نقد و بررسی
نقد من جامعه را مقصر میدانم (I Blame Society) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که هنر را به جنایت بدل میکند «I Blame Society» کمدی سیاهی است که از یک پرسش نامتعارف نیرو میگیرد: اگر مهارتهای لازم برای ساختن فیلم—مشاهدهگری، برنامهریزی، انتخاب زاویه و شکلدادن به روایت—با مهارتهای ارتکاب قتلی بینقص همپوشانی داشته باشند، مرز میان هنرمند و جنایتکار کجا قرار میگیرد؟
فیلم با همین فرض بازیگوشانه آغاز میشود و بهتدریج آن را به موقعیتی هرچه ناآرامکنندهتر میکشاند؛ بیآنکه از ابتدا همهچیز را در قالب یک فیلم جنایی متعارف جا دهد. قهرمان داستان، فیلمسازی است که احساس میکند استعدادش نادیده گرفته شده و اطرافیانش به توانایی او باور ندارند. او میکوشد پروژهای رهاشده را دوباره زنده کند و در همان مسیر، ایدهای هولناک را به آزمونی عملی بدل سازد.
جذابیت فیلم نه فقط در خود این موقعیت، بلکه در شیوهای است که جاهطلبی هنری، رنجش شخصی و میل به دیدهشدن را به هم گره میزند. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست تماشاگر با شخصیتی دلپذیر یا با روایتی آرام و متعارف روبهرو باشد. روایت خودآگاه و بازی با مرز واقعیت Gillian Wallace Horvat در مقام نویسنده، کارگردان و بازیگر نقش اصلی، نسخهای داستانی از خود را بر پرده میآورد؛ انتخابی که فیلم را در وضعیتی دوپهلو قرار میدهد.
شخصیت اصلی همزمان موضوع دوربین و صاحب نگاه آن است: او رویدادها را ثبت میکند، دربارهشان توضیح میدهد و میکوشد تجربههایش را به مادهای برای فیلمسازی تبدیل کند. این خودآگاهی، به اثر امکان میدهد از قالب فیلمسازی دربارهٔ فیلمسازی فراتر برود و به پرسشی دربارهٔ شیوهٔ بازنمایی اخلاقی برسد.
« قهرمان داستان، فیلمسازی است که احساس میکند استعدادش نادیده گرفته شده و اطرافیانش به توانایی او باور ندارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دوربین در اینجا صرفاً وسیلهای برای مستندسازی نیست؛ به بخشی از ذهن شخصیت بدل میشود. هرچه او بیشتر میخواهد زندگیاش را به روایتی منسجم و تماشایی تبدیل کند، واقعیت نیز بیشتر زیر فشار انتخابها و توجیههای او قرار میگیرد. همین ویژگی، جذابیت و خطر فیلم را توأمان میسازد: تماشاگر به تماشای یک فرایند خلاقانه دعوت میشود، اما کمکم درمییابد که این فرایند ممکن است دیگران را نیز به اجزای خام یک اثر تبدیل کند.
طنز تلخ دربارهٔ صنعت فیلمسازی یکی از هدفهای اصلی فیلم، مناسبات دنیای فیلمسازی مستقل و دروازهبانان صنعت سرگرمی است. شخصیت اصلی با بیاعتنایی، تردید و پاسخهایی روبهرو میشود که ظاهراً حرفهای و سنجیدهاند، اما گاه نشانی از نشنیدن و جدی نگرفتن دارند. فیلم در این موقعیتها به تجربهٔ فیلمسازی میپردازد که میخواهد داستانی شخصی و نامتعارف را پیش ببرد، اما با فضایی مواجه است که ممکن است از ایدههای تازه استقبال لفظی کند و در عمل، برای شنیدن آنها آمادگی نداشته باشد.
این نقد، از نگاه شخصیتی خودشیفته و گاه غیرقابلاعتماد بیان میشود؛ بنابراین نباید آن را گزارشی بیطرفانه از صنعت دانست. فیلم همزمان از شخصیتش پیروی میکند و او را به سخره میگیرد. همین تناقض به طنز آن عمق میدهد: ممکن است بخشی از گلایههای او درست باشد، اما شیوهٔ واکنشش نیز آشکارا افراطی و هراسانگیز است.
