نقد و بررسی
نقد اگه بمیری، میکشمت (If You Die, I'll Kill You) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مرثیهای که با شوخی آغاز میشود «اگر بمیری، میکشمت» فیلمی است که از همان عنوانش وعدهی تناقض میدهد: تهدیدی خشن که در دل خود نوعی دلبستگی، اندوه و حتی طنز تلخ پنهان کرده است. اثر هینر سلیم نیز در همین مرزهای لغزان حرکت میکند. قصه با فیلیپ آغاز میشود؛ مردی که تازه از زندان بیرون آمده و در پاریس با آودال، مهاجری کرد، آشنا میشود.
دوستی میان آنها ناگهان با مرگ آودال درهم میشکند و فیلیپ، با آنکه چندان او را نمیشناخته، خود را مسئول تدارک خاکسپاریاش مییابد. ورود سیبا و سپس پدر آودال، سوگ را به کشاکشی دربارهی تعلق، اختیار و آینده بدل میکند. فیلم از این موقعیت ساده، روایتی متعارف و یکدست نمیسازد. مرگ، در اینجا نقطهی پایان رابطه نیست؛ آغازِ مجموعهای از تعهدها و مسئولیتهای ناخواسته است.
فیلیپ باید با بقایای زندگی مردی روبهرو شود که تازه به او نزدیک شده بود، و سیبا باید در جهانی تازه برای خود تصمیم بگیرد؛ جهانی که آزادیاش نه بیهزینه است و نه از پیش تضمینشده. پاریس؛ شهرِ برخوردها و فاصلهها پاریس فیلم، تصویر کارتپستالی شهر عشق و شکوه نیست. محلهی دهم، با تنوع زبانی و فرهنگیاش، فضایی زنده اما ناآرام میسازد؛ جایی که آدمها از مسیرهای متفاوت به هم میرسند و هر کدام گذشتهای را با خود حمل میکنند.
مهاجران، خانوادهها، زندان، خاطرهی جنگ و مناسبات سنتی در کنار روزمرگی شهری قرار میگیرند. این همجواری، به فیلم امکان میدهد که هویت را نه مفهومی انتزاعی، بلکه تجربهای روزانه و گاه دردناک نشان دهد. در چنین فضایی، شخصیتها بهسادگی در دو سوی روشنِ «سنت» و «مدرنیته» قرار نمیگیرند.
« اثر هینر سلیم نیز در همین مرزهای لغزان حرکت میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پدر آودال، با خواست بازگرداندن سیبا، صرفاً مانعی بیرونی نیست؛ او حامل تصوری از خانواده و وظیفه است که برای خودش معنای انسانی دارد، هرچند با خواست دختر جوان تعارض پیدا میکند. فیلم در بهترین لحظههایش از داوری شتابزده پرهیز میکند و نشان میدهد که آزادی، برای سیبا، هم امکان انتخاب است و هم جدایی از شبکهای از پیوندها.
روایتِ گسسته و تعلیقِ مقصد یکی از ویژگیهای روایی فیلم، دیر آشکارشدن مسیر اصلی آن است. آغاز قصه میان فیلیپ، آودال و ماجرای خاکسپاری رفتوآمد میکند و تماشاگر ممکن است مدتی نداند که باید منتظر یک درام مهاجرت باشد، داستانی جنایی، یا کمدی سیاه دربارهی مناسک مرگ. این ابهام بخشی از حالوهوای نامعمول اثر است، اما همیشه به سود آن عمل نمیکند.
در بعضی لحظهها، بهجای آنکه کنجکاوی بسازد، تمرکز را پراکنده میکند و پیوند میان رخدادها را سست جلوه میدهد. بااینحال، همین پرهیز از مسیر کاملاً قابلپیشبینی، به فیلم نوعی بیقراری میبخشد. قصه کمتر به سوی یک هدف روایی واحد میشتابد و بیشتر با برخورد شخصیتها، گفتوگوها و موقعیتهای گاه مضحک پیش میرود.
