نقد و بررسی
نقد دختری در مه (The Girl in the Fog) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مه بهمثابه فضای داستان در «دختر در مه»، مه فقط پوششی طبیعی بر روستای کوهستانی و حاشیهنشین فیلم نیست؛ بهتدریج به تصویر مرکزیِ جهانی بدل میشود که در آن هیچ چیز بهسادگی دیده یا فهمیده نمیشود. ناپدیدشدن ناگهانی آنا لو، دختری نوجوان در جامعهای کوچک، نظم ظاهراً آرام آبادی را از هم میگسلد و چشمها را به سوی همسایگانی میگرداند که تا پیش از آن زندگیشان خصوصی و دور از توجه بوده است.
دوناتو کاریسی، نویسنده و کارگردان فیلم، از این موقعیت آشنا در ژانر جنایی بهره میگیرد تا پرسشی فراتر از «چه کسی این کار را کرده؟» پیش بکشد: وقتی حقیقت نامعلوم است، چه کسی روایت ماجرا را در دست میگیرد؟ فیلم در ساختن فضای وهمآلود خود تواناست. منظرههای سرد، سکوت آبادی و هوای گرفته، حس انزوایی میسازند که با اضطراب ناشی از ناپدیدشدن دختر پیوند میخورد.
در چنین فضایی، هر نگاه و سکوتی میتواند معنایی پنهان داشته باشد و هر شخصیت بهسادگی در جایگاه مظنون قرار گیرد. این کیفیت محیطی از مؤثرترین ابزارهای فیلم است: مه نهفقط چشمانداز را میپوشاند، بلکه تماشاگر را هم در وضعیت تردید نگه میدارد. معمایی که از ابتدا دام میگسترد ورود کارآگاه ووگل، چهرهای مرموز و آشنا با سازوکارهای پروندههای جنایی، مسیر روایت را از یک ناپدیدشدن ساده به معمایی چندلایه تغییر میدهد.
فیلم اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و با جابهجایی زمانی، گذشته و حال را به هم میدوزد. هر بار که گمان میرود تصویر ماجرا روشنتر شده، سرنخ تازهای مسیر توجه را عوض میکند. از این رو، تماشاگر نه فقط در جستوجوی پاسخ، بلکه در حال بازبینی داوریهای پیشین خود است. این بازی با انتظار، در بخشهای نخست کشش خوبی ایجاد میکند.
« فیلم در ساختن فضای وهمآلود خود تواناست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ناپدیدشدن آنا لو، رفتار نامطمئن اهالی و سابقه حرفهای ووگل همگی پرسشهایی میسازند که تماشاگر را به ادامهدادن ترغیب میکنند. بااینحال، فیلم گاه میان پیچیدهبودن و پیچیدهنمایی مرز روشنی نمیگذارد. سرنخهای انحرافی و تغییر مکرر مظنونها میتوانند بهجای عمیقترکردن معما، رابطه علت و معلولی آن را کدر کنند.
در نتیجه، کنجکاوی اولیه در بخشهایی جای خود را به این تردید میدهد که آیا نشانهها واقعاً به معنایی منسجم راه میبرند یا فقط برای منحرفکردن نگاه چیده شدهاند. ووگل؛ کارآگاه و بازیگر صحنه تونی سرویلو در نقش ووگل، حضوری مسلط و حسابشده دارد. او کارآگاه را نه قهرمانی بینقص، بلکه مردی میسازد که آگاهیاش از پروندهها با شناختی پیچیده از صحنهسازی، شهرت و افکار عمومی گره خورده است.
ووگل میداند تحقیق جنایی در خلأ انجام نمیشود؛ تصویر عمومی پرونده و شیوه عرضه آن به رسانهها میتواند بر روند ماجرا اثر بگذارد. همین آگاهی، شخصیت او را از کارآگاهانی که صرفاً به جمعآوری شواهد مشغولاند متمایز میکند. در سوی دیگر، لوریس مارتینی، معلمی که زندگی خانوادگی و موقعیت اجتماعیاش او را در معرض سوءظن قرار میدهد، به یکی از کانونهای تردید بدل میشود.
آلسیو بونی در نمایش مردی گرفتار فشارهای شخصی و نگاه قضاوتگر محیط، بر وجه انسانی و فرسوده شخصیت تأکید میکند. برخورد میان این دو شخصیت، صرفاً تقابل مأمور و مظنون نیست؛ تقابل دو نوع روایتکردن است: یکی روایت رسمی و رسانهپسند پرونده، دیگری روایتی شخصی که ممکن است از همان ابتدا زیر بار سوءظن تغییر شکل دهد.
« بااینحال، فیلم گاه میان پیچیدهبودن و پیچیدهنمایی مرز روشنی نمیگذارد. »
شخصیتها و اجرا
بازیگران اصلی به این تنش جان میبخشند، هرچند پرداخت نامتوازن برخی شخصیتهای فرعی، فرصت کافی برای مستقلشدن آنها فراهم نمیکند. رسانهها و بازارِ جنایت یکی از لایههای جالب فیلم، نگاه آن به رسانههایی است که ناپدیدشدن یک دختر را به رویدادی عمومی و تماشایی بدل میکنند. توجه رسانهای در روایت صرفاً پسزمینه نیست؛ نیرویی فعال است که بر رفتار مأموران و مردم اثر میگذارد.
هرچه پرونده بیشتر دیده میشود، فشار برای ارائه تصویری روشن و پاسخ قطعی نیز بالا میرود؛ حتی وقتی شواهد هنوز چنین قطعیتی را پشتیبانی نمیکنند. در این معنا، فیلم به سازوکاری میپردازد که در آن جنایت، ترس و توجه عمومی به کالاهایی قابل مصرف تبدیل میشوند. این مضمون با فضای روستایی فیلم تضادی ثمربخش میسازد.
