نقد و بررسی
نقد وسواس (Obsession) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای تازه، ترکهای قدیمی «وسواس» با تصویری آشنا از نو شدن آغاز میشود: خانهای فرسوده در جنوب فرانسه، خانوادهای که از زندگی پیشین فاصله میگیرد و آرزوی ساختن آیندهای بهتر. سیمون، همسرش اریک و دو فرزندشان به عمارتی بهارثرسیده میروند تا آن را بازسازی کنند و به خانهای تازه بدل سازند.
اما فیلم از همان ابتدا خانه را صرفاً پسزمینهای برای ماجرا نمیگیرد؛ بنا، با دیوارهای آسیبدیده و آشفتگی دائمیاش، به تصویری از وضعیتی بدل میشود که اعضای خانواده میکوشند آن را سرپا نگه دارند، بیآنکه دقیقاً بدانند چه چیزی در حال فروپاشی است. این جابهجایی قرار است راهی برای گریز از روزمرگی باشد، اما داستان بهتدریج نشان میدهد که تغییر مکان الزاماً به معنای تغییر درونی نیست.
سیمون در رؤیای فرانسوی خود آیندهای روشن میبیند، ولی زندگی تازه بهسرعت زیر فشار کار، مسئولیتهای خانوادگی و میل به تجربهای متفاوت قرار میگیرد. «وسواس» از این تضاد، نقطه عزیمت درامش را میسازد: فاصله میان آرمانِ زندگی نو و واقعیتی که با شتاب، بینظمی و تصمیمهای شتابزده همراه است.
خانه بهمثابه میدان بحران یکی از عناصر بالقوه جذاب فیلم، پیوند میان بازسازی عمارت و آشفتگی روابط خانوادگی است. هرچه کار بازسازی پیش میرود، خانه بیشتر از آنکه پناهگاهی امن باشد، به فضایی ناپایدار و پرتنش بدل میشود؛ جایی که آدمها در آن ناچارند با خواستهها و ضعفهای خود روبهرو شوند.
« خانه بهمثابه میدان بحران یکی از عناصر بالقوه جذاب فیلم، پیوند میان بازسازی عمارت و آشفتگی روابط خانوادگی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در این معنا، عمارت میتوانست استعارهای دقیق از خانوادهای باشد که ظاهر زندگیاش هنوز پابرجاست، اما پیوندهای درونیاش نیازمند تعمیرند. بااینحال، فیلم همیشه این استعاره را بهروشنی پرورش نمیدهد. گاه نشانهها بهجای آنکه در بافت روایت جا بیفتند، تنها همچون تمهیدی برای ایجاد حالوهوای بحران به کار میروند.
در نتیجه، فضای خانه و روند بازسازی از نظر بصری و دراماتیک ظرفیت دارند، اما پیوندشان با تحول شخصیتها آنقدر منسجم نیست که معنایی یگانه و قانعکننده بسازد. فیلم از تماشاگر میخواهد آشفتگی محیط را به آشفتگی عاطفی پیوند بزند، ولی همیشه مواد لازم برای این برداشت را فراهم نمیکند. سیمون و کششِ گریز سیمون مرکز ثقل فیلم است؛ شخصیتی که اشتیاق به دگرگونی در او با نارضایتی و میل به گریز درهم میآمیزد.
دلبستگی او به میشل، کارگر محلی، تنها یک رابطه عاشقانه یا جنجالی نیست؛ در سطحی عمیقتر، میتواند تلاشی باشد برای تجربهکردن نسخهای دیگر از خویشتن. او در میانه مسئولیتهای همسری و مادری، به سوی هیجانی کشیده میشود که وعده آزادی میدهد، اما بهجای گشودن راهی روشن، او را در شبکهای از تصمیمها و پیامدهای پیشبینیناپذیر گرفتار میکند.
