نقد و بررسی
نقد زیباترین روز (The Most Beautiful Day) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهٔ مرکزی و وعدهٔ روایت «The Most Beautiful Day» ساختهٔ فلوریان داوید فیتس، کمدیدرامی آلمانی است که از موقعیتی تلخ آغاز میکند: اندی، پیانیستی بلندپرواز اما محتاط، و بنو، مردی بیخیال و اهل خطر، هر دو در آسایشگاهی برای بیماران رو به مرگ به سر میبرند. آنها برخلاف ظاهر و منش متفاوتشان، در برابر یک واقعیت مشترک ایستادهاند؛ فرصتی اندک برای زیستن.
از همین نقطه، داستان به سفری بدل میشود که مقصدش فقط رسیدن به جایی دور نیست، بلکه تلاش برای یافتن تجربهای است که بتوان آن را «بهترین روز زندگی» نامید. این فیلم را فیتس نوشته و کارگردانی کرده و خود نیز در کنار ماتیاس شوایگهوفر نقش اصلی را بر عهده دارد. این پیشفرض، بهتنهایی ظرفیت عاطفی فراوانی دارد: آدمهایی که پایان را نزدیک میبینند، چه معنایی برای روزهای باقیمانده قائل میشوند؟
آیا زندگیِ کامل را میتوان در یک روز خلاصه کرد، یا جستوجوی چنین روزی خود راهی برای کنار آمدن با حسرتهای گذشته است؟ فیلم پاسخ را بیشتر در برخورد دو شخصیت و ماجراهای میان راه میجوید تا در تأملی فلسفی و سنگین. همین انتخاب، اثر را تماشایی و صمیمی میکند، اما گاه مانع میشود پرسشهایش به عمق لازم برسند.
دو شخصیت، دو شیوهٔ زیستن تقابل اندی و بنو موتور اصلی روایت است. اندی در ظاهر میکوشد حسابگر و منضبط باشد؛ شخصیتش از ترسها و محدودیتهای جسمانی تأثیر پذیرفته و پیانیستبودنش یادآور زندگیای است که آرزوها در آن جای دارند، اما همیشه مجال تحقق نمییابند. بنو در سوی دیگر، آرامتر و سرکشتر به نظر میرسد؛ کسی که حاضر است قواعد متعارف را کنار بزند و بهجای انتظارکشیدن، دست به عمل بزند.
« آنها برخلاف ظاهر و منش متفاوتشان، در برابر یک واقعیت مشترک ایستادهاند؛ فرصتی اندک برای زیستن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تفاوت، رابطهشان را از همان ابتدا مستعد اصطکاک و شوخی میسازد. بااینحال، فیلم بهتدریج نشان میدهد که این دو نه دو قطب کاملاً جدا، بلکه دو پاسخ متفاوت به ترس و فقداناند. یکی میخواهد با احتیاط، اندک کنترل باقیمانده را حفظ کند؛ دیگری وانمود میکند که چیزی برای از دستدادن ندارد.
جذابیت رابطه در همین فاصله میان ظاهر و نیاز درونی شکل میگیرد. بازی فیتس و شوایگهوفر نیز به این تقابل جان میدهد: یکی با خویشتنداری و دیگری با انرژی شوخطبعانه، لحظات مشترکشان را باورپذیر میکنند. شیمی این دو، از نقاط قوت اصلی فیلم است و گاه بیش از خود ماجراها تماشاگر را با سفر همراه نگه میدارد.
دوستی در مسیر سفر فیلم با بهرهگیری از الگوی سفر جادهای، دوستی را نه در گفتوگوهای طولانی و توضیحی، بلکه در موقعیتهای عملی میسازد. همراهی ناخواسته، تصمیمهای شتابزده، گرفتاریهای پیشبینینشده و تفاوت در برداشت آنها از آزادی، رابطه را بهتدریج از همنشینی به نوعی همدستی بدل میکند.
در این ساختار، هر ماجرا فرصتی است برای آنکه یکی از شخصیتها دیگری را با چیزی روبهرو کند که پیشتر از آن میگریخت. بااینهمه، مسیر همیشه به تحول منسجم و تدریجی نمیانجامد. بعضی گرهها بیش از آنکه از شخصیتها برخیزند، برای جلو بردن قصه یا پدیدآوردن موقعیتی خندهدار به نظر میرسند.
« این تفاوت، رابطهشان را از همان ابتدا مستعد اصطکاک و شوخی میسازد. »
شخصیتها و اجرا
اتفاقها گاه چنان آسان یا ناگهانی رخ میدهند که باورپذیری داستان را سست میکنند. فیلم در این بخشها میان واقعگرایی و فانتزیِ سبکبال معلق میماند؛ انتخابی که برای کمدی ماجراجویانهاش کارکرد دارد، اما وقتی روایت میخواهد به سوی احساسات جدیتر برود، آسیبپذیر میشود. طنز و اندوه؛ توازن شکننده یکی از دشوارترین جنبههای چنین داستانی، یافتن لحنی است که بیماری لاعلاج را نه به موضوعی سنگین و یکدست بدل کند و نه بهانهای برای شوخیهای بیملاحظه.
فیلم میکوشد میان این دو سویه تعادل برقرار کند: شوخیها اضطراب شخصیتها را سبکتر میکنند و لحظات آرامتر، یادآور میشوند که پشت سرزندگی سفر، واقعیتی دردناک قرار دارد. حاصل، اثری است که اغلب گرم و سرگرمکننده میماند و از سنگینی مداوم میگریزد. اما این توازن همیشه به یک اندازه ظریف نیست.