این انتخاب برای مخاطبی که انتظار دارد هر صحنه مقدمهی حادثهی بعدی باشد، احتمالاً خستهکننده است؛ اما برای بینندهای که به ریتمهای نامتعارف و روایتهای مبتنی بر فضا علاقه دارد، میتواند جذابیتی ویژه داشته باشد. طنز سیاه در کنار سوگ طنز فیلم از دل موقعیتهایی بیرون میآید که در نگاه نخست چندان خندهدار نیستند: مردی که باید برای دوستی تازهدرگذشته مراسمی ترتیب دهد، آدمهایی که در مواجهه با مرگ به آداب و جزئیات عملی چنگ میزنند، و تنشی که میان اندوه شخصی و الزامهای اجتماعی شکل میگیرد.
« روایتِ گسسته و تعلیقِ مقصد یکی از ویژگیهای روایی فیلم، دیر آشکارشدن مسیر اصلی آن است. »
شخصیتها و اجرا
این طنز گاهی رهاییبخش است؛ زیرا به شخصیتها امکان میدهد در برابر سنگینی فقدان، لحظهای نفس بکشند. اما گاه نیز فاصلهای ناخواسته میان تماشاگر و رنج شخصیتها ایجاد میکند. این دوگانگی، هم نقطهی قوت اثر است و هم سرچشمهی ناهماهنگی آن. فیلم نمیخواهد سوگ را به مرثیهای پیوسته تبدیل کند و از همین رو لحنش پیدرپی تغییر میکند؛ اما هر تغییر لحن بهدرستی فرود نمیآید.
بعضی شوخیها چنان ناگهانیاند که گویی از فیلم دیگری به اینجا آمدهاند، و برخی لحظههای اندوه نیز مجال کافی برای نشستن پیدا نمیکنند. با وجود این، ترکیب نامتعارف خنده و غم به اثر شخصیتی میدهد که در یک درام اجتماعی کاملاً جدی یا یک کمدی معمولی یافت نمیشود. سیبا و معنای آزادی مرکز عاطفی فیلم بهتدریج از فیلیپ و وظیفهی دشوار او به سیبا منتقل میشود.
او در آغاز در موقعیتی قرار دارد که دیگران دربارهی آیندهاش تصمیم میگیرند: نامزدش مرده، خانوادهاش سوگوار است و پدر آودال میخواهد او را به سرزمین خود بازگرداند. اما سیبا بهتدریج درمییابد که زندگی در پاریس تنها جابهجایی مکانی نیست؛ فرصتی است برای تجربهی خواستههایی که پیشتر شاید امکان بیان یا انتخابشان را نداشته است.
فیلم استقلال او را نه با سخنرانیهای صریح، بلکه با مکثها، واکنشها و تغییر نسبتش با محیط پیرامون بیان میکند. آزادی در اینجا مفهومی انتزاعی و بیهزینه نیست. سیبا باید با فقدان، نگاه دیگران و فشار خانواده دستوپنجه نرم کند، و تصمیمش بهمعنای گسست ساده از گذشته نیست. بازی گلشیفته فراهانی این مسیر را باورپذیر میکند: او هم آسیبپذیری زن جوانی را که در موقعیتی ناآشنا قرار گرفته نشان میدهد و هم نیروی آرامی را که در برابر تصمیمگیری دیگران برای زندگیاش شکل میگیرد.
« این طنز گاهی رهاییبخش است؛ زیرا به شخصیتها امکان میدهد در برابر سنگینی فقدان، لحظهای نفس بکشند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضور او به فیلم وزنی میدهد که در بخشهایی از روایت پراکنده کمرنگ میشود. بازیها و پیوندهای انسانی جاناتان زاکای در نقش فیلیپ، شخصیتی را میسازد که هم بیقرار است و هم تا حدی بیتفاوت به نظر میرسد. او قهرمانی آرمانی نیست؛ مردی است که بهتازگی از زندان بیرون آمده و هنوز در حال یافتن جای خود در جهان است.
