نقد و بررسی
نقد نوسفراتو خونآشام (Nosferatu the Vampyre) | 1979
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مقدمه: وحشت بهمثابه اقلیم «Nosferatu the Vampyre» ساختهٔ ورنر هرتسوگ، بازگویی داستان دراکولا نیست که صرفاً بر ترسهای آشنا و غافلگیریهای لحظهای تکیه کند؛ فیلم میکوشد وحشت را به اقلیمی فراگیر بدل سازد، چیزی که در هوا، چشمانداز و سکوت شهر رسوخ میکند. جاناتان هارکر، کارگزار املاک، برای معاملهای به ترانسیلوانیا میرود و همسرش لوسی را در ویسمار置 میگذارد؛ همین مأموریت ظاهراً عادی، او را به قلمرویی میکشاند که منطق روزمره در آن رنگ میبازد.
هرتسوگ از همان آغاز، قصه را نه با شتاب حادثه، بلکه با ساختن حس سنگینی و شومی پیش میبرد. این انتخاب، هم سرچشمهٔ نیروی فیلم است و هم منشأ دشواری آن. «نوسفراتو خونآشام» بیش از آنکه تماشاگر را با سلسلهای از اتفاقات پیدرپی سرگرم کند، او را درون جهان سرد و نامأنوس خود نگه میدارد. برای مخاطبی که انتظار وحشتی پرتحرک دارد، این مکثها ممکن است طولانی به نظر برسند؛ اما برای کسی که حاضر است با ریتم اثر همراه شود، همین کندی به تجربهای تأملبرانگیز تبدیل میشود.
میراثی که به بازآفرینی بدل میشود فیلم در گفتوگویی آشکار با «نوسفراتو» ساختهٔ فریدریش ویلهلم مورنائو و نیز رمان «دراکولا»ی برام استوکر شکل گرفته است. هرتسوگ به جای آنکه صرفاً نسخهای تازه از روایت مشهور بسازد، به میراث سینمایی آن ادای احترام میکند و در عین حال لحن شخصی خود را بر آن مینشاند.
« هرتسوگ از همان آغاز، قصه را نه با شتاب حادثه، بلکه با ساختن حس سنگینی و شومی پیش میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شباهتهای روایی و تصویری به اثر مورنائو محسوساند، اما فیلم در تقلید متوقف نمیشود: آنچه در سینمای صامت از طریق سایه و میزانسن بیان میشد، اینجا در کنار رنگ، صدا، حرکت و مکث، کیفیتی تازه پیدا میکند. داستان نیز بهانهای برای کاوش در مفاهیمی فراتر از شکار یک خونآشام است. سفر جاناتان از ویسمار به سوی قلعهٔ دراکولا، حرکت از جهان آشنا به فضایی است که مرز میان واقعیت و کابوس در آن سست میشود.
هرتسوگ با حفظ استخوانبندی روایت کلاسیک، توجه را از پیچیدگیهای داستانی به حس تقدیر، انزوا و اضطراب منتقل میکند. نتیجه، فیلمی است که آشنایی با قصهاش مانع از اثرگذاری آن نمیشود؛ زیرا تعلیق اصلی نه فقط در دانستن آنچه رخ میدهد، بلکه در تماشای شکل و حالوهوای رخدادهاست. تصویرهایی از جهان سرد و بیپناه یکی از برجستهترین دستاوردهای فیلم، زبان بصری آن است.
دوربین یورگ اشمیترایتواین منظرهها را به پسزمینههایی زیبا اما دلپذیر تبدیل نمیکند؛ طبیعت در این جهان سرد، سنگین و گاه بیاعتنا به انسان است. رنگها غلیظاند، اما این غلظت گرما نمیآفریند. سفیدی چهرهها، تیرگی فضاهای داخلی و بافت زمخت چشماندازها، احساس حضور در جهانی را پدید میآورند که زندگی در آن بهآسانی از نفس میافتد.
