نقد و بررسی
نقد ریشه های من (I Origins) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای میان آزمایشگاه و ایمان «I Origins» از آن فیلمهایی است که پرسش اصلیاش را نه در قالب معمایی ساده، بلکه در برخورد دو شیوهٔ شناخت جهان میسازد: علمِ متکی بر مشاهده و آزمون، و ایمان یا شهودی که برای تجربههای انسانی معنایی فراتر از دادهها قائل است. محور داستان پژوهش زیستشناسی مولکولی دربارهٔ چشم انسان است؛ موضوعی بهظاهر تخصصی که فیلم بهتدریج آن را به پرسشهایی گستردهتر پیوند میزند: آیا آنچه میبینیم تمام واقعیت است؟
آیا عشق را میتوان به واکنشهای مغزی فروکاست؟ و مرگ، با همهٔ قطعیت زیستیاش، آیا لزوماً به پایان هر نوع پیوند میانجامد؟ امتیاز مهم ایده در آن است که علم و معنویت را از همان ابتدا به دو اردوگاهِ کاملاً بیارتباط تبدیل نمیکند. فیلم میکوشد نشان دهد باور علمی و تجربهٔ عاطفی در زندگی آدمها درهمتنیدهاند؛ حتی کسی که به شواهد تجربی پایبند است، از پرسشهای وجودی مصون نمیماند.
این تقابل، بهویژه در پیوند با چشم، صورتبندی بصری و معنایی مناسبی پیدا میکند: چشم هم اندام زیستی است و هم استعارهای از دیدن، شناختن و تفسیر جهان. بااینهمه، فیلم همیشه به یک اندازه در پرداخت این ایدهها موفق نیست. برخی پرسشها عمق و ظرافت دارند، اما بعضی دیگر بیشتر به شکل طرحی جذاب باقی میمانند تا بحثی واقعاً بسطیافته.
قصهای که از کنجکاوی آغاز میشود ساختار روایی فیلم بر پایهٔ حرکت از امر ملموس به سوی قلمروهای نامطمئن شکل گرفته است. آغاز داستان با پژوهشی علمی و شخصیتی متمرکز بر دادهها، فرضیهها و نتایج همراه است؛ اما مسیر فیلم آرامآرام حوزهٔ پژوهش را از فضای آزمایشگاه بیرون میبرد و به قلمرو عشق، فقدان و باورهای شخصی میکشاند.
« آیا عشق را میتوان به واکنشهای مغزی فروکاست؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این جابهجایی، جذابیت اولیهٔ اثر را میسازد: مخاطب نه فقط در انتظار نتیجهٔ یک تحقیق، بلکه درگیر این پرسش میشود که اگر شواهد تازهای پدیدار شوند، آیا جهانبینی شخصیتها نیز تغییر خواهد کرد؟ فیلم اطلاعاتش را با خویشتنداری عرضه میکند و همین امر به بخش نخست حالوهوایی کنجکاویبرانگیز میدهد.
هر کشف یا نشانه، بیش از آنکه پاسخ نهایی باشد، پرسشی تازه میسازد. بااینحال، در نیمهٔ دوم، این روند گاه کند میشود. روایت در برخی لحظات بهجای آنکه از دل کشمکش شخصیتها پیش برود، زمان زیادی را صرف تکرار یا توضیح ایدههایی میکند که مخاطب پیشتر با آنها آشنا شده است. در نتیجه، تعلیق فکری فیلم در بخشهایی جای خود را به مکثهایی میدهد که نه همیشه به رشد شخصیتها کمک میکنند و نه به روشنتر شدن مضمون.
شخصیت مرکزی و دشواری همدلی شخصیت مرد داستان، که نگاه علمی و عقلگرایانهٔ فیلم تا حد زیادی از مجرای او شکل میگیرد، فردی با مرزهای عاطفی بسته و رفتاری گاه سرد است. این سردی در آغاز میتواند با جهانبینی او تناسب داشته باشد: انسانی که میخواهد مسائل را اندازه بگیرد و به شواهد تکیه کند، ممکن است در برابر عواطفی که نظمپذیر نیستند، دستپاچه یا دور از دسترس به نظر برسد.
