نقد و بررسی
نقد از ماه برنگرد (Don't Come Back from the Moon) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتِ غیبت و آغازِ بزرگشدن «Don't Come Back from the Moon» در ظاهر با معمایی ساده اما نامتعارف آغاز میشود: در شهری کوچک و خشک، مردان یکییکی خانوادههایشان را ترک میکنند و توضیح روشنی از رفتنشان در دست نیست. روایت، بهجای آنکه این ناپدیدشدنها را به مقدمهای برای یک داستان رازآلود یا ماجرایی پرحادثه تبدیل کند، نگاهش را به کسانی میدوزد که置 میمانند: زنانی که باید بار زندگی را به دوش بکشند و نوجوانانی که ناگهان با خلأ پدرانه و اضطرابِ آینده روبهرو میشوند.
در کانون این نگاه، میکی قرار دارد؛ پسری که در آستانهٔ بزرگسالی است، اما نه راهنمایی مطمئن دارد و نه تصویری روشن از معنای مردشدن. فیلم بهجای پاسخگویی به پرسش «پدرها کجا رفتهاند؟» بیشتر میپرسد: رفتن آنها چه چیزی در زندگیِ باقیماندگان تغییر میدهد؟ این جابهجاییِ مرکز توجه، مهمترین امتیاز و در عین حال منشأ دشواریِ فیلم است.
تماشاگرانی که انتظار دارند رازِ غیبتها گرهگشایی شود، احتمالاً با روایتی کمحادثه و کمپاسخ مواجه میشوند. اما اگر فیلم را نه معمایی برای حلکردن، بلکه تمثیلی دربارهٔ ترکشدن، فقدان و رشد ناخواسته بدانیم، انتخابش معنای بیشتری پیدا میکند. مسئله این است که تمثیل هرچه دورتر از واقعنمایی حرکت کند، باید از راه شخصیتها و جزئیات عاطفی به ما نزدیک شود؛ و فیلم در این مسیر گاه موفق است و گاه فاصلهاش را با تماشاگر حفظ میکند.
غیبت بهمثابه استعاره عنوان فیلم، با اشارهاش به ماه، وعدهٔ راز یا خیال علمیتخیلی میدهد، اما اثر بهجای سفر به جهانهای ناشناخته، در قلمرو روابط انسانی میماند. ماه در اینجا بیش از آنکه مقصدی واقعی باشد، تصویری برای فاصله، خیالپردازی و توضیحی کودکانه در برابر واقعیتی دردناک است.
« این جابهجاییِ مرکز توجه، مهمترین امتیاز و در عین حال منشأ دشواریِ فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هنگامی که رفتنِ مردان در زبان خانوادهها به سفری دور و دستنیافتنی تبدیل میشود، روایت نشان میدهد آدمها چگونه برای تحمل امرِ توضیحناپذیر، افسانه میسازند. این استعاره ظرفیت شاعرانهای دارد، اما همیشه به ظرافت به کار گرفته نمیشود؛ گاهی نشانهها آنقدر برجستهاند که بهجای گشودن معنا، آن را از پیش برای تماشاگر تعیین میکنند.
ناپدیدشدن پدرانِ یک اجتماع کوچک، از نظر واقعگرایانه بهسختی پذیرفتنی است؛ همین اغراق ممکن است برای برخی مخاطبان بیشتر مضحک باشد تا تأملبرانگیز. فیلم بهجای آنکه سازوکار اجتماعیِ این پدیده را با دقتی مستندوار توضیح دهد، از آن همچون تصویری فشرده از فروپاشی یک جامعه استفاده میکند.
این انتخاب، اثر را از رئالیسم متعارف دور میکند، اما بهتنهایی آن را به تمثیلی نیرومند بدل نمیسازد. هرچه رخداد مرکزی ناممکنتر باشد، جهان عاطفیِ پیرامونش باید باورپذیرتر و پرجزئیاتتر ساخته شود؛ فیلم این تعادل را تنها در بعضی لحظهها به دست میآورد. جهان بصری؛ برهوتی درون و بیرون محیط خشک و خلوت فیلم، چیزی بیش از پسزمینه است.
چشماندازهای برهنه، فاصلهٔ خانهها و گسترهٔ خاموشِ پیرامون، به شکلی دیداری از تنهایی شخصیتها حرف میزنند. در چنین فضایی، غیبت فقط نبودنِ یک فرد نیست؛ به تجربهای جمعی تبدیل میشود که در کوچهها، خانهها و وقتِ کشآمدهٔ روزانه رسوب میکند. فیلم از همین خلوت برای ساختن حالوهوایی رؤیاگون بهره میبرد، حالوهوایی که گاه شاعرانه است و گاه به یکنواختی نزدیک میشود.