مسئولیتپذیریاش در قبال آودال از دل یک دوستی کامل و سالیاندراز برنمیآید، بلکه از پیوندی کوتاه و نامنتظر شکل میگیرد. همین امر، رفتار او را گاه مضحک و گاه تأثیرگذار میکند: نوعی وفاداری که حتی خود او شاید نتواند بهخوبی توضیحش دهد. در سوی دیگر، آودال حضوری دارد که پس از مرگش نیز بر قصه سایه میاندازد.
او موضوع گفتوگوها و خواستههای دیگران است، اما شخصیتش تنها به فقدان تقلیل نمییابد: رؤیای ماندن در فرانسه و جستوجوی یک جنایتکار جنگی، گذشته و آیندهای را پیش چشم میگذارد که مرگ ناگهانیاش ناتمام گذاشته است. رابطهی فیلیپ و آودال، با وجود زمان کوتاهش، به فیلم امکان میدهد دربارهی رفاقتی حرف بزند که از نزدیکی فوری یا شناخت کامل نمیآید، بلکه از پذیرش مسئولیت در لحظهای دشوار پدیدار میشود.
ساختار و ریتم؛ کششِ نابرابر فیلم در پرداخت صحنهها همیشه به یک اندازه منسجم نیست. برخی بخشها با موقعیتهای عجیب و برخوردهای انسانی جان میگیرند؛ بخشهایی دیگر بیش از اندازه مکث میکنند یا بهجای گسترش رابطهها، صرفاً بر همان فضای نامتعارف تکیه دارند. نتیجه، ریتمی نابرابر است: گاه قصه با نیرویی آرام و مؤثر پیش میرود و گاه احساس میشود درجا میزند.
« حضور او به فیلم وزنی میدهد که در بخشهایی از روایت پراکنده کمرنگ میشود. »
قوتها و کاستیها
این افتوخیز میتواند تماشاگر را از نظر عاطفی از فیلم دور کند، بهخصوص اگر انتظار روایتی فشرده و پرشتاب داشته باشد. از سوی دیگر، ناهمواری ریتم با جهان فیلم بیارتباط نیست. شخصیتها خودشان نیز در وضعیت تعلیق به سر میبرند: فیلیپ میان آزادی تازه و گذشتهاش، سیبا میان پیوند خانوادگی و امکان انتخاب، و اطرافیان میان سوگواری و ادامهی زندگی.
گاهی کندی فیلم به این تعلیق معنا میدهد؛ گاهی هم نشان میدهد که روایت هنوز نتوانسته از مواد جذاب خود شکل دراماتیک محکمی بسازد. این تفاوت میان مکثِ معنادار و کشآمدنِ بیثمر، یکی از نقاطی است که تجربهی تماشاگران را از یکدیگر جدا میکند. جمعبندی «اگر بمیری، میکشمت» بیش از آنکه در پی قصهگویی صیقلی و منظم باشد، به ساختن حالوهوایی متناقض علاقه دارد: خنده در کنار سوگ، آزادی در کنار ریشهها، و رفاقتی کوتاه در کنار مسئولیتی سنگین.
فیلم در روایت و ریتم بینقص نیست؛ آغازش ممکن است گیجکننده باشد و شوخیهایش گاه با تلخی موقعیتها همنشینی کاملی پیدا نکنند. اما ترکیب متفاوت لحنها، توجه به تجربهی مهاجران و مضمون انتخاب شخصی، به آن هویتی متمایز میبخشد. نقطهی اتکای عاطفی اثر، رابطهی انسانها با فقدان است: چگونه مرگ کسی که تازه شناختهایم میتواند ما را وادار به کاری کند که پیشتر تصورش را نداشتیم؛ و چگونه سوگ، برای بازماندهای چون سیبا، به لحظهی بازاندیشی در معنای زندگی بدل میشود.
فیلم گاهی پراکنده و نابرابر است، اما در بهترین لحظههایش تصویری انسانی از آدمهایی میسازد که در میان غربت، خانواده و خاطره میکوشند حق انتخاب خود را به دست آورند.
« از سوی دیگر، ناهمواری ریتم با جهان فیلم بیارتباط نیست. »



ثبت دیدگاه