در بهترین لحظهها، فیلم اجازه نمیدهد تماشاگر به آسودگی یک سوی منازعه را برگزیند. بازی محوری: خندهدار، خودشیفته، نگرانکننده بار اصلی فیلم بر دوش بازی Horvat است. او شخصیت را با اطمینانی آزاردهنده میسازد؛ زنی که میتواند از خود تصویری هوشمند و خلاق ارائه دهد، حتی زمانی که رفتارهایش از کنترل خارج میشوند.
« دوربین در اینجا صرفاً وسیلهای برای مستندسازی نیست؛ به بخشی از ذهن شخصیت بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
بازی او بر فاصلهٔ میان آنچه شخصیت دربارهٔ خود میپندارد و آنچه تماشاگر میبیند تکیه دارد. همین فاصله منشأ بسیاری از لحظههای کمدی است، اما خنده همیشه آسوده نمیماند: پشت شوخیها، نوعی تهدید و بیاعتنایی به مرزهای اخلاقی حس میشود. این بازی، به فیلم مرکز ثقل مشخصی میدهد. مخاطب ممکن است از شخصیت خوشش نیاید، اما بهسختی میتواند نگاهش را از او بردارد؛ زیرا هر گفتار و تصمیمش امکان دارد به نمایشی مضحک یا اقدامی نگرانکننده تبدیل شود.
چنین حضوری، برای فیلمی کمخرج و متکی بر اجرا و موقعیت، امتیازی اساسی است. در مقابل، برخی بازیهای مکمل خامتر و ناهماهنگتر به نظر میرسند. این نابرابری گاهی حس بیواسطگی و آشفتگی اثر را تقویت میکند، اما در جاهایی نیز باعث میشود صحنهها بیش از حد طولانی یا کمجان جلوه کنند. تصویر لرزان و زیباییشناسی محدودیت فیلمبرداری دستی و کیفیت خام تصویر با جهان ذهنی شخصیت تناسب دارد: ما رویدادها را از دریچهٔ دوربینی میبینیم که خود او در اختیار دارد.
این انتخاب از نظر مفهومی کارآمد است، زیرا فرم فیلم نشان میدهد که شخصیت تا چه اندازه میخواهد تجربههایش را ثبت و کنترل کند. دوربین نه ناظری خنثی، بلکه بخشی از عمل خلاقانه و گاه بخشی از توجیههای اوست. بااینحال، این سبک برای همهٔ تماشاگران دلپذیر نخواهد بود. لرزش دوربین و تأکید بر ظاهر مستندوار، گاهی بهجای آنکه تنش را افزایش دهد، توجه را از صحنه دور میکند.
محدودیتهای تولید مستقل نیز در برخی لحظات بهصورت انرژی زنده و بیپیرایه عمل میکنند، اما در لحظات دیگر کیفیت فنی و ناهماهنگی اجرا به چشم میآیند. فیلم میان عامدانهبودن این زبری و محدودیت عملی تولید مرزی روشن نمیکشد؛ نتیجه گاهی پرشور و گاهی ناهموار است. ریتم و میزان موفقیت شوخیها شروع فیلم با ایدهای قوی و فضایی کنجکاویبرانگیز، تماشاگر را سریع درگیر میکند.
« بازی او بر فاصلهٔ میان آنچه شخصیت دربارهٔ خود میپندارد و آنچه تماشاگر میبیند تکیه دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما پس از آن، روایت همیشه از همان انرژی بهره نمیبرد. بعضی بخشها مکث زیادی دارند و صحنههایی که میتوانستند با ایجاز بیشتری پیش بروند، کش میآیند. چون بخش مهمی از جذابیت فیلم به گفتارها و موقعیتهای کمدی وابسته است، افت ریتم در اینجا محسوستر میشود و ممکن است بخشی از مخاطبان را از فضای اثر بیرون ببرد.