« داستان نیز بهانهای برای کاوش در مفاهیمی فراتر از شکار یک خونآشام است. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در قاببندی و ترکیب رنگ، به زیباییای دست مییابد که قرار نیست آرامشبخش باشد. تصویرها چشمنوازند، اما در همان حال نوعی ناآرامی در خود دارند؛ گویی زیباییشان از نظمی غریب و غیرانسانی سرچشمه میگیرد. این ویژگی سبب میشود وحشت نه تنها در لحظات مواجهه با دراکولا، بلکه در سکوت راهها، اتاقها و چهرههای نگران نیز حضور داشته باشد.
افتتاحیهٔ فیلم، با تصویر مومیاییها و همراهی موسیقی، این جهان را از همان ابتدا در مدار مرگ، ماندگاری و ناآرامی قرار میدهد. موسیقی، سکوت و ضرباهنگ موسیقی گروه پاپول ووه از عناصر تعیینکنندهٔ فضای فیلم است. این موسیقی به جای آنکه پیوسته به تماشاگر بگوید چه احساسی داشته باشد، مانند صدایی دور و آیینی از دل جهان فیلم برمیخیزد.
آغاز اثر نمونهای درخشان از این هماهنگی میان تصویر و صداست: ترکیب تصاویر نامتعارف و موسیقی، حالتی میسازد که پیش از آنکه روایت توضیحی بدهد، ذهن را به قلمرو مرگ و امر ناشناخته میبرد. بااینحال، ریتم آرام فیلم بیتردید برای همه کار نمیکند. هرتسوگ بسیاری از مسیرها و مکثها را طولانی نگه میدارد و از بریدن سریع به رخداد بعدی پرهیز میکند.
« فیلم در قاببندی و ترکیب رنگ، به زیباییای دست مییابد که قرار نیست آرامشبخش باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی این امتداد، تعلیق را عمیقتر میکند؛ گاهی نیز حس میشود صحنه بیش از اندازه درنگ کرده و پیشرفت روایت را عقب انداخته است. این کندی را نمیتوان صرفاً نقصی جدا از ساختار اثر دانست: فیلم میخواهد تماشاگر زمان را نه چون ظرفی خنثی، بلکه چون باری فرساینده تجربه کند. با وجود این، نیت هنری همیشه از خستگی احتمالی مخاطب جلوگیری نمیکند.
دراکولا و چهرهٔ اندوه کلاوس کینسکی در نقش دراکولا تصویری بهیادماندنی و نامتعارف از خونآشام میسازد. چهرهٔ رنگپریده، خطوط تیز و ظاهر جانوروار او با تصور رایج از اشرافزادهای فریبنده و پرجاذبه فاصله دارد. این دراکولا بیشتر به موجودی رنجکشیده و بیگانه شباهت دارد؛ موجودی که حضورش هراسانگیز است، اما در وجودش نشانی از تنهایی و فرسودگی نیز دیده میشود.
همین جنبه، یکی از انتخابهای بحثبرانگیز فیلم است. دراکولا گاهی بیش از آنکه تهدیدی مسلط و هولناک به نظر برسد، چهرهای غمگین و حتی تا اندازهای ملایم دارد. این انسانپذیری به شخصیت عمق میدهد و او را از شروری یکبعدی دور میکند، اما ممکن است از نیروی ترسناک حضورش بکاهد. تماشاگرانی که از دراکولا انتظار تهدیدی بیامان دارند، شاید با این برداشت فاصله بگیرند؛ در مقابل، کسانی که به تصویر اندوهبار و وجودی او علاقهمندند، از همین ابهام بهره خواهند برد.
