نقد و بررسی
نقد من مردی ساده بودم (I Was a Simple Man) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مرگ، خاطره و بازگشت گذشته «I Was a Simple Man» ساختهٔ Christopher Makoto Yogi، در ظاهر دربارهٔ روزهای واپسین زندگی ماسائو ماتسویوشی است؛ مردی سالخورده که بیماری، خانهاش را به ایستگاه پایانی عمر بدل کرده و خانوادهاش را در مدار مراقبت، دلخوری و خاطره گرد آورده است. اما فیلم از همان آغاز روشن میکند که مرگ در اینجا صرفاً پایان زیستی نیست.
گذشته همچون حضوری زنده به اکنون راه مییابد و مرز میان یادآوری، رؤیا و جهان ارواح آرامآرام محو میشود. فیلم داستان را در چهار بخش پیش میبرد و بهجای حرکت خطی، میان دورههای گوناگون زندگی ماسائو رفتوآمد میکند. این ساختار، تماشاگر را به بازسازی یک زندگی از تکههای پراکنده فرامیخواند؛ زندگیای که نه با یک راز مرکزی، بلکه با انباشت احساسات و پیامدهای انتخابها معنا پیدا میکند.
فیلم در پی آن نیست که همهچیز را توضیح دهد یا هر رابطه را به نتیجهای روشن برساند. اهمیتش بیشتر در تجربهٔ ماندن کنار مردی است که گذشتهاش بهتدریج بر اتاق، خانه و چشمانداز پیرامونش سایه میاندازد. هاوایی؛ چشمانداز و حافظه یکی از دستاوردهای اصلی فیلم آن است که هاوایی را پسزمینهای تزیینی نمیگیرد.
« اما فیلم از همان آغاز روشن میکند که مرگ در اینجا صرفاً پایان زیستی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طبیعت شمال اوآهو، با سبزی متراکم و نور آرامش، جزئی جداییناپذیر از لحن و معنای اثر است. قابها غالباً مجال میدهند تا فضا پیش از گفتوگو یا رویداد خود را به تماشاگر بشناساند. در نتیجه، چشمانداز نه فقط محل وقوع داستان، بلکه نوعی حافظهٔ جمعی به نظر میرسد؛ زمینی که نسلها بر آن زیستهاند و رد تاریخ را در خود نگاه داشته است.
رفتوآمد میان هونولولوی معاصر و هاواییِ پیش از جنگ جهانی دوم نیز این پیوند را تقویت میکند. فیلم از دل تفاوت زمانها، دگرگونی مکان و تجربهٔ خانوادگی را به هم میبافد. گذشته در این اثر به دوردستی بیخطر تعلق ندارد؛ در دل اکنون حضور دارد و بر شیوهٔ دیدن خانواده و سرزمین اثر میگذارد.
این نگاه به مکان، به فیلم کیفیتی تأملی میدهد، هرچند گاه سکون قابها و امتداد نماها میتواند برای مخاطبی که انتظار پیشروی داستانیِ سریعتری دارد، فرساینده شود. روایتی میان واقعیت و رؤیا «I Was a Simple Man» به منطق معمول روایت وفادار نمیماند. خاطره، اسطوره، خواب و حضور ارواح در هم میآمیزند و فیلم از ارائهٔ مرزبندی قطعی میان آنها پرهیز میکند.
« طبیعت شمال اوآهو، با سبزی متراکم و نور آرامش، جزئی جداییناپذیر از لحن و معنای اثر است. »
شخصیتها و اجرا
این انتخاب با موضوع مرگ تناسب دارد: ذهن آدمی در آستانهٔ پایان، الزاماً گذشته را چون زنجیرهای مرتب از وقایع بازنمیسازد. تصویرها ممکن است به هم لغزند، زمانها روی یکدیگر بیفتند و چهرهای از گذشته در اکنون ظاهر شود، بیآنکه فیلم برای هر جابهجایی توضیحی صریح فراهم کند. این شیوه، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیت آن.
وقتی گسستها با احساس درونی صحنه پیوند میخورند، تماشاگر بهجای دنبالکردن سرنخهای روایی، در حالوهوای شخصیت شریک میشود. اما در بخشهایی، ابهام چنان گسترده است که تشخیص نسبت میان صحنهها و انگیزهٔ برخی رفتارها دشوار میشود. اثر به بازبینی و توجه نیاز دارد؛ با این حال، تکرار تماشا همیشه به معنای گشودن کامل معماها نیست، زیرا بخشی از ابهام ظاهراً تعمدی و بخشی نیز محصول روایت کمتمرکز فیلم است.
بازیها و گرمای انسانی Steve Iwamoto در نقش ماسائوی سالخورده، محور احساسی فیلم است. بازی او از اغراق فاصله میگیرد و از راه مکثها، نگاههای طولانی و حرکات محدود، خستگی و انزوای مردی را منتقل میکند که زندگیاش دیگر در گذشته و اکنون بهروشنی از هم جدا نیست. این بازی آرام، با ریتم کند فیلم هماهنگ است و به شخصیت فرصتی میدهد تا پیش از آنکه به موضوعی فلسفی بدل شود، انسانی ملموس باقی بماند.