« این انتخاب، اثر را از رئالیسم متعارف دور میکند، اما بهتنهایی آن را به تمثیلی نیرومند بدل نمیسازد. »
شخصیتها و اجرا
چشمانداز میتواند احساس را تشدید کند، اما وقتی کنش و تحول شخصیتها کمرنگ میشوند، همان سکون تصویری خطرِ فرسودن توجه را نیز به همراه دارد. زیبایی بصری اثر، از جنس منظرهپردازی پرزرقوبرق نیست؛ بیشتر در حسِ فرسودگی، فاصله و مکث شکل میگیرد. دوربین انگار میخواهد زمانِ مردهٔ شهر را ثبت کند؛ زمانی که در آن چیزی آشکارا پیش نمیرود، اما فقدان آرامآرام در زندگی روزمره نفوذ میکند.
این رویکرد با مضمون فیلم تناسب دارد، ولی گاهی میان «سکونِ معنادار» و «کمبودِ حرکت در روایت» مرزی روشن نمیگذارد. اگر تماشاگر با ریتم آهسته همراه نشود، احتمال دارد تصاویر را زیبا اما تکراری ببیند و حس کند اثر بیش از آنکه فضای خود را بسط دهد، در همان حالوهوا درجا میزند. میکی و دشواریِ مردشدن میکی شخصیت محوریِ مناسبی برای چنین داستانی است، زیرا در سن و موقعیتی قرار دارد که فقدان را همزمان به شکل اندوه، خشم و سردرگمی تجربه میکند.
رفتن پدر، برای او فقط حادثهای خانوادگی نیست؛ خللی در تصورش از آینده و از جایگاه خودش در جهان است. فیلم بهجای آنکه این تجربه را با گفتوگوهای توضیحی خلاصه کند، میکوشد آن را در رفتارها و سکوتهای شخصیت نشان دهد. بازی Jeffrey Wahlberg به نقش میکی، بهویژه در لحظههایی که شخصیت میان بیتفاوتیِ ظاهری و آسیبپذیریِ درونی سرگردان است، به اثر نیروی عاطفی میدهد.
او قرار نیست قهرمانی با مسیری روشن باشد؛ جذابیت نقش در ناتمامی و تردیدهای اوست. با این حال، رشد شخصیت میکی همیشه از دل تجربهای پیچیده بیرون نمیآید. بعضی واکنشهای عاطفی فیلم قابلپیشبینیاند و بهجای آنکه لایههای تازهای از اندوه را آشکار کنند، همان تصویری را تکرار میکنند که از ابتدا انتظارش را داریم.
« زیبایی بصری اثر، از جنس منظرهپردازی پرزرقوبرق نیست؛ بیشتر در حسِ فرسودگی، فاصله و مکث شکل میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در کنار او، مادرش اوا نیز با پیامدهای رفتن همسرش دستوپنجه نرم میکند؛ حضور Rashida Jones در این نقش، به تنهایی و فرسودگیِ خانواده بُعدی انسانی میبخشد. اما فیلم گاهی بیش از اندازه به ایدهٔ مرکزی تکیه میکند و فرصتِ کافی برای پرداخت مستقلِ همهٔ شخصیتها فراهم نمیآورد. در نتیجه، برخی از اطرافیان میکی بیشتر به نشانههایی در خدمت مضمون بدل میشوند تا آدمهایی با مسیر کامل و جداگانه.
ریتم و شیوهٔ روایت ریتم کند فیلم را نباید صرفاً نقص دانست. مکثها و فاصلههای روایی به تماشاگر امکان میدهند در فضای فقدان بماند و اثرِ رفتنها را نه فقط در نقطههای اوج، بلکه در روزمرگی حس کند. داستان بهجای تکیه بر رشتهای از اتفاقهای بزرگ، بیشتر به لحظههای پراکنده و تغییرات تدریجیِ حالوهوا متکی است.
این انتخاب با جهان خلوت و موضوعِ انتظار تناسب دارد؛ زندگیِ بازماندگان پس از رفتن پدران، الزاماً با حادثهای پیوسته پیش نمیرود، بلکه در تکرار، سکوت و عادتهای تازه شکل میگیرد. با این همه، کندی زمانی به بیان هنری کمک میکند که هر مکث حامل تغییری باشد: در رابطهای، برداشتی یا احساسی.