بااینحال، دشواری فیلم در پرداخت این شخصیت آن است که انگیزههای سیمون گاهی بیشتر به اقتضای پیشبرد ماجرا تغییر میکنند تا بر پایه تحول روانی باورپذیر. تماشاگر میتواند میل او به شکستن یکنواختی را درک کند، اما همیشه روشن نیست فیلم از این میل چه برداشتی دارد: آیا آن را نشانهای از بحران هویت میداند، واکنشی به زندگی محدودکننده، یا صرفاً محرکی برای ملودرام؟
« بااینحال، فیلم همیشه این استعاره را بهروشنی پرورش نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
همین ابهام، امکان همدلی را نه کاملاً از میان میبرد و نه بهدرستی تثبیت میکند. بازیها و نیروی حضور بازیگر بازی Loes Haverkort در نقش سیمون از مهمترین عوامل حفظ کشش فیلم است. او به شخصیت انرژی و حضوری پررنگ میدهد و میکوشد فاصله میان ظاهر روزمره یک مادر و آشوب درونی زنی را که از زندگیاش فاصله میگیرد، قابلمشاهده سازد.
حتی هنگامی که روایت شتابزده میشود، بازی او نوعی پیوستگی عاطفی ایجاد میکند و اجازه نمیدهد سیمون بهسادگی به مجموعهای از تصمیمهای تکاندهنده فروکاسته شود. Pierre Boulanger نیز در نقش میشل، جذابیتی دارد که از کارکرد صرف او در طرح داستان فراتر میرود. حضورش برای سیمون حامل امکان فرار و تازگی است، اما فیلم در پرداخت رابطه میان این دو، بیشتر به نیروی کشش و تنش تکیه میکند تا شناختی ظریف از صمیمیت یا دگرگونی عاطفی.
Mark van Eeuwen در نقش اریک نیز بخشی از تعادل خانوادگی را نمایندگی میکند، هرچند شخصیت او گاه بیش از اندازه تابع نیازهای دراماتیک روایت به نظر میرسد. حاصل کار گروه بازیگری، در بهترین لحظات، انرژی لازم برای زندهماندن یک قصه پرپیچوخم است؛ در لحظات ضعیفتر، اجراها نمیتوانند جای خالی پرداخت دقیق را پر کنند.
ملودرامی پرشتاب و ناپایدار «وسواس» به ملودرامی پرتنش علاقه دارد و از بالا بردن تدریجی فشار روایی ابایی نمیکند. همین انتخاب، برای بخشی از تماشاگران جذاب است: ماجراها با سرعت پیش میروند، روابط آرام نمیگیرند و فیلم پیوسته شرایط تازهای برای اضطراب و کنجکاوی میسازد. حتی اغراقهایش نیز میتوانند نوعی سرگرمی ناآرام ایجاد کنند؛ گویی فیلم بیش از آنکه در پی ترسیم واقعیتی روزمره باشد، میخواهد تماشاگر را در گردابی از میل، پنهانکاری و خطر نگه دارد.
« همین ابهام، امکان همدلی را نه کاملاً از میان میبرد و نه بهدرستی تثبیت میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما این انرژی یکدست نیست. گاهی رخدادها چنان پشت سر هم میآیند که علت و معلولها فرصت کافی برای استقرار پیدا نمیکنند. در چنین لحظههایی، روایت بهجای آنکه از انتخابهای شخصیتها برآید، شبیه زنجیرهای از بحرانهای پیدرپی جلوه میکند. برخی تصمیمها حرصبرانگیز یا ناموجه به نظر میرسند، نه چون شخصیتها باید همیشه عاقلانه رفتار کنند، بلکه چون فیلم برای باورپذیرکردن رفتارهایشان زمینه کافی نمیچیند.
ملودرام میتواند از افراط نیرو بگیرد، اما افراط هنگامی اثرگذار است که عاطفه و منطق درونی اثر همچنان احساس شوند؛ «وسواس» در این زمینه گاهی موفق است و گاهی از کنترل خارج میشود. قصه و مسئله معنا یکی از پرسشهای اساسی فیلم این است که در نهایت چه میخواهد درباره میل، وفاداری و پیامدهای انتخاب بگوید.
داستان امکانهای زیادی پیش میکشد: رؤیای شروع دوباره، کشش به رابطهای تازه، خطر نادیدهگرفتن مسئولیتها و شکنندگی تصویری که آدمها از زندگی مطلوب خود ساختهاند. بااینهمه، این امکانها همیشه به اندیشهای روشن تبدیل نمیشوند. روایت میان هیجانانگیزکردن خیانت، نشاندادن هزینههای آن و قضاوت اخلاقی درباره شخصیتها در نوسان میماند.
