نقد و بررسی
نقد موازی (Parallel) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ در آستانهی جهانهای دیگر «Parallel» با موقعیتی ساده اما نیرومند آغاز میشود: ونسا پس از مرگ فرزندش به خانهای دورافتاده کنار دریاچه پناه میبرد، جایی که باید فرصتی برای آرامگرفتن و بازسازی زندگی خانوادگی فراهم کند. اما انزوا بهجای تسکین، اندوه را پررنگتر میسازد و مواجههی ونسا با نسخهای دیگر از خودش، بحران عاطفی را به معمایی دربارهی واقعیت و انتخاب بدل میکند.
فیلم از همان ابتدا میکوشد جهانهای موازی را نه صرفاً بهعنوان ایدهای علمیتخیلی، بلکه همچون صورت بیرونیِ پرسشی شخصی به کار گیرد: اگر امکان زندگی دیگری وجود داشت، آیا رنجِ این زندگی سبکتر میشد؟ این پیوند میان سوگ و خیالِ گریز، نقطهی عزیمت اصلی فیلم است. جهان موازی وعدهی بازگشت چیزی را نمیدهد که از دست رفته؛ بااینحال، امکان تصورِ نسخهای دیگر از زندگی را پیش میگذارد، نسخهای که شاید در آن تصمیمها و پیامدها متفاوت باشند.
کشش داستان از همین وسوسه میآید: آیا مواجهه با «خودِ دیگر» راهی برای فهم اندوه است، یا راهی برای فرار از پذیرفتن آن؟ یک معمای آشنا، با کارکردی عاطفی مفهوم چندجهانی در سینمای امروز دیگر تازگیِ نخستین خود را ندارد و «Parallel» نیز دگرگونی بنیادینی در قواعد این زیرژانر پدید نمیآورد.
« این پیوند میان سوگ و خیالِ گریز، نقطهی عزیمت اصلی فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آشنایی با نسخههای بدیل آدمها و شکاف میان واقعیتها، بهسرعت تماشاگر را وارد قلمرویی میکند که پیشتر نمونههای بسیاری از آن دیده است. فیلم در عوض میکوشد دامنهی روایت را کوچک نگه دارد و پرسشهای بزرگش را در محدودهی چند شخصیت و مکانی محدود پی بگیرد. این انتخاب به اثر هویتی نسبتاً متمرکز میدهد.
قرار نیست هر برخورد با جهان دیگر به نمایشی پرزرقوبرق از قوانین پیچیدهی کیهانی تبدیل شود؛ اهمیت ماجرا بیشتر در آن است که دیدن نسخههای دیگر، مفهوم پشیمانی و مسئولیت را برای شخصیتها ملموس میکند. هر جهان تازه، بالقوه آینهای است که در آن فرد میتواند پیامد انتخابها یا امکانهای ازدسترفته را ببیند.
بااینحال، فیلم فقط تا اندازهای از این ظرفیت بهره میبرد. ایدهی بنیادین جذاب است، اما پرداخت آن چنان ژرف نمیشود که معنای چندجهانی را از قالب آشنای تریلر فراتر ببرد. ونسا؛ مرکز ثقل روایت در قلب فیلم، ونسا قرار دارد؛ زنی که اندوهش تنها یک وضعیت گذرا یا انگیزهای برای آغاز ماجراجویی نیست، بلکه نیرویی است که رفتار و رابطههایش را شکل میدهد.
« این انتخاب به اثر هویتی نسبتاً متمرکز میدهد. »
شخصیتها و اجرا
او با فقدانی زندگی میکند که نه با تغییر مکان از میان میرود و نه با دلداری اطرافیان بهسادگی مهار میشود. فیلم در تصویرکردن این فرسودگی، از اغراقهای ملودراماتیک فاصله میگیرد و تلاش میکند نشان دهد سوگ چگونه میتواند زمان را از حرکت بازدارد و هر گفتوگوی روزمره را به یادآور زخمی قدیمی تبدیل کند.
بازی Danielle Deadwyler در تثبیت این مرکزیت نقشی اساسی دارد. او میان اندوه، خشم، گناه و میل به یافتن راهی برای ادامهدادن، نوسانهایی باورپذیر ایجاد میکند؛ بهویژه آنجا که ونسا در برابر نزدیکانش واکنشهایی متناقض نشان میدهد. شخصیتش همزمان خواهان حمایت و ناتوان از پذیرفتن آن است.
همین تناقض، او را از قربانیِ صرفِ شرایط فراتر میبرد و به شخصیتی بدل میکند که تصمیمهایش، حتی وقتی از دل رنج برمیآیند، اهمیت اخلاقی دارند. خانواده در سایهی فقدان رابطهی ونسا با Alex و Martel، فضای انسانی فیلم را کامل میکند. Alex میکوشد به همسرش نزدیک شود، اما خود نیز زیر فشار فقدان و درماندگی قرار دارد؛ Martel نیز در موقعیتی میانجیگرانه میایستد و تلاش میکند پیوندهای خانوادگی را از فروپاشی کامل دور نگه دارد.
« او با فقدانی زندگی میکند که نه با تغییر مکان از میان میرود و نه با دلداری اطرافیان بهسادگی مهار میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بهخوبی نشان میدهد که یک فقدان مشترک الزاماً تجربهای یکسان نمیسازد: هرکس به شیوهای متفاوت سوگواری میکند و همین تفاوت میتواند فاصلهای تازه میان بازماندگان ایجاد کند. بازی Aldis Hodge و Edwin Hodge به این رابطهها وزن میدهد. حضورشان به فیلم امکان میدهد از انزوای ونسا بیرون بیاید و نشان دهد اندوه چگونه در رفتار دیگران نیز رسوب میکند؛ در سکوت، در تلاش برای کمک، و حتی در خستگی ناشی از ندانستنِ اینکه چه باید گفت.