« این شیوه، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیت آن. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیگران دیگر نیز به ساختن شبکهای از روابط خانوادگی کمک میکنند؛ رابطههایی که در آنها محبت، فاصله و دلخوری همزمان حضور دارند. Constance Wu در نقش گریس، حضوری لطیف و در عین حال نافذ دارد. شخصیت او بیش از آنکه با توضیحهای مفصل شناسانده شود، از طریق کیفیت حضور و تأثیری که بر فضا میگذارد شکل میگیرد.
این شیوه در فضای رازآلود فیلم کارآمد است، هرچند گاهی به قیمت کمرنگشدن جزئیات روانشناختی تمام میشود. بازیها در مجموع به اثر گرما میبخشند و مانع میشوند که تأملهای آن کاملاً انتزاعی و بیارتباط با زندگی روزمره به نظر برسند. صدا، سکوت و ریتم ریتم «I Was a Simple Man» کند است، اما کندی آن تنها به طول نماها مربوط نمیشود؛ فیلم نوعی مکث دائمی را در شیوهٔ دیدن و شنیدن خود میپرورد.
سکوت، فاصلهٔ میان جملهها و صدای محیط گاه بهاندازهٔ گفتوگو اهمیت دارند. این انتخاب در صحنههایی که شخصیتها با فقدان روبهرو هستند، اثرگذار است: بهجای آنکه اندوه به شکل سخنرانی یا فوران عاطفی بیان شود، در فضای خالی میان آدمها رسوب میکند. با این همه، میزانسن آرام و دیالوگهای کمصدا همیشه به نتیجهٔ مطلوب نمیرسند.
« Constance Wu در نقش گریس، حضوری لطیف و در عین حال نافذ دارد. »
قوتها و کاستیها
در پارهای از صحنهها، شنیدن واژهها دشوار است و همین مسئله میتواند پیوند تماشاگر با جزئیات عاطفی یا روایی را قطع کند. اگر سکوت در بهترین لحظات کیفیتی شاعرانه دارد، در لحظاتی دیگر به ابهامی ناخواسته بدل میشود. همچنین مکثهای طولانی برای همهٔ مخاطبان تحملپذیر نیست؛ کسانی که به روایت پرتحرک و اطلاعات روشن عادت دارند، ممکن است احساس کنند فیلم بیش از اندازه در یک حالوهوا باقی مانده است.
مضمونهای خانوادگی و میراث نادیدنی در مرکز فیلم، خانوادهای قرار دارد که اعضایش نه کاملاً از هم گسستهاند و نه توانستهاند به آشتی و نزدیکی پایدار برسند. بیماری ماسائو آنها را دوباره گرد هم میآورد، اما گردآمدن الزاماً زخمهای قدیمی را درمان نمیکند. فیلم با پرهیز از داوری سادهانگارانه، نشان میدهد چگونه خاطرات، سکوتها و تصمیمهای گذشته به نسلهای بعد منتقل میشوند.
میراث خانوادگی در اینجا فقط مجموعهای از روایتهای بهیادماندنی نیست؛ بار عاطفیای است که فرزندان و نوهها نیز آن را حمل میکنند، حتی اگر از منشأ آن آگاه نباشند. عنوان فیلم نیز در این زمینه معنایی دوگانه پیدا میکند. «مردی ساده» میتواند اشارهای به تصویری باشد که شخص از خود میسازد، اما فیلم بهتدریج نشان میدهد هیچ زندگیای بهسادگی در یک برچسب خلاصه نمیشود.
« اگر سکوت در بهترین لحظات کیفیتی شاعرانه دارد، در لحظاتی دیگر به ابهامی ناخواسته بدل میشود. »
جمعبندی
انسانها با تناقضها، پشیمانیها و تأثیرهایی شناخته میشوند که بر دیگران گذاشتهاند. اثر این پرسش را با پاسخ نهایی و صریح نمیبندد؛ ترجیح میدهد آن را در نگاه خانواده به ماسائو و در برخورد او با گذشتهاش باقی بگذارد. جمعبندی «I Was a Simple Man» فیلمی برای تماشای شتابزده نیست. قدرت آن در پیوند میان چشمانداز هاوایی، خاطرهٔ خانوادگی و حس آرام اما پیوستهٔ نزدیکشدن به مرگ نهفته است.
قاببندیهای چشمنواز، بازی کمادعای Steve Iwamoto و فضای غریب و سوگوارانه، تجربهای میسازند که پس از پایان نیز در ذهن ادامه مییابد. در برابر این دستاوردها، ریتم کشدار، روایت گاه گیجکننده و دیالوگهای کمشنوا قرار دارند؛ کاستیهایی که ممکن است تماشاگر را از پیوند عاطفی با فیلم دور کنند.
اثر Christopher Makoto Yogi بیش از آنکه قصهای سرراست دربارهٔ پایان زندگی باشد، مراقبهای سینمایی دربارهٔ آن چیزی است که از آدمها باقی میماند: چهرهها، صداها، خاطرهها و زمینهایی که شاهد گذر نسلها بودهاند. اگر مخاطب به فیلم مجال دهد و از آن انتظار توضیح کامل یا حرکت پیوسته نداشته باشد، میتواند در آرامش اندوهگین آن معنایی شخصی بیابد؛ اما همین شیوهٔ تأملی، برای کسانی که روایت روشن و پرشتاب میخواهند، مانعی جدی خواهد بود.
« انسانها با تناقضها، پشیمانیها و تأثیرهایی شناخته میشوند که بر دیگران گذاشتهاند. »
ثبت دیدگاه