از همین رو ممکن است تماشاگر در پایانِ تجربه فیلم بیش از آنکه با معنایی منسجم روبهرو باشد، با انبوهی از واکنشهای متناقض باقی بماند: کنجکاوی، ناباوری، سرگرمی و گاه کلافگی. این سرگردانی میتواند بخشی از جذابیت ملودرام باشد، اما در اینجا بیشتر به ضعف در پیوند اجزای داستان نزدیک میشود.
« گاهی رخدادها چنان پشت سر هم میآیند که علت و معلولها فرصت کافی برای استقرار پیدا نمیکنند. »
قوتها و کاستیها
مسئله نه آن است که فیلم باید پیام اخلاقی صریحی عرضه کند، بلکه لازم است روشنتر بداند با شخصیتها و پیامدهای رفتارشان چه نسبتی دارد. صدا، دوبله و فاصلهگرفتن از فضا تجربه تماشای فیلم میتواند بهشدت از کیفیت نسخه دوبلهشده تأثیر بپذیرد. هنگامی که لحن صداها، ضرباهنگ گفتوگوها و هماهنگی اجراها با فضای تصویری جور درنیاید، تنش مورد نظر فیلم آسانتر به ناخواستهبودن یا حتی مضحکبودن نزدیک میشود.
این مسئله برای اثری که بخش مهمی از نیروی خود را از روابط پرحرارت و نوسان عاطفی شخصیتها میگیرد، اهمیت ویژه دارد: یک اجرای صوتی نامتناسب میتواند لحظهای را که قرار است پراضطراب باشد، از فضای فیلم بیرون بکشد. در سوی دیگر، موسیقی و حالوهوای صوتی اثر میکوشند بر بیقراری قصه بیفزایند، اما تأثیرشان همواره به نفع روایت عمل نمیکند.
زمانی که تصویر و صدا با هم هماهنگاند، آشوب عاطفی داستان شدت میگیرد؛ وقتی این هماهنگی از دست میرود، اغراق ملودراماتیک بیش از حد نمایان میشود. بنابراین، ارزیابی فیلم تا اندازهای به نسخهای وابسته است که تماشاگر میبیند، هرچند مشکلات ساختاری قصه مستقل از دوبله نیز باقی میمانند.
جمعبندی «وسواس» فیلمی است که بیش از همه با بازی پرانرژی بازیگر اصلی، حضور جذاب Pierre Boulanger و فضای ملتهب ملودراماتیک خود به خاطر میماند. قصه زنی که برای آغاز زندگی تازه به جنوب فرانسه میرود و در میان بازسازی خانه و روابط، به سوی تصمیمهایی خطرناک کشیده میشود، ظرفیت یک درام روانشناختی پرکشش را دارد.
« صدا، دوبله و فاصلهگرفتن از فضا تجربه تماشای فیلم میتواند بهشدت از کیفیت نسخه دوبلهشده تأثیر بپذیرد. »
جمعبندی
فیلم گاه از این ظرفیت برای ساختن لحظاتی پراضطراب و سرگرمکننده بهره میبرد و در بخشهایی نیز با چرخشهای روایی، توجه تماشاگر را دوباره جلب میکند؛ بیآنکه لازم باشد جزئیات مسیر پایانی آشکار شود. بااینحال، شتاب روایت، اغراقهای پیدرپی و ابهام در معنای نهایی ماجرا مانع از آن میشوند که فیلم به اثری کاملاً منسجم بدل شود.
«وسواس» بیشتر در مقام ملودرامی پرهیاهو کار میکند تا کاوشی دقیق در روان شخصیتها؛ تماشاگر ممکن است از کشش و انرژی آن لذت ببرد، اما همزمان از تصمیمهای ناموجه و پیام مبهمش دلزده شود. فیلمی نابرابر است که جذابیتهایش واقعیاند، اما برای ماندگارشدن به پیوند محکمتری میان هیجان، شخصیتپردازی و معنا نیاز داشت.



ثبت دیدگاه