نقد و بررسی
نقد یک خلافکار درستوحسابی (Ordinary Decent Criminal) | 2000
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک خلافکارِ اهل نمایش «Ordinary Decent Criminal» کمدی جناییای است که از همان آغاز روشن میکند علاقهاش بیش از آنکه به خشونت و واقعگرایی تلخِ دنیای جرم باشد، به نمایش، شیطنت و سرگرمی است. مایکل لینچ، خلافکار بدنام دوبلین، برایش کافی نیست که نقشهای را بیسروصدا اجرا کند؛ او میخواهد همهچیز چنان طراحی شود که تماشاگر، پلیس و حتی مردم شهر متوجه بازیاش شوند.
دزدی برای او هم وسیلهٔ کسبوکار است و هم صحنهای برای ساختن افسانهٔ شخصی. فیلم نیز همین نگاه را برمیگزیند: سرقتها را نه همچون پروندههایی جنایی، بلکه همچون شمارههایی نمایشی میبیند که قرار است با جسارت و چاشنی طنز اجرا شوند. این انتخاب به اثر هویتی مشخص میدهد، اما همزمان محدودهاش را نیز معلوم میکند.
فیلم نه میخواهد کاوشی عمیق در سازوکار جرم سازمانیافته باشد و نه مطالعهای سنگین دربارهٔ پیامدهای اخلاقی آن. در عوض، از ما میخواهد مدتی با خلافکاری همراه شویم که جذابیتش را از اعتمادبهنفس و میل سیریناپذیرش به دیدهشدن میگیرد. ماجرای مایکل لینچ از زندگی و شخصیت مارتین کاهیل، خلافکار مشهور ایرلندی، الهام گرفته است؛ بااینحال، فیلم بیشتر به بازآفرینی آزاد و سرگرمکنندهٔ این الگو گرایش دارد تا تصویر واقعگرایانهٔ آن.
خلافکاری که صحنه را از آنِ خود میکند مایکل لینچ در مرکز فیلم شخصیتی است که برای دیدهشدن زندگی میکند. او در برابر قانون میایستد، اما صرفِ گریز از تعقیب برایش کافی نیست؛ میخواهد مخالفانش را تحقیر کند و هوادارانش را به تماشای بازی خود فراخواند. در این معنا، شیوهٔ اجرای سرقتها فقط بخشی از نقشه نیست، بلکه بیانیهای دربارهٔ خود اوست.
« دزدی برای او هم وسیلهٔ کسبوکار است و هم صحنهای برای ساختن افسانهٔ شخصی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مایکل میخواهد ثابت کند از پلیس زیرکتر است و میتواند قواعد بازی را خودش بنویسد. این وجهِ خودنمایانه، فیلم را از بسیاری از روایتهای جدیِ سرقت جدا میکند و به آن رنگوبویی سبکتر و بازیگوشانه میدهد. بااینهمه، فیلم در برابر جذابیت مایکل گاه بیش از اندازه تسلیم میشود. او خلافکاری است که اثر با او شوخی میکند، اما کمتر او را واقعاً به پرسش میکشد.
مردم و اطرافیانش ممکن است مجذوب شهرت و جسارتش باشند، ولی فاصلهٔ میان نمایش عمومی او و زیانهایی که رفتار مجرمانهاش پدید میآورد، بهقدر کافی بررسی نمیشود. نتیجه آن است که مایکل بیش از آنکه شخصیتی پیچیده باشد، به نیروی محرک یک نمایش بدل میشود: سرزنده و تماشایی، اما نه چندان ژرف.
سرقتها؛ موتور اصلی سرگرمی بهترین لحظههای فیلم معمولاً زمانی از راه میرسند که نقشهای تازه در حال اجراست. سرقت گالری از نمونههای شاخص این رویکرد است: فیلم بهجای ساختن تعلیقی سنگین و واقعگرایانه، بر غافلگیری، ریتم و لذتِ تماشای اجرای نقشه تکیه میکند. این صحنهها با تأکید بر جلوهٔ بیرونیِ کار و میل مایکل به نمایش، در ذهن میمانند و نشان میدهند سازندگان میدانند چگونه از یک دزدی ساده، لحظهای سرگرمکننده بسازند.