در بخشهایی از فیلم، چنین تغییری محسوس نیست و صحنهها به جای آنکه تنش را انباشته کنند، انرژی روایت را کاهش میدهند. همین مسئله توضیح میدهد چرا ممکن است دو تماشاگر از یک اثر برداشتهایی متفاوت داشته باشند: یکی خلوت و کمگویی را بخشی از معنای فیلم بداند و دیگری آن را نشانهٔ کمرمقیِ داستان تلقی کند.
« ریتم و شیوهٔ روایت ریتم کند فیلم را نباید صرفاً نقص دانست. »
قوتها و کاستیها
فیلم بهندرت شتاب میگیرد تا مخاطبی را که منتظر گرهافکنی و پاسخهای روشن است، با خود همراه سازد. ابهام، پایان و محدودیتها فیلم در برابر بسیاری از پرسشهایی که طرح میکند، سکوت را انتخاب میکند. این سکوت میتواند با مضمونِ فقدان همخوان باشد: در زندگی واقعی نیز همیشه توضیحی کامل برای ترککردن، فروپاشیدن خانواده یا ناپدیدشدن یک رابطه وجود ندارد.
اما ابهام زمانی ثمربخش است که در ذهن مخاطب پرسشی تازه و پربار بسازد؛ اگر تنها جای خالیِ اطلاعات باقی بگذارد، به ناتمامماندنِ روایت شباهت پیدا میکند. «Don't Come Back from the Moon» در این مرز حرکت میکند. پایانبندی قرار نیست همهچیز را به شکلی قاطع حل کند و بههمین دلیل ممکن است برای برخی تماشاگران تأملبرانگیز باشد، اما برای گروهی دیگر حسِ بیحاصلی و ناتمامماندن بر جای بگذارد.
این انتخاب همچنین بر هیجان فیلم اثر میگذارد. از آنجا که اثر اساساً در پی ساختن تعلیقِ متعارف نیست، انتظارِ یک افشاگری بزرگ یا پاسخ نهایی با شیوهٔ روایتش سازگار نیست؛ با وجود این، میتوان پرسید آیا فیلم بهاندازهٔ کافی در عوضِ آن تعلیق، عمقِ عاطفی و تحولِ شخصیت عرضه میکند یا نه.
پاسخ یکدست نیست. لحظههای صادقانه و تصویرهای بهیادماندنی وجود دارند، اما میان آنها صحنههایی هم هست که تکرارِ حالوهوای آشنا به نظر میرسد. برخی نشانههای نمادین نیز چنان آشکارند که ممکن است بهجای برانگیختن کشف، حسِ تأکیدِ بیش از حد ایجاد کنند. جمعبندی «Don't Come Back from the Moon» در اصل اثری دربارهٔ پدرانی نیست که به معنای literal کلمه راهی ماه میشوند؛ دربارهٔ خلأیی است که پس از رفتنِ بزرگترها در زندگیِ فرزندان به جا میماند، و دربارهٔ نوجوانانی که ناچارند پیش از آمادگی، با مسئولیت و تنهایی روبهرو شوند.
« فیلم بهندرت شتاب میگیرد تا مخاطبی را که منتظر گرهافکنی و پاسخهای روشن است، با خود همراه سازد. »
جمعبندی
ایدهٔ مرکزیِ فیلم تأملبرانگیز است و فضای برهوتیاش بهخوبی با احساس گسست و بیپناهی پیوند میخورد. بازی میکی نیز در بخشهایی از فیلم این مضمون را از سطح استعاره به تجربهای انسانی نزدیک میکند. در مقابل، اغراقِ رخداد اصلی، ریتم کند، پرداخت نهچندان پرمایهٔ برخی شخصیتها و پرسشهای بیپاسخ، مانع از آن میشوند که فیلم به اثری کاملاً متوازن بدل شود.
قدرتش بیش از آنکه در قصهگوییِ پرکشش باشد، در تصویرسازی و حالوهوای تأملیاش نهفته است؛ نقطهضعفش هم آنجاست که گاه بهجای ژرفترشدن در پیامدهای ایدهاش، همان ایده را در فضای خلوت خود تکرار میکند. حاصل، فیلمی نامتعارف و گاه شاعرانه است که میتواند تماشاگرِ علاقهمند به درامهای کمحادثه را درگیر کند، اما برای مخاطبی که انتظار پیشروی روشن، پاسخهای کامل یا هیجان روایی دارد، تجربهای نابرابر و احتمالاً خستهکننده خواهد بود.
« ایدهٔ مرکزیِ فیلم تأملبرانگیز است و فضای برهوتیاش بهخوبی با احساس گسست و بیپناهی پیوند میخورد. »



ثبت دیدگاه