نقد و بررسی
نقد لولا (Lola) | 1981
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رنگهای شیرین، دنیای تلخ «لولا»ی راینر ورنر فاسبیندر فیلمی است دربارهٔ جهانی که فسادش نه در گوشههای تاریک، بلکه در روشنترین و آراستهترین فضاهای شهر جریان دارد. داستان در آلمان غربیِ سال ۱۹۵۷ میگذرد؛ دورهای که بازسازی و رونق اقتصادی نوید آیندهای تازه میدهند، اما این شکوفایی بر شبکهای از زدوبند، بهرهکشی و مصلحتجویی بنا شده است.
لولا، خوانندهٔ کاباره و زنی که برای ادامهٔ زندگی ناچار است بدن و جذابیتش را نیز به کالا بدل کند، در مرکز این جهان ایستاده است. او فقط موضوع نگاه مردان نیست؛ میکوشد قواعد بازی را بشناسد و از همان مناسباتی که او را محدود کردهاند، برای بالا بردن جایگاه خود بهره بگیرد. فاسبیندر از همان ابتدا تضادی اساسی میسازد: هرچه تصویر زیباتر و پرزرقوبرقتر است، سازوکار اخلاقی جهان فیلم تهیتر به نظر میرسد.
رنگهای تند و شیرین، که گاه به تابلویی آراسته یا صحنهای نمایشی شباهت دارند، قرار نیست فساد را پنهان کنند؛ برعکس، آن را به سطح میآورند. زیبایی بصری فیلم نوعی نقاب است، اما نقابی آنقدر آشکار که تماشاگر را به دیدن فاصلهٔ میان ظاهر پرزرقوبرق و واقعیت تلخ وادار میکند. شهرِ بازسازیشده و مناسبات کهنه بازسازی پس از جنگ در «لولا» صرفاً زمینهای تاریخی نیست؛ موتور اصلی نقد اجتماعی فیلم است.
شهر در حال توسعه است و پروژههای عمرانی، مجوزها و قراردادها آیندهای باثبات را وعده میدهند. بااینحال، پشت این زبانِ پیشرفت، شبکهای از منافع خصوصی و رابطههای غیررسمی قرار دارد. پیمانکار، مقامهای محلی و صاحبان قدرت چنان در هم تنیدهاند که فساد دیگر استثنا نیست؛ به شیوهٔ عادی ادارهٔ امور بدل شده است.
« شهر در حال توسعه است و پروژههای عمرانی، مجوزها و قراردادها آیندهای باثبات را وعده میدهند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ورود بازرس تازهکار و درستکار شهر، این نظم را به چالش میکشد، اما فاسبیندر از تبدیل او به قهرمان نجاتبخش پرهیز میکند. مسئله فقط این نیست که یک فرد پاکدست میتواند در برابر آدمهای فاسد مقاومت کند یا نه؛ پرسش دشوارتر آن است که آیا پاکدستی، وقتی تمام نهادها با منفعت و معامله سازگار شدهاند، هنوز نیرویی مؤثر دارد؟
فیلم با دقت نشان میدهد که فساد نه صرفاً حاصل چند شخصیت شرور، بلکه محصول توافقی جمعی است؛ توافقی که حتی مخالفانش را نیز به درون خود میکشد. لولا؛ عاملیت درون معامله شخصیت لولا بهسادگی در قالب زن اغواگر یا قربانیِ شرایط جا نمیگیرد. او میداند دیگران چه تصویری از او میخواهند و از این آگاهی برای پیشبرد خواستههایش استفاده میکند.
آرزوی او برای پول، امنیت، ملک و عشق، از میل به تجمل فراتر میرود: اینها راههایی برای دستیابی به استقلال در جهانیاند که اختیار زنان را محدود و ارزششان را با سودمندیشان برای مردان میسنجد. بااینهمه، قدرت لولا آزاد و بیهزینه نیست. او میتواند دیگران را تحت تأثیر قرار دهد و بازی را تا اندازهای به سود خود تغییر دهد، اما قواعد بنیادی بازی را خودش ننوشته است.
هر حرکتش در اقتصادی صورت میگیرد که عاطفه، منزلت و حتی شرافت را قابل مبادله میداند. همین دوگانگی شخصیت را جذاب میکند: لولا نه قدیسی است که از بیرون به فساد بنگرد و نه شیطانی که از آن لذت ببرد؛ او زنی عملگراست که میکوشد در نظمی ناعادلانه، سهمی از امنیت و اختیار به دست آورد. باربارا سوکووا این پیچیدگی را با حضوری سنجیده و قدرتمند منتقل میکند.
