نقد و بررسی
نقد قصههای هولناک عشق و مرگ (Atrocious Tales of Love and Death) | 1979
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و قرارداد روایی «Atrocious Tales of Love and Death» ساختهٔ سرجیو کوربوچی، فیلمی ایتالیایی از سال ۱۹۷۹ است که عنوان اصلیاش «Giallo napoletano» است؛ نامی که هم به سنت داستانهای جنایی معمایی ایتالیا اشاره دارد و هم شهر ناپل را در مرکز تجربهٔ فیلم مینشاند. اثر از همان آغاز وعدهٔ یک معمای قتل را میدهد، اما خیلی زود روشن میکند که قصد ندارد در چهارچوب تریلری جدی و یکدست باقی بماند.
قهرمان آن، رافائله، نوازندهای ماندولیننواز و گرفتار گرفتاریهای مالی و خانوادگی است که پس از پذیرفتن کاری ظاهراً ساده، ناخواسته درگیر مرگی مشکوک و رشتهای از پرسشهای خطرناک میشود. این موقعیت، زمینهای مناسب برای برخورد دو جنس سینمایی فراهم میکند: قصهٔ جنایی و کمدی موقعیت. فیلم از این برخورد لحظههایی سرگرمکننده میسازد، اما گاه نیز بهای آن را با از دست دادن تمرکز و انسجام میپردازد.
قهرمانی از جنس آدمهای معمولی یکی از امتیازهای محوری فیلم، انتخاب مارچلو ماسترویانی برای نقش رافائله است. او نه کارآگاهی ورزیده است و نه قهرمانی که از ابتدا بر اوضاع مسلط باشد؛ بیشتر انسانی است که با بدبیاری، بدهی و مسئولیت مراقبت از پدرش دستوپنجه نرم میکند و ناگهان خود را در موقعیتی مییابد که از ظرفیتهای عادی زندگیاش فراتر میرود.
« این موقعیت، زمینهای مناسب برای برخورد دو جنس سینمایی فراهم میکند: قصهٔ جنایی و کمدی موقعیت. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ماسترویانی این دستپاچگی را به نقطهضعف محض بدل نمیکند. بازی او آمیزهای از درماندگی، غرور، کنجکاوی و چابکی کمیک است و همین تناقضها شخصیت را زنده نگه میدارند. جاذبهٔ بازیگر در اینجا فقط به حضور پرنفوذش محدود نمیشود؛ او میتواند کنشهای کوچک، مکثها و واکنشهای جسمانی را به بخشی از زبان کمدی تبدیل کند.
رافائله با تماشاگر از موضع یک متخصص سخن نمیگوید، بلکه از موضع کسی پیش میرود که باید هر بار راهی برای عبور از بحران بعدی پیدا کند. بنابراین، حتی هنگامی که منطق معما پیچیده میشود، حضور او همچنان رشتهای انسانی برای دنبال کردن ماجرا فراهم میآورد. کمدی در مجاورت جنایت کمدی فیلم عمدتاً از فاصلهٔ میان بزرگی خطر و کوچکی ابزارهای رافائله پدید میآید.
او بهجای آنکه با مهارتهای حرفهای به دل معما بزند، از موقعیتهای پیشآمده، برخوردهای تصادفی و واکنشهای غریزی خود کمک میگیرد. همین ناهمخوانی، فرصتهایی برای طنز میسازد؛ شخصیت اصلی اغلب بیش از آنکه بر رخدادها فرمان براند، در موج آنها کشیده میشود. حضور بازیگرانی چون رناتو پوتزتو و اورنلا موتی نیز به رنگآمیزی متفاوت فضای فیلم کمک میکند، هرچند این تنوع گاه به پراکندگی لحن میانجامد.
« ماسترویانی این دستپاچگی را به نقطهضعف محض بدل نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
مسئله آن است که طنز همیشه با وزن جنایی صحنهها سازگار نمیشود. شوخی میتواند اضطراب را خنثی کند، اما اگر پیوسته و بیوقفه وارد لحظههای تهدیدآمیز شود، مخاطب را از احساس خطر دور میسازد. در این فیلم، مرگ و خشونت گاه با نوعی اغراق نامتعارف و کموبیش کاریکاتوری عرضه میشوند؛ نتیجه آن است که فضای رازآلود شکل میگیرد، اما هراس واقعی بهندرت فرصت مییابد جا بیفتد.
این انتخاب به اثر شخصیت کمیک میدهد، ولی برای مخاطبی که انتظار تریلری پرتنش دارد، میتواند ناکافی باشد. ناپل؛ پسزمینه یا شخصیت؟ عنوان اصلی اثر، ناپل را از همان ابتدا به مرکز توجه میآورد، اما شهر همیشه به اندازهٔ نامش دراماتیک و حاضر نیست. بااینهمه، زمینهٔ ناپلی فیلم به آن هویتی متمایز میدهد: موسیقی خیابانی، مناسبات خانوادگی، آشفتگی روزمره و رفتوآمد آدمهایی که در مرز میان گرفتاری و نمایش زندگی میکنند، با جهان شخصیت اصلی پیوند دارند.
ماندولین صرفاً وسیلهٔ امرار معاش رافائله نیست؛ نشانهای از پیوند او با سنت و فضایی شهری است که زندگی در آن هم میتواند پرهیاهو باشد و هم اندوهبار. از سوی دیگر، فیلم گاهی از ظرفیت بصری ناپل کمتر از آنچه انتظار میرود بهره میگیرد. شهر بیشتر میدان رخدادهاست تا شخصیتی مستقل که حالوهوای هر صحنه را شکل دهد.