« با وجود این، نیت هنری همیشه از خستگی احتمالی مخاطب جلوگیری نمیکند. »
قوتها و کاستیها
لوسی و بازیگران در فضای روایت ایزابل آدجانی در نقش لوسی، با حضوری آرام و نافذ، به یکی از مراکز عاطفی فیلم بدل میشود. بازی او متکی بر اغراق یا نمایش بیرونی پرهیاهو نیست؛ توجه، انضباط و حالت درونی شخصیت از نگاه و سکون او منتقل میشود. این شیوه با فضای کلی فیلم تناسب دارد: لوسی تنها شخصیتی نیست که در معرض خطر قرار گرفته، بلکه حضوری است که در برابر جهانی رو به تباهی، هنوز امکان همدلی و واکنش انسانی را نمایندگی میکند.
برونو گانتس نیز جاناتان را نه قهرمانی بیتزلزل، بلکه مردی میسازد که قدمبهقدم درون تجربهای نامعمول گرفتار میشود. در کنار او، کینسکی و آدجانی دو قطب متفاوت فیلم را شکل میدهند: یکی حامل بیگانگی و اندوهی کهن، دیگری پیوندی ظریف با زندگی و عاطفه. بازیها در مجموع با ضرباهنگ آرام اثر سازگارند، هرچند همین خویشتنداری گاه فاصلهای عاطفی میان تماشاگر و صحنهها ایجاد میکند.
طاعون و هجوم امر روزمره در فیلم، هراس تنها در قلعه یا در حضور خونآشام خلاصه نمیشود. ورود موشها و گسترش طاعون، وحشت را از حریم شخصی بیرون میبرد و به تجربهای جمعی و شهری تبدیل میکند. موشها حضوری چنان محسوس دارند که بهسادگی در حافظه میمانند؛ هم عنصری عینی در روایتاند و هم نشانهای از آلودگی و فروپاشی نظمی که شهروندان به آن تکیه کردهاند.
« طاعون و هجوم امر روزمره در فیلم، هراس تنها در قلعه یا در حضور خونآشام خلاصه نمیشود. »
جمعبندی
این گسترش خطر، به فیلم بُعدی اجتماعی میدهد. شهر دیگر پسزمینهٔ امنی نیست که حادثهای خارقالعاده در آن رخ داده باشد؛ خود شهر به بخشی از کابوس بدل میشود. هرتسوگ از آشفتگی و هراس جمعی برای گسترش فضای فیلم استفاده میکند، بیآنکه آن را به وحشتی پرتحرک و متعارف تبدیل کند. این تضاد میان دامنهٔ فاجعه و شیوهٔ آرام روایت، گاه اثربخش و گاه از نظر ضرباهنگ ناهموار است.
جمعبندی «Nosferatu the Vampyre» فیلمی است که بیش از هر چیز با تصویر، موسیقی و حالوهوای خود در ذهن باقی میماند. فضاسازی تیره، افتتاحیهٔ نیرومند، طراحی بصری چشمگیر و بازیهای کنترلشده، آن را از بازگوییهای معمول داستان دراکولا متمایز میکنند. در عوض، ریتم کند و برخی صحنههای کشدار ممکن است صبر تماشاگر را بیازمایند، و چهرهٔ اندوهبار و کمتهدید دراکولا نیز با انتظار بعضی مخاطبان از یک هیولای ترسناک سازگار نباشد.
این اثر برای تماشاگرانی مناسبتر است که وحشت را نه فقط در شوک و تعقیب، بلکه در سکوت، انتظار و تصاویر ماندگار جستوجو میکنند. فیلمی نیست که همهچیز را با شتاب توضیح دهد؛ از مخاطب میخواهد در فضای سرد و وهمآلودش بماند و اجازه دهد اضطراب بهآرامی شکل بگیرد. ارزش ماندگار آن نیز در همین تجربه است: کابوسی آرام که مدتها پس از پایان تماشا، سایهاش را بر ذهن نگه میدارد.
« این گسترش خطر، به فیلم بُعدی اجتماعی میدهد. »
ثبت دیدگاه