« لولا؛ عاملیت درون معامله شخصیت لولا بهسادگی در قالب زن اغواگر یا قربانیِ شرایط جا نمیگیرد. »
شخصیتها و اجرا
بازی او بر نمایش اغواگری صرف تکیه ندارد؛ پشت اعتمادبهنفس شخصیت، حسابگری و نوعی آسیبپذیری مهارشده نیز دیده میشود. لولا در نگاه و رفتار خود هم اجراگر است و هم ناظرِ اجرا؛ گویی پیوسته میسنجد که هرکس چه نقشی بازی میکند و چگونه میتوان این نقشها را به سود خود تغییر داد. بازرس و رؤیای شرافت بازرس تازهوارد در برابر لولا و پیمانکار فاسد، نمایندهٔ قانونی است که هنوز میخواهد به معنای اخلاقی خود وفادار بماند.
او تصور میکند میتوان با معیارهای روشن، مرزی میان درست و نادرست کشید و شهر را بر پایهٔ همان معیارها اداره کرد. برخورد او با لولا، اما، این باور را از سطح اداری به قلمرو میل و عاطفه میبرد. اکنون شرافت تنها مسئلهای حرفهای نیست؛ با دلبستگی، خیالپردازی و نیاز انسان به دوست داشته شدن گره میخورد.
آرمن مولر-اشتال در این نقش، استواری و خویشتنداری شخصیت را با نوعی شکنندگی درونی همراه میکند. او را میتوان نه قهرمانی سادهدل، بلکه انسانی دانست که هنوز به امکان معنا و صداقت باور دارد، اما نمیداند این باور در کدام نقطه به سازش بدل میشود. در برابرش، ماریو آدورف با حضوری زمینی و حسابگر، چهرهٔ قدرتی را میسازد که فساد را نه رسوایی، بلکه شیوهای کارآمد برای سامان دادن به امور میداند.
برخورد این سه شخصیت، نزاعی میان پاکی و پلیدی به معنای متعارف نیست؛ بیشتر سنجش شکلهای گوناگون سازگاری با یک نظم فاسد است. «فرشتهٔ آبی» و دگرگونی افسانه «لولا» آگاهانه با میراث «فرشتهٔ آبی» گفتوگو میکند؛ فیلمی که تصویر زن خوانندهٔ کاباره و مردی گرفتار جذابیت او را به یکی از الگوهای ماندگار سینما تبدیل کرد.
« برخورد او با لولا، اما، این باور را از سطح اداری به قلمرو میل و عاطفه میبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فاسبیندر این الگو را بازمیخواند، اما آن را در جهانی اقتصادی و سیاسی قرار میدهد که در آن میل شخصی از مناسبات قدرت جدا نیست. در اینجا، افسون لولا تنها نیرویی خصوصی یا عاشقانه نیست؛ بخشی از شبکهای است که سرمایه، سیاست، جنسیت و اعتبار اجتماعی را به هم پیوند میدهد. این ارجاع به گذشته، فیلم را به تقلیدی نوستالژیک تبدیل نمیکند.
فاسبیندر از آشنایی تماشاگر با الگوی کلاسیک استفاده میکند تا انتظارهای او را زیر سؤال ببرد: آیا داستان هنوز دربارهٔ سقوط مردی است که گرفتار زنی اغواگر شده، یا دربارهٔ جامعهای که زن را در همان حال محکوم و مصرف میکند؟ فیلم با تأکید بر مناسبات جمعی و اقتصادی، پاسخ را از یک رابطهٔ فردی فراتر میبرد.
از این منظر، لولا کمتر یک افسانهٔ عاشقانه و بیشتر چهرهای است که سازوکارهای پنهان جامعه از خلال او آشکار میشوند. میزانسن، قاببندی و حس خفگی طراحی بصری فیلم از مهمترین ابزارهای اندیشهٔ آن است. رنگهای صورتی، سبز و دیگر طیفهای درخشان، جهان کاباره و فضاهای عمومی را به صحنههایی مصنوعی بدل میکنند؛ فضایی که در آن همهچیز انگار برای دیدهشدن و تأثیر گذاشتن چیده شده است.