آبادی در ظاهر بسته و آرام است، اما با ورود دوربینها و گسترش گمانهزنیها، مرز میان زندگی خصوصی و نمایش عمومی فرو میریزد. اهالی نهفقط در برابر یکدیگر، که در برابر مخاطبانی ناشناس نیز قرار میگیرند. بااینحال، فیلم در طرح این انتقاد همیشه به یک اندازه ظریف نیست؛ گاهی ایدههایش را چنان مستقیم به زبان میآورد که بخشی از ابهام و پیچیدگی اخلاقی داستان کاهش مییابد.
مضمون رسانهای پرمایه است، اما همه اجزای روایت به یک اندازه در خدمت پرورش آن قرار نمیگیرند. ریتم، تدوین و انباشت پیچشها روایت غیرخطی فیلم با فضای رازآلودش تناسب دارد و میتواند تماشاگر را وادار کند رویدادها را در ذهن دوباره مرتب کند. اما فیلم مدت قابلتوجهی را صرف گسترش مظنونها، زمینهچینی و بازگشت به رخدادهای گذشته میکند؛ گاهی این گسترش به بهای فشردگی و انسجام تمام میشود.
« توجه رسانهای در روایت صرفاً پسزمینه نیست؛ نیرویی فعال است که بر رفتار مأموران و مردم اثر میگذارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ورود و خروج بعضی شخصیتها ناگهانی است و همه خطهای فرعی به اندازهای که وعده میدهند، بسط نمییابند. در نتیجه، میان لحظههای پرتعلیق و بخشهایی که روایت در آنها درجا میزند، نوسانی محسوس پدید میآید. مشکل اصلی، صرف وجود پیچش نیست؛ فیلم بارها میکوشد با چرخاندن دوباره نگاه تماشاگر، حس کشف تازهای ایجاد کند.
این روش در آغاز مؤثر است، اما با تکرار، اعتماد مخاطب به سرنخها را فرسوده میکند. وقتی هر نشانهای ممکن است بهزودی بیاعتبار شود، توجه به جزئیات دیگر الزاماً پاداشی ندارد. برخی پیچشها نیز بهجای آنکه معنای پیشین صحنهها را غنیتر کنند، بیشتر بر شگفتی لحظهای تکیه دارند. این همان نقطهای است که معما، بهجای آنکه پیچیده و درعینحال منسجم باشد، گاهی دلبخواهی به نظر میرسد.
مرز میان تعلیق و باورپذیری «دختر در مه» آشکارا میخواهد تماشاگر را در وضعیت بدگمانی نگه دارد. این انتخاب با مضمون و فضای فیلم سازگار است، اما تعلیق زمانی پایدار میماند که رفتارها و شواهد، حتی در تاریکترین وضعیت، منطق درونی خود را حفظ کنند. هرجا شخصیتها یا رویدادها صرفاً برای ایجاد غافلگیری در مسیر تازهای قرار میگیرند، باورپذیری ضربه میخورد.
بعضی مخاطبان ممکن است از همین دستکاریهای پیدرپی لذت ببرند؛ برای برخی دیگر، آنها نشانه آشفتگی داستان خواهند بود. پرهیز از شرح جزئیات پایانی، برای حفظ تجربه تماشای فیلم ضروری است. اما میتوان گفت ساختار کلی آن بر انتظار برای بازتفسیر رویدادها بنا شده و اثرگذاری این راهبرد به میزان همراهی مخاطب با قواعدی بستگی دارد که فیلم برای خودش میسازد.
« ورود و خروج بعضی شخصیتها ناگهانی است و همه خطهای فرعی به اندازهای که وعده میدهند، بسط نمییابند. »
قوتها و کاستیها
اگر تماشاگر نشانههای پراکنده را اجزای یک طرح واحد بداند، برخی تغییر جهتها میتوانند غافلگیرکننده باشند؛ اگر آنها را تعویضهای مکررِ مسیر ببیند، همان لحظهها کماثر یا حتی تصنعی جلوه میکنند. این دوگانگی در واکنش به فیلم نیز دیده میشود: شماری از مخاطبان فضای آن و بازیها را ستودهاند، درحالیکه دیگران از انبوه سرنخهای انحرافی و پیچشهای کمقانعکننده انتقاد کردهاند.
جمعبندی «دختر در مه» اثری است که در ساختن حالوهوا و برانگیختن کنجکاوی، دستاوردهای روشنی دارد. مه، انزوای روستا، حضور پرتنش ووگل و ورود رسانهها به ماجرایی شخصی، جهانی سرد و مشکوک میآفرینند که تماشاگر را به جستوجوی حقیقت فرامیخواند. بازیهای اصلی نیز به این جهان نیروی لازم را میدهند و مضمون فیلم درباره تبدیل جنایت به نمایش عمومی، لایهای فراتر از معمای صرف به آن میبخشد.
بااینهمه، انباشت سرنخهای انحرافی و پیچشهای متوالی، گاه پیوند میان علت و معلول را سست میکند و از اثر عاطفی روایت میکاهد. فیلم بیش از آنکه به هر کشف فرصت دهد در ذهن مخاطب جا بیفتد، بارها مسیر تازهای پیش میگذارد؛ انتخابی که برای برخی هیجانآفرین و برای برخی دیگر خستهکننده یا کمباور است.
حاصل، تریلری خوشفضا و بازیگرمحور است که ایدههای جذابی درباره حقیقت و شهرت دارد، اما همیشه در مهی که خود ساخته، راهی روشن برای عبور پیدا نمیکند.
« جمعبندی «دختر در مه» اثری است که در ساختن حالوهوا و برانگیختن کنجکاوی، دستاوردهای روشنی دارد. »
ثبت دیدگاه