« مسئله آن است که طنز همیشه با وزن جنایی صحنهها سازگار نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، ناپل در گفتار و ایدهٔ فیلم پررنگتر از آن است که در سازمان بصری آن دیده میشود. این ناهمترازی، مانع آن است که فضا به اندازهٔ قهرمان یا معما در ذهن بماند. معمایی پرشاخه و کمتمرکز ساختار روایی، هم منبع کشش فیلم است و هم مهمترین دشواری آن. هر پاسخ، دری را به پرسشی تازه باز میکند و قصه بهتدریج شبکهای از شخصیتها، انگیزهها و ارتباطها میسازد.
چنین گسترشی در روایتهای معمایی میتواند حس کشف و غافلگیری بیافریند، اما اینجا همیشه به افزایش تعلیق نمیانجامد. گاهی احساس میشود پیرنگ بهجای آنکه لایههای خود را با ضرورت دراماتیک آشکار کند، پیدرپی شاخه میزند و بخشی از انرژی تماشاگر را صرف نگهداشتن نامها و رابطهها میکند.
این پراکندگی در ریتم نیز اثر میگذارد. بعضی صحنهها بیش از اندازه درنگ میکنند و تکرار موقعیتهای کمیک، اثر نخستین شوخیها را کمرنگ میسازد. در سوی دیگر، اطلاعات مهم گاه بهصورت توضیحی و فشرده عرضه میشوند. بهویژه هنگامی که فیلم میخواهد رشتههای معما را به هم وصل کند، تکیه بر شرح و توضیح، جای بخشی از لذت کشف تدریجی را میگیرد.
« در نتیجه، ناپل در گفتار و ایدهٔ فیلم پررنگتر از آن است که در سازمان بصری آن دیده میشود. »
قوتها و کاستیها
بنابراین، مشکل صرفاً پیچیدگی قصه نیست؛ مسئله این است که پیچیدگی همیشه با نظمی روشن و ریتمی سنجیده همراه نمیشود. طراحی لحن و محدودیت تعلیق کوربوچی در این اثر میکوشد میان شوخی، تعقیبوگریز و راز جنایی رفتوآمد کند. این انتخاب به فیلم تازگی میدهد، زیرا رافائله را در فضایی قرار میدهد که نه کاملاً کابوسوار است و نه صرفاً آسوده و خندهآور.
بااینحال، لحن میان این دو قطب به ثبات نمیرسد. برخی لحظهها به کمدی پرتحرک نزدیک میشوند و برخی دیگر به تریلری دربارهٔ قتل و خطر؛ اما گذار میان آنها همیشه نرم نیست. در نتیجه، ممکن است یک صحنه بیش از حد سبک به نظر برسد و صحنهٔ بعدی بخواهد تهدیدی جدی را القا کند، بیآنکه فیلم برای این تغییر آمادگی کافی فراهم کرده باشد.
این ناهماهنگی به معنای بیارزش بودن لحظههای موفق نیست. برعکس، فیلم در بهترین موقعیتهایش نشان میدهد که طنز میتواند راهی برای دیدن اضطراب باشد: آدمی که نمیداند با خطر چه کند، گاه به رفتاری مضحک پناه میبرد. اما اثر بهندرت این امکان را تا انتها پی میگیرد. اگر تعلیق جنایی محکمتر و شوخیها گزیدهتر بودند، تقابل دو لحن میتوانست بهجای تضعیف یکدیگر، نیرویی مشترک بسازد.
« طراحی لحن و محدودیت تعلیق کوربوچی در این اثر میکوشد میان شوخی، تعقیبوگریز و راز جنایی رفتوآمد کند. »
جمعبندی
جمعبندی «Atrocious Tales of Love and Death» تجربهای ناهموار اما دارای هویت است: فیلمی که با تکیه بر کاریزمای ماسترویانی، فضای ناپلی و آمیزش کمدی با معمای جنایی، لحظههایی دلنشین و متفاوت میآفریند. رافائله بهعنوان قهرمانی معمولی و گرفتار، مرکز انسانی مناسبی برای داستان فراهم میکند و بازی ماسترویانی اجازه نمیدهد دستوپاچلفتیبودن شخصیت به بیروحی بدل شود.
در مقابل، پیرنگ بیش از حد شاخهدار، ریتم کند و توضیحهای طولانی، از انسجام و نیروی کشش آن میکاهند. نوسان لحن نیز سبب میشود قتلها و تهدیدها همیشه اثر عاطفی لازم را نداشته باشند. ارزش فیلم را باید بیش از آنکه در حل بینقص معما جستوجو کرد، در شخصیتپردازی کمیک و تلاش جسورانهاش برای کنار هم نشاندن دو سنت متفاوت دانست.
حاصل، اثری نیست که همهٔ اجزایش به یک اندازه کار کنند؛ اما همین ناتمامی و سرکشی لحن، آن را از یک تریلر قراردادی جدا میسازد و برای علاقهمندان به کمدی جنایی ایتالیایی، تماشایی کنجکاویبرانگیز میکند.
« در مقابل، پیرنگ بیش از حد شاخهدار، ریتم کند و توضیحهای طولانی، از انسجام و نیروی کشش آن میکاهند. »
ثبت دیدگاه