موسیقی نیز به این بخش از هویت فیلم کمک میکند. گاهی ضرباهنگ موسیقی و تصویر، سرقتها را به نوعی اجرای صحنهای نزدیک میکند؛ گویی گروه مایکل نه فقط در حال ربودن آثار هنری، بلکه مشغول طراحی نمایشی برای تماشاگران است. این انتخاب به فیلم انرژی میدهد، هرچند ممکن است برای کسانی که انتظار فضای تیرهتر و پرتنشتری دارند، بیش از حد سبکسرانه باشد.
« مایکل میخواهد ثابت کند از پلیس زیرکتر است و میتواند قواعد بازی را خودش بنویسد. »
شخصیتها و اجرا
مهمتر آنکه سرگرمکنندگیِ بعضی نقشهها همیشه با باورپذیری همراه نیست. هرچه داستان بیشتر بر برتری مایکل تأکید میکند، ناتوانی پلیس در نزدیکشدن به او هم گاه به سادهلوحیِ اغراقآمیز بدل میشود. زندگی خانوادگی؛ تعادل میان خانه و افسانه زندگی شخصی مایکل، بهویژه رابطهاش با دو همسرش، به فیلم فرصتی میدهد تا از فضای تعقیبوگریز فاصله بگیرد و کمدی موقعیت بسازد.
این بخشها بر تضاد میان روزمرگی خانوادگی و زندگی پرهیاهوی خلافکارانه تکیه دارند: مردی که میخواهد همزمان چند چهرهٔ متفاوت از خود را حفظ کند، اما هیچیک را کاملاً از دیگری جدا نمیسازد. این وضعیت ظرفیت طنزآمیزی دارد و به مایکل وجهی خصوصیتر میدهد؛ او دیگر فقط مردی نیست که پلیس را میگریزاند، بلکه کسی است که باید در خانه نیز پیامدهای انتخابهایش را مدیریت کند.
بااینحال، روابط خانوادگی بیشتر بهعنوان منبع موقعیتهای بامزه و زمینهای برای نشاندادن زندگی نامتعارف مایکل به کار میروند تا عرصهای برای پرداخت روانشناختی. فیلم بهندرت مکث میکند تا بپرسد این شکل از زندگی چه فشار یا آسیب عاطفیای بر دیگران وارد میآورد. از همین رو، این بخشها هرچند به جذابیت و تنوع اثر میافزایند، گاهی در سطح همان شوخی و موقعیت باقی میمانند.
بازیها و مسئلهٔ لهجه کوین اسپیسی در نقش مایکل، بهواسطهٔ کاریزمای همیشگیاش، میتواند توجه را به خود جلب کند. او در تصویرسازی از مردی خودشیفته، مطمئن و اهل صحنهپردازی، مهارت دارد و به نقش نوعی جسارتِ بازیگوشانه میبخشد. مشکل اصلی این است که تلاش او برای ساختن لهجهٔ ایرلندی بارها توجه تماشاگر را از شخصیت به اجرای بازیگر میکشاند.
« مهمتر آنکه سرگرمکنندگیِ بعضی نقشهها همیشه با باورپذیری همراه نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در چنین فیلمی، که لحن و باورپذیری شخصیتها نقش مهمی در حفظ فضای داستان دارند، لهجهای که طبیعی ننشیند به مانعی محسوس تبدیل میشود. لیندا فیورنتینو نیز با مسئلهای مشابه روبهروست. حضور او میتوانست به شخصیت کریستین وقار و استقلال بیشتری ببخشد، اما لهجه در بخشهایی به کیفیت بازی لطمه میزند و احساس مصنوعیبودن ایجاد میکند.
در مقابل، بازیگرانی چون پیتر مولان و استیون دیلین در نقشهای مکمل به فضای فیلم استحکام میبخشند و کشمکش میان گروه مایکل و پلیس را ملموستر میکنند. کالین فارل نیز در نقشی محدود حضور دارد؛ حضوری که ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار دیدن او را دارند کوتاه به نظر برسد. پلیس و تعقیبی که گاه وزن خود را از دست میدهد بازرس نوئل کوئگلی در مقام نیروی مقابل مایکل، باید موتور تعلیق و نمایندهٔ قانون باشد.
رابطهٔ او با خلافکار، چیزی فراتر از تعقیب یک مظنون است: هرچه مایکل بیشتر به چهرهای مشهور بدل میشود، دستگیری او نیز برای کوئگلی جنبهای شخصیتر پیدا میکند. این تقابل در اصل ظرفیت خوبی برای ساختن کشمکش دارد، زیرا دو مرد را در برابر هم میگذارد که هر یک میخواهند کنترل روایت را به دست بگیرند؛ یکی با اجرای سرقت و دیگری با پیگیری و ثبت آن.
