاصله میگیرد و به لحظات معمولی اعتماد میکند. همین انتخاب، ما را وادار میکند به تفاوت میان چیزی که شخصیتها دربارهٔ خودشان میگویند و چیزی که رفتارشان نشان میدهد توجه کنیم. در اینجا جذابیت فیلم به معنای یافتن پاسخ قطعی نیست.
گفتوگوها گاه روشنگرند و گاه ابهام را بیشتر میکنند. رفتار دلفین نیز از یک تفسیر ثابت سر باز میزند: میتوان او را آسیبدیده دانست، اما نمیتوان همهٔ رفتارش را فقط با رنج توضیح داد؛ میتوان سرسختیاش را دید، اما در پس آن نوعی وفاداری به خواستههای خودش هم هست. این امتناع از سادهسازی، فیلم را زنده نگه میدارد، هرچند ممکن است برای کسانی که تحول روشن و پیوسته میخواهند رضایتبخش نباشد.
« فیلم با فیلمبرداریِ ساده و نزدیک به محیط، از زیباترکردن مصنوعی فضا پرهیز میکند. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «پرتو سبز» فیلمی دربارهٔ تنهاییای است که در میان جمع رخ میدهد و اشتیاقی که حاضر نیست به هر قیمتی به رابطه تبدیل شود. قدرتش در بازی ظریف ماری ریویر، گفتوگوهای طبیعی، توجه به لحظههای کوچک و تواناییاش در نشاندادن فاصلهٔ میان خواستنِ صمیمیت و پذیرفتنِ آن نهفته است. کندی و تکرار نیز واقعیاند: فیلم گاهی بیش از اندازه در مکالمههای روزمره میماند و روایتش ممکن است پراکنده به نظر برسد.
اما همین ناتمامی بخشی از نگاه آن است. دلفین شخصیتی نیست که مسیرش را با چند تصمیم روشن و توضیحهای مرتب طی کند؛ او در رفتوآمد میان امید، رنجش و تردید زندگی میکند. فیلم برای این رفتوآمد شتابی تحمیل نمیکند و از تماشاگر میخواهد به جای انتظار برای حادثهای بزرگ، به تغییرهای ظریفِ حال و نگاه توجه کند.
اگر چنین مکثی را بپذیریم، اثر نه داستانی دربارهٔ تنهاییِ محض، بلکه تأملی انسانی دربارهٔ دشواریِ نزدیکشدن به دیگری و حفظ صداقت با خویشتن خواهد بود.
ثبت دیدگاه