نقد و بررسی
نقد داستان وست ساید (West Side Story) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک تراژدی آشنا فیلم «داستان وستساید» ساختهٔ استیون اسپیلبرگ، روایتی تازه از موزیکال نامآشنایی است که ریشه در «رومئو و ژولیت» دارد. در نیویورکِ دههٔ ۱۹۵۰، عشق میان تونی و ماریا از دلِ رقابت دو گروه خیابانی سر برمیآورد؛ اما فیلم، این کشاکش را صرفاً مانعی بیرونی برای عاشقشدن نمیبیند.
خصومت، تعلق گروهی و ترس از دستدادن جایگاه، بخشی از زندگی روزمرهٔ شخصیتهاست و خشونت از دل همین مناسبات شکل میگیرد. آشنایی با سرنوشت کلی این قصه، از قدرت عاطفی فیلم نمیکاهد؛ پرسش مهمتر این است که اسپیلبرگ چگونه داستانی آشنا را دوباره به تصویر میکشد. محلهای در آستانهٔ محوشدن یکی از تغییرات مؤثر فیلم، برجستهکردن محیطی است که شخصیتها در آن گرفتارند.
محله فقط پسزمینهای برای درگیریهای خیابانی نیست؛ خانهها و خیابانها خود نشانههایی از جابهجایی، فقر و بیثباتیاند. شهر با شتاب دگرگون میشود و گروههایی که برای قلمرو خود میجنگند، همزمان با نیرویی بزرگتر روبهرو هستند: جهانی که جایی برای آنان باقی نمیگذارد. این بستر اجتماعی به رقابت دو گروه وزن بیشتری میدهد و نشان میدهد که نفرت، در خلأ پدید نمیآید.
فیلم در پرداخت این زمینه گاه از ظرافت فاصله میگیرد و پیام خود را آشکارا پیش میکشد، اما همین تأکید، به تراژدی بُعدی فراتر از یک ماجرای عاشقانه میبخشد. مسئله فقط اختلاف دو گروه نیست؛ مسئلهٔ تعلق، نابرابری و آیندهای است که برای جوانان محله محدود و مبهم به نظر میرسد. در این چارچوب، عشق تونی و ماریا نه راهحلی جادویی، بلکه امکانی شکننده برای تصور زندگی دیگری است.
« محلهای در آستانهٔ محوشدن یکی از تغییرات مؤثر فیلم، برجستهکردن محیطی است که شخصیتها در آن گرفتارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
عشق میان شتاب و شور رابطهٔ تونی و ماریا موتور عاطفی داستان است، اما شکلگیری آن یکی از آسیبپذیرترین بخشهای فیلم باقی میماند. پیوند آنها با سرعتی زیاد از کشش نخستین به عشقی سرنوشتساز میرسد و فرصت چندانی برای شناخت تدریجی، گفتوگوی عمیق یا آشکارشدن تفاوتهای شخصیتیشان فراهم نمیشود.
از همین رو، گاهی بیش از آنکه دو فردِ یگانه را ببینیم، با دو چهرهٔ نمادین روبهرو هستیم: جوانانی که نمایندهٔ امید در برابر نفرتاند. با این همه، شتاب رابطه در منطق موزیکال و تراژدی عاشقانه بیارتباط نیست. فیلم بر فوران احساس، نه بر جزئیات واقعنمایانهٔ یک آشنایی طولانی، تکیه میکند.
موسیقی و رقص به جای آنکه صرفاً لحظات عاشقانه را همراهی کنند، شدت و شتاب آنها را به زبان تصویر درمیآورند. مسئله آن است که این زبان گاه نمیتواند کمبود شناخت شخصیتها را جبران کند. تونی، بهویژه، در بخشهایی بیشتر با میلش به تغییر و رهایی تعریف میشود تا با پیچیدگیهای درونیاش؛ ماریا نیز با وجود حضور پرنورش، مجال محدودی برای فراتررفتن از جایگاه معشوقهٔ امیدوار داستان مییابد.
بازیگران و نیروی عاطفی اجرا ریچل زگلر در نقش ماریا حضوری روشن و پرانرژی دارد. صدای نافذ او و تواناییاش در پیوندزدن سرزندگی با آسیبپذیری، به شخصیت نیرویی فوری میبخشد. زگلر میتواند هم شور جوانی و هم نگرانی پنهان ماریا را منتقل کند، هرچند متن همیشه عمق کافی در اختیارش نمیگذارد.
« با این همه، شتاب رابطه در منطق موزیکال و تراژدی عاشقانه بیارتباط نیست. »
شخصیتها و اجرا
در مقابل، آریانا دبوز در نقش آنیتا از برجستهترین نیروهای فیلم است: پرتحرک، صریح و سرشار از اعتمادبهنفس، اما در لحظههای حساس نیز قادر به نشاندادن تلخی و اندوه. حضور او به جهان فیلم لایهای از تجربه و استقلال میافزاید که گاهی از خود داستان عاشقانه پررنگتر میشود. انسل الگورت تونی را با حالوهوایی ملایم و درونگرا بازی میکند.
این انتخاب با میل شخصیت به ترک خشونت گذشته سازگار است، اما گاه از شدت و پیچیدگی لازم برای مرکز عاطفی فیلم میکاهد. مایک فیست در نقش ریف حضوری عصبی و ناآرام دارد و دیوید آلوارز نیز به برناردو اقتدار و غروری قابلباور میدهد. ریتا مورنو، که پیشتر در اقتباس سینمایی قدیمیتر حضور داشت، اینجا با نقشی تازه به فیلم پیوندی میان گذشته و اکنون میبخشد.