اما فیلم در پرداخت این تعقیب، گاهی موازنه را به سود مایکل بیش از اندازه برهم میزند. پلیسها نه فقط عقب میمانند، بلکه بعضی اوقات چنان ناتوان تصویر میشوند که پیروزیهای مایکل کمتر حاصل هوشمندی دقیق او و بیشتر نتیجهٔ ضعف طرف مقابل به نظر میرسند. این مسئله از تنش میکاهد: اگر تماشاگر از پیش مطمئن باشد که مأموران دوباره فریب میخورند، تعقیبوگریز دیگر بهاندازهٔ لازم پرخطر و غیرقابلپیشبینی نخواهد بود.
« لیندا فیورنتینو نیز با مسئلهای مشابه روبهروست. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، فیلم گاهی میان تحسین زیرکی مایکل و باورپذیر نگهداشتن جهان داستانی گرفتار میشود. ریتم و لحن؛ از حرکت تند تا افت میانهٔ راه نیمهٔ نخست با معرفی مایکل و تأکید بر سرقتهای نمایشی، انرژی قابلقبولی دارد. فیلم زود وارد فضای خودش میشود و با شوخی، موسیقی و بازیگوشیِ نقشهها، انتظار تماشاگر را روشن میکند.
اما در نیمهٔ دوم، کشش داستان کاهش مییابد. هنگامی که تازگیِ سرقتها و شگردهای مایکل فروکش میکند، فیلم به عناصر دیگری نیاز دارد تا تعلیق و کنجکاوی را حفظ کند؛ در این بخش، پیشروی ماجرا گاهی کندتر و پراکندهتر میشود. این افت ریتم بهخصوص از آن رو چشمگیر است که فیلم در ابتدا وعدهٔ حرکتی پیوسته و پرتحرک میدهد.
بااینحال، همهٔ بخشهای داستان به یک اندازه بسط نمییابند و بعضی خطوط فرعی، از جمله تعقیب پلیسی و روابط خانوادگی، آنقدر عمق یا تنوع پیدا نمیکنند که جای خالیِ هیجان آغازین را پر کنند. لحن اثر نیز در مرز میان کمدی خلافکاری و قصهٔ جنایی در نوسان است؛ انتخابی که در لحظههای موفق، سرخوشی خاصی میسازد، اما گاه اجازه نمیدهد خطرهای داستان جدی گرفته شوند.
جمعبندی «Ordinary Decent Criminal» فیلمی است که بیش از هر چیز با لحظههای نمایشیاش به یاد میماند: خلافکاری که جرم را همچون اجرا میبیند، سرقتهایی که میخواهند تماشاگر را سرگرم کنند و فضایی که عامدانه از خشونت و تلخیِ جدی فاصله میگیرد. همین رویکرد، دزدی گالری و برخی شوخیهای مربوط به زندگی مایکل را دلپذیر میکند.
« در نتیجه، فیلم گاهی میان تحسین زیرکی مایکل و باورپذیر نگهداشتن جهان داستانی گرفتار میشود. »
جمعبندی
در سوی دیگر، لهجههای نچسب، سادهلوحیِ گاه اغراقآمیز پلیس و افت ریتم در نیمهٔ دوم مانع از آن میشوند که فیلم به اثری منسجم و ماندگار بدل شود. چاشنی غافلگیریِ پایانی به داستان طراوت میبخشد، اما برای حفظ جذابیت آن باید از دانستن جزئیاتش پرهیز کرد. در مجموع، فیلم نه اثری ژرف دربارهٔ جرم و اخلاق است و نه کمدیای که در همهٔ لحظهها به هدف بزند؛ بیشتر یک سرگرمی سبک و نامتوازن است که در بهترین حالت، با سرقتهای خلاقانه و حضور کاریزماتیک اسپیسی کار میکند و در لحظههای کمجانتر، ضعفهای اجراییاش را آشکار میسازد.
« چاشنی غافلگیریِ پایانی به داستان طراوت میبخشد، اما برای حفظ جذابیت آن باید از دانستن جزئیاتش پرهیز کرد. »



ثبت دیدگاه