نقد و بررسی
نقد جنگل سنگشده (The Petrified Forest) | 1936
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بیابان، صحنهای برای جمود و اشتیاق فیلم «The Petrified Forest» ساختهٔ آرچی مایو، داستانش را در گوشهای دورافتاده از آریزونا بنا میکند: غذاخوری کوچکی در دل بیابان، جایی میان جاده و جنگل سنگشده. این مکان صرفاً پسزمینهای برای رخدادها نیست؛ بهتدریج به تصویری از زندگی شخصیتها بدل میشود: فضایی که در آن آدمها انگار از حرکت بازماندهاند، گذشته را نشخوار میکنند و آینده را دوردست میبینند.
در این محیط محصور، ورود آلن اسکویِر، نویسندهای تهیدست و سرخورده، و سپس رسیدن دوک مانتیِ تبهکار، سکون را به تعلیقی شکننده تبدیل میکند. فیلم بر پایهٔ نمایشنامهٔ رابرت شرود ساخته شده و این خاستگاه را هم در ساختار متمرکز آن میتوان دید و هم در جایگاه محوری گفتوگوها. بااینحال، محدودیت مکانی بهتنهایی نقص نیست: محاصرهٔ غذاخوری به فیلم امکان میدهد برخورد شخصیتها را بیواسطه و فشرده پیش ببرد.
نتیجه، اثری است که هیجانش بیش از آنکه از جابهجایی و حادثههای پیدرپی نیرو بگیرد، از تضاد دیدگاهها و انتظار برای تصمیم بعدی میآید. عنوانی که معنای خود را گسترش میدهد جنگل سنگشده در عنوان، تصویری طبیعی و در عین حال استعاری است: چیزی که زمانی زنده و متحرک بوده، اکنون به شکلی سخت و بیجنبش درآمده است.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تصویر با زندگی گبی پیوند میخورد؛ دختری جوان که در فضایی کوچک کار میکند، اما میل دارد از آن فراتر برود و در فرانسه هنرش را دنبال کند. در سوی دیگر، آلن نیز با سرخوردگی از گذشته و توان ازدسترفتهاش دستوپنجه نرم میکند. او از جهان با فاصلهای روشنفکرانه سخن میگوید، اما این فاصله همیشه نشانهٔ خردمندی نیست؛ گاه پوششی است برای ناتوانی در زیستن.
در برابر این دو، دوک مانتی حضوری خشن و بیپرده دارد. او با تهدید و اقتدار بر فضا مسلط میشود، اما سلطهاش از جنس آزادی نیست؛ خود او نیز در حصار شرایط و شهرت خشونتبارش گرفتار است. فیلم از این راه، زندانیبودن را فقط به گروگانها محدود نمیکند: هر شخصیت، به شیوهای، در موقعیتی بسته گیر افتاده است.
این همنشینیِ میل به گریز و احساس گرفتاری، به داستان عمقی فراتر از یک رویارویی جنایی میبخشد. گبی و فاصلهٔ میان رؤیا و شخصیتپردازی گبی، با بازی بت دیویس، مرکز عاطفی فیلم است؛ رؤیای رفتن به فرانسه برای او فقط تغییر مکان نیست، بلکه راهی برای تصور زندگیای متفاوت و خلاقانه است. حضورش در غذاخوری، میان وظایف روزمره و خواستههای شخصی، تضادی روشن میسازد.
« در سوی دیگر، آلن نیز با سرخوردگی از گذشته و توان ازدسترفتهاش دستوپنجه نرم میکند. »
شخصیتها و اجرا
دیویس با چهره و لحنش معصومیت و اشتیاق شخصیت را منتقل میکند و در لحظات آرام، حس میشود که آرزوی او از جنس خیالپردازیِ بیریشه نیست، بلکه پاسخی است به محدودیت محیط اطرافش. بااینحال، فیلمنامه فرصت چندانی برای گسترش گبی فراهم نمیکند. او بیش از آنکه در طول فیلم دگرگون شود یا تصمیمهای پیچیدهای بگیرد، به نقطهٔ تمرکز امید و آرمان دیگران بدل میشود.
فیلم از رؤیای او برای پیشبردن بار عاطفی روایت بهره میگیرد، اما کمتر به جهان درونیاش، تواناییهای هنری یا تناقضهایش میپردازد. این کاستی بهویژه در کنار پرگویی و تاریخچههای مفصل شخصیتهای مرد آشکارتر میشود: گبی در مرکز معنا قرار دارد، اما کمتر اختیار روایت را به دست میگیرد.
آلن؛ روشنفکری میان گفتار و کنش لسلی هاوارد در نقش آلن، شخصیتی میسازد که هم جذابیت فکری دارد و هم نوعی فرسودگی. او با عباراتی سنجیده و گاه گزنده به جهان نگاه میکند و از ناکامیهایش چنان حرف میزند که گویی آنها را از پیش به سرنوشت بدل کرده است. این شیوهٔ سخنگفتن به فیلم کیفیتی ادبی میدهد، اما در عین حال فاصلهای میان آلن و تماشاگر ایجاد میکند: باید دریافت که آیا او واقعاً به داوریهایش باور دارد یا با آنها میکوشد از مسئولیت و آسیبپذیری بگریزد.