رقص و موسیقی؛ روایت در حرکت در «داستان وستساید»، رقص زینتِ صحنه نیست؛ راهی برای بیان مناسبات قدرت، رقابت و میل است. بدنها پیش از آنکه با کلمات حرف بزنند، خطوط مرزی میان خود و دیگری را ترسیم میکنند. طراحی حرکات، از برخوردهای جمعی تا لحظههای سرخوشی، به صحنهها ریتم و معنا میدهد.
دوربین نیز اغلب با حرکات بازیگران همراه میشود و اجازه میدهد رقص، در پیوند با فضا و گروه، به بخشی از روایت تبدیل شود. موسیقی لئونارد برنستاین و ترانههای استیون سوندهایم همچنان ستون اصلی اثرند. ملودیهای پرشور، ضرباهنگ پرتنش خیابان و لطافت لحظههای عاشقانه را در کنار هم نگه میدارند.
« حضور او به جهان فیلم لایهای از تجربه و استقلال میافزاید که گاهی از خود داستان عاشقانه پررنگتر میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اجرای آوازها برای برخی تماشاگران ممکن است از حالوهوای کاملاً خیالانگیز موزیکالهای کلاسیک فاصله داشته باشد؛ فیلم میکوشد موسیقی را در جهانی ملموستر جای دهد، اما همین نزدیکی به واقعیت گاهی از سبکی و جادوی آواز میکاهد. با این حال، لحظههایی که حرکت، صدا و تصویر به یکدیگر میرسند، از درخشانترین بخشهای فیلماند.
تصویر، رنگ و شکوه صحنهآرایی فیلم از نظر بصری میان واقعگرایی و شکوه نمایشی رفتوآمد میکند. رنگهای زنده، ترکیببندیهای سنجیده و فضای ساختهشدهٔ محله، شهر را به عنصری فعال در داستان بدل میکنند. نماهای باز، بهویژه در صحنههای رقص، مقیاس و انرژی جمعی را حفظ میکنند؛ در مقابل، قابهای نزدیکتر فاصلهٔ عاطفی شخصیتها را کاهش میدهند.
حاصل، جهانی است که هم میتوان در آن حرکت کرد و هم میتوان سنگینی فشارهایش را حس کرد. بااینحال، همین زیبایی گاهی تنشی با لحن تلخ داستان پیدا میکند. رنگپردازی درخشان و رقصهای پرشور میتوانند خشونت و فرسودگی اجتماعی را برای لحظاتی به منظرهای تماشایی بدل کنند. فیلم از این تضاد بهره میگیرد، اما همیشه آن را به تعادلی کامل نمیرساند: شکوه صحنه ممکن است بر تلخی موقعیت سایه بیندازد، یا برعکس، واقعگرایی خشن فرصت رهاشدن در خیال موزیکال را محدود کند.
ریتم و محدودیتهای روایت مدت طولانی فیلم به اسپیلبرگ امکان میدهد فضای محله، گروهها و روابط فرعی را با حوصلهای بیشتر از یک روایت فشرده بپروراند. در عوض، بعضی بخشها کشدار میشوند و تکرار تنشها از شدت پیشروندهٔ داستان میکاهد. فیلم در لحظههایی میان دو شیوه معلق میماند: از یک سو، واقعگرایی اجتماعی و خشونت ملموس را دنبال میکند؛ از سوی دیگر، به سنت موزیکال وفادار میماند که در آن احساسات با آواز و رقص به اوج میرسند.
« با این حال، لحظههایی که حرکت، صدا و تصویر به یکدیگر میرسند، از درخشانترین بخشهای فیلماند. »
قوتها و کاستیها
این دوگانگی جذاب است، اما همیشه هموار نیست. بخشی از مسئله نیز به کمعمقی برخی شخصیتها بازمیگردد. گروهها گاه بیش از آنکه از افراد متمایز تشکیل شده باشند، به نیروهایی جمعی تبدیل میشوند؛ و تونی و ماریا، با وجود بازیهای مؤثر، کمتر از آنچه ممکن است به پیچیدگیهای متناقض و انتخابهای درونیشان نزدیک میشوند.
از این رو، فیلم در ساختن جهان و فضا اغلب از توان خود در کندوکاو روانشناختی پیشی میگیرد. جمعبندی «داستان وستساید» بازسازیای پرشور و خوشساخت است که با بهرهگیری از تصویر، موسیقی و رقص، تراژدی آشنای خود را در بستری اجتماعیتر بازمیخواند. بازی درخشان آریانا دبوز و حضور گیرای ریچل زگلر، طراحی حرکات و نگاه بصری اسپیلبرگ، فیلم را به تجربهای زنده و پرجاذبه بدل میکنند.
در سوی دیگر، شتاب رابطهٔ مرکزی، محدودماندن عمق شخصیتها و کشآمدن برخی بخشها مانع از آن میشوند که همهٔ لحظات به یک اندازه اثرگذار باشند. ارزش فیلم در آن است که به جای تقلید صرف از گذشته، میکوشد داستان را در شهری ملموستر و نابرابرتر جای دهد. حاصل، اثری است که گاه میان خشونت واقعگرا و خیالپردازی موزیکال دچار ناهماهنگی میشود، اما در بهترین لحظههایش نشان میدهد چگونه موسیقی و حرکت میتوانند امید و اندوه را همزمان به تصویر بکشند.
« این دوگانگی جذاب است، اما همیشه هموار نیست. »



ثبت دیدگاه