این انتخاب صرفاً تزئینی نیست. رنگها با ظاهر دلفریب خود، جامعهای را بازتاب میدهند که فسادش در پوشش نظم، رونق و آراستگی عرضه میشود. قاببندیهای حسابشده نیز شخصیتها را درون راهروها، درگاهها و اتاقهایی قرار میدهند که گاهی حس محصورشدن میسازند. درها و چارچوبها هم مرزهای اجتماعی را برجسته میکنند و هم یادآور ایناند که هر شخصیت درون نقشی از پیش تعریفشده حرکت میکند.
« این ارجاع به گذشته، فیلم را به تقلیدی نوستالژیک تبدیل نمیکند. »
قوتها و کاستیها
ترکیببندیها اغلب عمداً نمایشی و رسمیاند؛ آدمها کمتر آزادانه در فضا شناورند و بیشتر به نظر میرسد جایگاهشان در تصویر برایشان تعیین شده است. همین فاصلهٔ بصری میان تماشاگر و شخصیتها، به سردی حسابشدهٔ فیلم کمک میکند: بهجای آنکه بیواسطه در احساسات غرق شویم، وادار میشویم سازوکارِ نمایش را ببینیم.
ریتم، طنز و فاصلهٔ عاطفی «لولا» از مخاطب صبر میطلبد. بخشهایی از فیلم به گفتوگوهای اداری، مناسبات روزمره و جزئیات دنیای کسبوکار اختصاص دارند و روایت همیشه با شتاب پیش نمیرود. این مکثها از یک سو فضای شهر را میسازند و نشان میدهند فساد چگونه در روندهای ظاهراً عادی ریشه دوانده است؛ از سوی دیگر، ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار کشمکش داستانی پیوسته دارند، کشدار و خستهکننده شوند.
فیلم در لحظاتی بیش از آنکه داستان را جلو ببرد، صحنه را برای مشاهدهٔ روابط و نمایش اجتماعی نگه میدارد. طنز اثر نیز به همین فاصلهٔ انتقادی وابسته است. فاسبیندر مناسبات پوچ و خودفریبانهٔ شخصیتها را به شکلی اغراقآمیز نشان میدهد، اما شوخیها همیشه به خندهای راحت و رهاییبخش نمیانجامند.
گاهی خنده در گلو میماند، زیرا آنچه مضحک به نظر میرسد، در واقع بخشی از نظم واقعی جهان فیلم است. البته این سبک برای همهٔ مخاطبان به یک اندازه اثرگذار نیست؛ بعضی شخصیتها بیشتر نمایندهٔ یک موقعیت یا طبقه به نظر میرسند تا انسانهایی چندوجهی، و فاصلهٔ عاطفی فیلم میتواند هم به نقد آن یاری برساند و هم مانع همذاتپنداری شود.
« ریتم، طنز و فاصلهٔ عاطفی «لولا» از مخاطب صبر میطلبد. »
جمعبندی
جمعبندی «لولا» فیلمی است که جذابیت دیداریاش را به دام یا زینتی مستقل از مضمون تبدیل نمیکند؛ رنگها، قابها و فضای نمایشی آن همگی در خدمت تصویری تلخ از جامعهایاند که در آن همهچیز به معامله نزدیک شده است. بازیهای باربارا سوکووا و آرمن مولر-اشتال، و حضور مؤثر ماریو آدورف، به این جهانِ سرد و حسابگر نیروی انسانی میبخشند.
در مقابل، ریتم کند، برخی شخصیتهای تخت و فاصلهٔ عاطفی اثر ممکن است تجربهٔ تماشای آن را نابرابر کند و بخشی از داستان را کمماندگار سازد. بااینحال، ارزش فیلم در آن نیست که داستانی پرشتاب یا شخصیتهایی آساندوست عرضه کند؛ در تواناییاش برای پیوند دادن میل فردی با ساختارهای اقتصادی و اخلاقی است.
فاسبیندر نشان میدهد که فساد گاهی چهرهای خشن و آشکار ندارد؛ ممکن است با لبخند، رنگهای درخشان، وعدهٔ پیشرفت و زبان آبرومندانه ظاهر شود. تماشای «لولا» بیش از آنکه دعوتی برای شیفتگی به یک شخصیت باشد، دعوتی است برای دیدن جهانی که در آن حتی شرافت نیز باید در برابر وسوسهٔ معامله از خود دفاع کند.



ثبت دیدگاه