بااینهمه، گاهی متن برای توضیح وضعیت یا رساندن اطلاعات داستانی به دیالوگهایی متوسل میشود که بیش از اندازه مستقیماند. در چنین لحظههایی، شخصیتها نه بهعنوان آدمهایی درگیر رابطه، بلکه همچون وسیلهای برای پیشبردن معما سخن میگویند. فضا، تعلیق و محدودیتهای بصری خانهی دورافتاده و طبیعت پیرامونش به فیلم کمک میکنند فضای تهدیدآمیز اما کمادعایی بسازد.
سکون محیط، فاصله از دیگران و تکرار رفتوآمد میان خانه و جنگل، حس گرفتارشدن را تقویت میکند. «Parallel» بهجای اتکا به جلوههای عظیم یا نمایش پرهیاهوی چند جهان، از ناشناختگیِ مکان و تردید شخصیتها برای ساختن تعلیق بهره میگیرد. این رویکرد با مقیاس کوچک روایت هماهنگ است و توجه را بر واکنش آدمها نگه میدارد.
« بازی Aldis Hodge و Edwin Hodge به این رابطهها وزن میدهد. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، محدودیت بصری گاهی به محدودیت در بسط جهان داستانی نیز تبدیل میشود. جهانهای موازی بیشتر از آنکه قلمروهایی با بافت و منطق مستقل باشند، ابزارهایی برای تشدید بحران اصلی باقی میمانند. این انتخاب ممکن است برای علاقهمندان به علمیتخیلیِ شخصیتمحور دلپذیر باشد، اما تماشاگرانی را که انتظار کاوشی گستردهتر در سازوکار چندجهانی دارند، کمتر راضی میکند.
فیلم قواعد و پیامدها را به اندازهای روشن میکند که تعلیق ادامه یابد، اما همیشه آنها را با ظرافت یا عمقی یکسان پرورش نمیدهد. ریتم و دیالوگ؛ میان کشش و توضیح ساختار روایت بر تدریج استوار است: ابتدا بحران عاطفی، سپس گسست از واقعیت آشنا و در ادامه، پیچیدهترشدن انتخابهای ونسا. این مسیر برای حفظ حس رازآلودگی مناسب است، اما ریتم فیلم گاه میان مکثهای طولانی و توضیحات ناگهانی نوسان دارد.
بخشی از تعلیق از کنجکاوی دربارهی قواعد جهانهای موازی میآید؛ بخشی دیگر به انتظار برای واکنش شخصیتها وابسته است. هرگاه فیلم به روابط و احساسات بازمیگردد، پیوند عاطفیاش محکمتر میشود؛ هرگاه ناچار میشود جزئیات معما را به زبان بیاورد، طبیعیبودن گفتوگوها کاهش مییابد. این ناهمواری در پایان نیز اثر خود را میگذارد.
« بااینحال، محدودیت بصری گاهی به محدودیت در بسط جهان داستانی نیز تبدیل میشود. »
جمعبندی
فیلم به سوی جمعبندیای میرود که قرار است هم پیامد انتخابها را برجسته کند و هم پرسشهای عاطفی را به هم پیوند دهد، اما نیروی نهایی آن به اندازهی زمینهچینیها نیست. ایدههایی که میتوانستند به ضربهای عمیقتر یا تأملی ماندگارتر برسند، در نهایت تا حدی کماثر باقی میمانند. این نقد به خودِ جهتگیری پایان وابسته نیست؛ مسئله بیشتر فاصلهی میان ظرفیت مفهومی داستان و تأثیری است که اجرا در لحظهی فرود بر جا میگذارد.
جمعبندی «Parallel» تریلری علمیتخیلی در مقیاسی محدود است که بهترین دستاوردش را در پیونددادن چندجهانی با تجربهی سوگ پیدا میکند. بازیهای قوی، بهویژه بازی Danielle Deadwyler، به اندوه و عذاب وجدان شخصیتها اعتباری میبخشند که متن همیشه بهتنهایی از پس آن برنمیآید. فضای بسته و پرتعلیق فیلم نیز با مضمونِ گیر افتادن در گذشته هماهنگ است و داستان را از تبدیلشدن به نمایشی صرف دربارهی نسخههای بدیل آدمها بازمیدارد.
در مقابل، ایدهی جهانهای موازی چندان تازه نیست و فیلم آن را به اندازهی ظرفیتش گسترش نمیدهد. دیالوگهای گاه کلیشهای و توضیحات داستانیِ ناهموار، از روانی روایت میکاهند؛ پایان نیز بهجای آنکه تمام بار عاطفی و فکری اثر را به نقطهای قاطع برساند، اندکی کمرمق به نظر میرسد. با وجود این کاستیها، فیلم در لحظههایی که به سوگ، پشیمانی و وسوسهی فرار از واقعیت میپردازد، تأثیرگذار است؛ اثری که بیش از پاسخهایش، با پرسش عاطفیِ مرکزی خود در ذهن میماند: آیا زندگیِ دیگری میتواند ما را از اندوه برهاند، یا فقط شکل تازهای از روبهروشدن با آن است؟
« ایدههایی که میتوانستند به ضربهای عمیقتر یا تأملی ماندگارتر برسند، در نهایت تا حدی کماثر باقی میمانند. »
ثبت دیدگاه