« بااینحال، فیلمنامه فرصت چندانی برای گسترش گبی فراهم نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رابطهٔ آلن و گبی از تفاوت تجربه و امید میان آن دو نیرو میگیرد. آلن از جهانی آمده که در آن آرمانها فرسوده شدهاند؛ گبی هنوز امکان آیندهای تازه را در نظر دارد. این تقابل گاه به گفتوگوهایی تأملبرانگیز میانجامد و گاه به سخنرانیهایی که بیش از آنکه از دل موقعیت برخیزند، انگار برای بیان ایدههای نمایشنامه نوشته شدهاند.
فیلم در بهترین لحظاتش اجازه میدهد معنای شخصیت از فاصلهٔ میان حرف و رفتار او شکل بگیرد؛ در لحظات ضعیفتر، توضیحدادن جای تجربه را میگیرد. دوک مانتی و تولد یک حضور سینمایی بازی همفری بوگارت در نقش دوک مانتی از برجستهترین عناصر فیلم است. دوک با ورودش فضای غذاخوری را دگرگون میکند: سکون قبلی به تهدیدی ملموس تبدیل میشود و هر مکث یا نگاه میتواند حامل خطر باشد.
بوگارت برای این نقش به فریاد و اغراق متکی نیست؛ خشونت شخصیت بیشتر از خویشتنداری، نگاه ثابت و احساس خطرِ مهارشدهاش سرچشمه میگیرد. از همین رو، حضور او حتی در لحظاتی که دست به عمل نمیزند، بر صحنه سنگینی میکند. این نقش در کارنامهٔ بوگارت اهمیت ویژهای یافت و بازیاش در اقتباس سینمایی، شهرت گستردهای برای او به همراه آورد.
« رابطهٔ آلن و گبی از تفاوت تجربه و امید میان آن دو نیرو میگیرد. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، ارزش اجرایش فقط به اهمیت تاریخی نقش محدود نیست. او دوک را نه هیولایی یکبعدی، بلکه مردی خشن و خسته تصویر میکند؛ کسی که اطرافیان از او میترسند، اما فیلم اجازه میدهد در پسِ خشونت، فرسودگی و تنهاییاش نیز دیده شود. این چندلایگی مانع از آن میشود که تهدید داستان به نمایشی صرفاً بیرونی فروکاسته شود.
ریتم، گفتوگو و میراث صحنه «The Petrified Forest» به گفتوگو متکی است و این اتکا هم سرچشمهٔ قدرت آن است و هم منشأ نارساییهایش. شخصیتها از گذشته، عشق، شکست، هنر و معنای زندگی سخن میگویند؛ بسیاری از این کلامها تیزبینانهاند و به روابط میان آنها بُعد میدهند. حتی شخصیتهای فرعی نیز با روایتها و واکنشهایشان به غذاخوری هویتی جمعی میبخشند.
این تنوع باعث میشود محاصره به مجموعهای از صداها و جهانبینیها تبدیل شود، نه صرفاً صحنهای برای تهدید و انتظار. اما گاهی گفتوگوها بیش از اندازه صیقلی و خطابهوارند. آدمها در لحظاتی که خطر نزدیک است نیز سخنانی میگویند که بیش از گفتوگوی طبیعی، به بیان آشکار اندیشهٔ نویسنده شباهت دارند.
« بااینحال، ارزش اجرایش فقط به اهمیت تاریخی نقش محدود نیست. »
جمعبندی
در نتیجه، ریتم فیلم گاه کند میشود و فاصلهٔ میان تنش عینی و بحثهای فلسفی از میان نمیرود. ساختار برگرفته از نمایشنامه نیز در قابهای نسبتاً ثابت و محدودیت حرکت دوربین خود را نشان میدهد؛ فیلم بهندرت از فضای بسته فراتر میرود تا بیابان را به تجربهای بصری گسترده بدل کند. بااینهمه، همین محدودیت، حس خفقان و گرفتارشدن را تقویت میکند و بهویژه در بخشهای محاصره، به تعلیق یاری میرساند.
جمعبندی «The Petrified Forest» بیش از آنکه یک فیلم جنایی پرحادثه باشد، درامی دربارهٔ آدمهایی است که در مرز میان تسلیم و امید ایستادهاند. فضای بیابانی، گفتوگوهای اندیشمندانه و تقابل شخصیتهایی با آرزوها و گذشتههای متفاوت، به آن هویتی ماندگار میبخشند. بازی بوگارت نیروی تهدید و حضور را به فیلم میآورد؛ هاوارد به آلن پیچیدگی و تلخی میدهد؛ و دیویس، با وجود کمپرداختبودن گبی، رؤیایی را نمایندگی میکند که در برابر جمود محیط مقاومت میکند.
کاستیهای فیلم روشناند: ایستایی بصری، دیالوگهای گاه خطابهوار و محدودماندن شخصیت گبی. بااینحال، این ضعفها نمیتوانند از جذابیت رویارویی مرکزی و از حالوهوای ویژهٔ اثر بکاهند. فیلمی که از دل فضای بستهاش دربارهٔ میل به گریز سخن میگوید، ممکن است در قالب نمایشی خود محدود بماند، اما ایدهٔ اصلیاش همچنان زنده است: گاهی مهمترین سفر، فاصلهای است که انسان میان زندگیِ تحمیلشده و زندگیِ آرزوشده تصور میکند.
« در نتیجه، ریتم فیلم گاه کند میشود و فاصلهٔ میان تنش عینی و بحثهای فلسفی از میان نمیرود. »
ثبت دیدگاه