مشکل زمانی پدید میآید که فیلم برای این فاصلهٔ عاطفی توضیح کافی فراهم نمیکند و از مخاطب انتظار دارد صرفاً آن را به حساب ویژگی شخصیتی او بگذارد. رفتار او با دستیارش نیز از بخشهایی است که ممکن است تماشاگر را از شخصیت دور کند. نگاه تحقیرآمیز یا کماعتنایی در مناسبات کاری، حتی اگر برای نمایش نقصهای او در نظر گرفته شده باشد، گاهی چنان برجسته میشود که همدلی با او دشوارتر از آن چیزی است که روایت نیاز دارد.
« فیلم اطلاعاتش را با خویشتنداری عرضه میکند و همین امر به بخش نخست حالوهوایی کنجکاویبرانگیز میدهد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم میخواهد در کنارِ نبوغ و تمرکز این مرد، محدودیتهای اخلاقی و عاطفیاش را نیز نشان دهد؛ اما میان نشان دادن این کاستیها و واداشتن تماشاگر به همراهی با او، تعادل کاملی برقرار نمیکند. در برابر او، رابطهٔ عاشقانهٔ فیلم نیرویی گرمتر و انسانیتر دارد. شیمی میان دو بازیگر به اثر کمک میکند تا مفاهیم انتزاعیاش را به تجربهای شخصی و ملموس پیوند بزند.
بااینحال، خود رابطه هم گاهی بیش از آنکه از جزئیات و تحول تدریجی شخصیتها جان بگیرد، به ابزاری برای پیشبرد بحث بزرگتر فیلم تبدیل میشود. به همین دلیل، تماشاگران ممکن است همزمان مجذوب عاطفهٔ میان آن دو شوند و از کمبود فرصت برای شناخت عمیقترشان احساس نارضایتی کنند. علم، معنویت و مرزهای ادعا «I Origins» نه فیلمی است که علم را یکسره کنار بگذارد، نه اثری که معنویت را به توهم یا سادهلوحی تقلیل دهد.
جذابیتش در تلاش برای نگهداشتن پرسش در وضعیت حلنشده است. علم در این جهانبینی، روش قدرتمندی برای آزمودن پدیدههای قابلمشاهده است؛ اما فیلم میپرسد آیا روش علمی بهتنهایی میتواند همهٔ وجوه تجربهٔ انسانی را توضیح دهد؟ این پرسش ارزشمند است، بهخصوص چون از دل موضوعی مشخص و قابلتصور ــ چشم و الگوهای دیداری ــ به بحثی فلسفی میرسد.
در عین حال، مرز میان «پرسیدن از محدودیتهای علم» و «استفاده از زبان علم برای تأیید باورهای معنوی» همیشه روشن نمیماند. گاهی فیلم نشانهها را با اطمینانی روایی کنار یکدیگر میچیند که ممکن است برای برخی تماشاگران قانعکننده باشد، اما برای برخی دیگر کافی به نظر نرسد. اثر بیشتر در طرح پرسش موفق است تا در ساختن استدلالی که همهٔ مخاطبان را با نتیجهٔ ضمنیاش همراه کند.
« در برابر او، رابطهٔ عاشقانهٔ فیلم نیرویی گرمتر و انسانیتر دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این کاستی را میتوان هم نقطهضعف دانست و هم بخشی از ماهیت فیلم: فیلم پاسخ قطعی عرضه نمیکند، اما همین خودداری از قطعیت، تضمین نمیکند که تمام پرسشهایش به یک اندازه عمیق کاویده شده باشند. کارگردانی، تصویر و موسیقی مایک کاهیل در کارگردانی، بهجای جلوهگری بصری پرهیاهو، به فضایی نسبتاً آرام و کنترلشده تکیه میکند.
آزمایشگاه، محیطهای کاری و فضاهای روزمره با زبانی تصویری روبهروی هم قرار میگیرند که میان عقلانیت سرد پژوهش و آشفتگی تجربهٔ انسانی فاصله میسازد. این تضاد به مضمون کمک میکند، هرچند فیلم گاه بیش از اندازه به توضیح ایدههایش از راه گفتوگو وابسته میشود و تصویر نمیتواند همهٔ بار معنایی را بهتنهایی حمل کند.
موسیقی نقشی اساسی در شکل دادن به لحن احساسی فیلم دارد. قطعات انتخابشده در لحظههای عاطفی، بهخصوص در بخش پایانی، تجربهٔ تماشاگر را تشدید میکنند و به سکوتها و نگاهها کیفیتی اندوهناک میبخشند. استفاده از موسیقی در اینجا صرفاً تزئینی نیست؛ گاه همان چیزی است که پیوند میان امر علمی و عاطفی را در سطح حسی برقرار میکند.