طنز سیاه فیلم نیز یکدست نیست. گاهی تضاد میان لحن آرام شخصیت و محتوای هولناک سخنانش به شوخیهایی مؤثر و گزنده میانجامد؛ گاهی هم شوخیها بیش از اندازه بر جسارت یا زنندگی خود تکیه میکنند و نتیجه چندان بامزه از کار درنمیآید. این نوسان بخشی از خطرپذیری اثر است، اما هر شکست کمدی به یکسان قابل دفاع نیست.
با وجود این، فیلم در سطح کلی از یکنواختی میگریزد و فضای نامعمولش همچنان پرسشبرانگیز باقی میماند. فیلمی دربارهٔ دیدهشدن و تصاحب روایت زیر لایهٔ جنایی و هجوآمیز، فیلم به میل انسان برای دیدهشدن میپردازد؛ میلی که در جهان رسانهای میتواند به وسوسهٔ تبدیل هر تجربهای به محتوا برسد.
شخصیت اصلی نهفقط میخواهد فیلمی بسازد، بلکه میخواهد اختیار روایت را در دست بگیرد: تعیین کند چه چیزی ارزش تماشا دارد، چه کسی در قاب قرار میگیرد و چگونه باید دربارهٔ رویدادها قضاوت کرد. این میل، در ابتدا به شکل جاهطلبی هنری جلوه میکند، اما فیلم نشان میدهد که چگونه میتواند به خودمحوری و سوءاستفاده از دیگران نزدیک شود.
« اما پس از آن، روایت همیشه از همان انرژی بهره نمیبرد. »
قوتها و کاستیها
در این معنا، دوربین هم ابزار خلاقیت است و هم سپری برای فاصلهگرفتن از پیامدها. وقتی هر رخداد به «مادهٔ داستانی» بدل شود، اخلاق ممکن است به مسئلهای فرعی در برابر جذابیت روایت تبدیل شود. فیلم این ایده را با لحنی خطابهای دنبال نمیکند؛ آن را در رفتارها و انتخابهای شخصیت مجسم میسازد.
البته گاهی نقد اجتماعی بیش از حد آشکار و مستقیم میشود، اما اتصال مضمون با قالب فیلمسازی درونداستانی به اثر هویتی مشخص میدهد. جمعبندی «I Blame Society» اثری نامتعارف، کمخرج و عامدانه ناصاف است که از پیوند کمدی سیاه، هجو فیلمسازی و فضای جنایی نیروی خود را میگیرد. بهترین ویژگی آن شخصیت محوریِ خندهدار و درعینحال نگرانکننده، بازی متعهدانهٔ Horvat و ایدهای است که دوربین را از ابزار ثبت به بخشی از منطق اخلاقی داستان بدل میکند.
فیلم همچنین در نقد میل به دیدهشدن و مناسباتی که گاه خلاقیت را به حاشیه میرانند، لحظاتی تیزبینانه دارد. در برابر، افت ریتم، شوخیهای ناموفق، ناهماهنگی برخی اجراها و تصویر لرزان ممکن است تجربهٔ تماشا را دشوار کند. این نارساییها مانع از آن نیستند که فیلم شخصیتی مستقل و کنجکاویبرانگیز داشته باشد، اما توضیح میدهند چرا اثر احتمالاً برای همه یکسان جواب نمیدهد.
تماشاگرانی که از طنز سیاه بیپروا، ساختار خودبازتابنده و شخصیتهای اخلاقاً ناپایدار استقبال میکنند، در آن تجربهای متفاوت خواهند یافت؛ دیگران ممکن است همان زبری و افراط را دلیلی برای فاصلهگرفتن بدانند. «I Blame Society» بیش از آنکه بینقص باشد، جسور و بحثبرانگیز است؛ فیلمی که با همان دوربینِ سرسختش میپرسد چه کسی حق دارد روایت را در اختیار بگیرد و چه چیزی را میتوان به نام هنر توجیه کرد.
« در این معنا، دوربین هم ابزار خلاقیت است و هم سپری برای فاصلهگرفتن از پیامدها. »
ثبت دیدگاه