البته چنین تأکیدی ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه هدایتگر باشد: موسیقی بهروشنی میگوید لحظه را چگونه احساس کنیم، در حالی که خود فیلم ادعا میکند میخواهد بخشی از تفسیر را به مخاطب واگذارد. بازیها نیز عموماً در خدمت همین فضای دوگانهاند؛ شخصیتها میان اطمینان و تردید، نزدیکی و فاصله، حرکت میکنند.
« موسیقی نقشی اساسی در شکل دادن به لحن احساسی فیلم دارد. »
قوتها و کاستیها
کیفیت رابطهٔ مرکزی تا حد زیادی از حضور و واکنشهای متقابل بازیگران نیرو میگیرد، هرچند شخصیتپردازی نامتوازن مانع از آن میشود که همهٔ لحظههای عاطفی به یک اندازه اثرگذار باشند. ریتم و گستردگی موضوعات یکی از دشواریهای اصلی فیلم، انبوه موضوعاتی است که میخواهد در یک روایت واحد جای دهد.
پژوهش علمی، عشق، سوگ، هویت، معنای چشم و امکان زندگی پس از مرگ، همگی ظرفیت آن را دارند که مرکز یک اثر مستقل باشند. کنار هم قرار گرفتنشان میتواند فیلم را غنی کند، اما زمانی که هر موضوع فرصت کافی برای رشد پیدا نکند، نتیجه به پراکندگی میانجامد. بعضی ایدهها بهسرعت معرفی میشوند و پیش از آنکه پیامدهایشان در شخصیتها یا روابطشان رسوب کند، روایت به موضوع دیگری میپردازد.
این مسئله در نیمهٔ دوم پررنگتر میشود. فیلم پس از آنکه پرسش اصلیاش را طرح کرده، گاه در تکرار تأکیدهای مضمونی گرفتار میشود و از حرکت روایی بازمیماند. بخشهایی که باید تنش را افزایش دهند، ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پیشروی پیوسته دارند کشدار به نظر برسند. با وجود این، کندی ریتم همیشه بیحاصل نیست: برخی مکثها به فیلم اجازه میدهند احساس فقدان و حیرت را در فضا بنشانند.
اختلاف نظر دربارهٔ این بخشها احتمالاً به میزان صبر مخاطب برای تأمل و نیز میزان همراهیاش با شخصیت مرکزی بستگی دارد. جمعبندی «I Origins» فیلمی بلندپرواز و تأملبرانگیز است که نیروی اصلیاش را از پیوند دادن یک موضوع علمی مشخص به پرسشهایی دربارهٔ عشق، مرگ و حدود شناخت میگیرد. اثر در بهترین لحظههایش نه برای اثبات یک جهانبینی، بلکه برای برانگیختن تردید و کنجکاوی تماشاگر تلاش میکند.
« ریتم و گستردگی موضوعات یکی از دشواریهای اصلی فیلم، انبوه موضوعاتی است که میخواهد در یک روایت واحد جای دهد. »
جمعبندی
موسیقی و رابطهٔ عاطفی مرکزی به این پرسشها بار احساسی میبخشند و پایان فیلم، بیآنکه لازم باشد رازهایش را توضیح دهیم، از آن لحظههایی است که ممکن است پس از تماشای اثر در ذهن باقی بماند. اما بلندپروازی فیلم گاهی از توان روایت پیشی میگیرد. نیمهٔ دوم کند میشود، چند ایده در حد طرح باقی میمانند و شخصیت مرد داستان بهسبب سردی و رفتار آزاردهندهاش همیشه تماشاگر را با خود همراه نمیکند.
بااینحال، همین ناتمامی و اختلافبرانگیزی بخشی از تجربهٔ فیلم است. «I Origins» پاسخی قطعی به پرسشهایش نمیدهد؛ ارزشش بیشتر در این است که مخاطب را وامیدارد پس از پایان تماشا، دوباره به آنها بازگردد و دربارهٔ نسبت میان آنچه میتوان سنجید و آنچه فقط میتوان تجربه کرد، بیندیشد.
« اما بلندپروازی فیلم گاهی از توان روایت پیشی میگیرد. »
ثبت دیدگاه