برخی شوخیها به شگردهای آشنای کمدی موقعیت نزدیک میشوند و بعضی لحظههای عاطفی نیز آشکارا برای برانگیختن احساس تماشاگر طراحی شدهاند. هنگامی که فیلم بر مکث، نگاه یا سکوت تکیه میکند، تأثیرش بیشتر است؛ هرجا که معنای صحنه را بیش از اندازه توضیح میدهد یا احساس را با تأکید موسیقایی و نمایشی هدایت میکند، از صداقت آن کاسته میشود.
ازاینرو، اثر در بهترین لحظاتش لطیف و انسانی است، اما در لحظات ضعیفتر به احساساتیگری نزدیک میشود. آفریقا بهمثابه فضا و پسزمینه سفر به آفریقا برای فیلم امکان تغییر مقیاس بصری و عاطفی فراهم میکند. چشماندازهای گسترده، فضای باز و دورشدن از محیط بستهٔ آسایشگاه، در تضاد با محدودیت جسمانی شخصیتها قرار میگیرد.
« اتفاقها گاه چنان آسان یا ناگهانی رخ میدهند که باورپذیری داستان را سست میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تقابل، بهسادگی معنایی نمادین پیدا میکند: هرچه جهان پیرامونشان وسیعتر به نظر میرسد، زمان و توان آنها محدودتر است. تصاویر سفر، به فیلم نفس میدهند و از یکنواختی محیطهای داخلی میکاهند؛ فیلم نیز از چشماندازهای آفریقای جنوبی برای ساختن فضایی پرتحرک و دلگرمکننده بهره میگیرد.
بااینحال، جغرافیا بیشتر نقش پسزمینهای تماشایی دارد تا نیرویی مستقل در روایت. آفریقا گاه به چشماندازی برای رهایی و ماجراجویی تقلیل مییابد و پیچیدگی زندگی روزمره و فرهنگهای محلی کمتر مجال بروز مییابد. بنابراین سفر، بیش از آنکه نگاه شخصیتها را به جهانی متفاوت گسترش دهد، صحنهای بیرونی برای تحول شخصی آنها فراهم میکند.
فیلم در خلق حس حرکت موفق است، اما در پرداخت رابطهٔ آدمها با مکان، چندان فراتر از کارکرد آشنای مقصدی دور و رهاییبخش نمیرود. ریتم و ساختار دراماتیک مدت نسبتاً طولانی فیلم به آن اجازه میدهد رابطهٔ دو مرد و تغییرات عاطفیشان را در چند مرحله دنبال کند، اما همین فرصت گاه به کشآمدن روایت میانجامد.
برخی بخشهای سفر با سرعت و شوخطبعی پیش میروند، درحالیکه بعضی موقعیتها پس از آنکه کارکردشان را انجام دادهاند، بیش از اندازه ادامه مییابند. این نوسان، ریتم کلی را نامتوازن میکند و از شدت تأثیر بعضی لحظات میکاهد. از نظر ساختار، فیلم به الگوی آشنای دو همسفر ناسازگار و داستان بیماری لاعلاج نزدیک است: شخصیتها از وضعیت محدودکنندهٔ خود میگریزند، در مسیر با تجربههایی تازه روبهرو میشوند و ناچارند تعریفشان از زندگی را بازنگری کنند.
« بااینحال، جغرافیا بیشتر نقش پسزمینهای تماشایی دارد تا نیرویی مستقل در روایت. »
قوتها و کاستیها
این آشنایی فینفسه عیب نیست؛ مسئله آن است که فیلم همیشه به این قالب جزئیات تازهای نمیافزاید. گاه میتوان مسیر عاطفی یا نتیجهٔ یک موقعیت را زودتر حدس زد. در عوض، اجرای بازیگران و لحن گرم فیلم کمک میکنند آشناییِ الگو به بیحوصلگی کامل تبدیل نشود. جمعبندی «The Most Beautiful Day» فیلمی است دربارهٔ دوستی، ترس از پایان و میل به زیستن، اما ترجیح میدهد این موضوعها را در قالب یک سفر ماجراجویانه و سرگرمکننده بیان کند.
نقطهٔ قوتش پیوند میان اندی و بنو و بازی هماهنگ دو بازیگر اصلی است؛ چشماندازها و آمیزش شوخی با لحظات احساسی نیز به آن گرمایی خوشایند میبخشند. در برابر، روایت گاه کند میشود، از الگوهای آشنا فاصلهٔ زیادی نمیگیرد و در بعضی لحظات عاطفی به تأکید بیش از اندازه روی میآورد. ارزش فیلم بیش از آنکه در نوآوری داستانی یا پیچیدگی فکری باشد، در همراهیپذیری آن است.
تماشاگر با دو شخصیت متفاوتی روبهرو میشود که سفرشان بهانهای است برای سنجیدن حسرتها، انتخابها و معنای روزهای باقیمانده. اثر در بهترین لحظاتش یادآور میشود که زندگی را نمیتوان صرفاً با شمارش زمان فهمید؛ گاه کیفیتِ حضوری که با دیگری تجربه میکنیم، به روزی معمولی معنایی فراموشنشدنی میدهد.
« این آشنایی فینفسه عیب نیست؛ مسئله آن است که فیلم همیشه به این قالب جزئیات تازهای نمیافزاید. »



ثبت دیدگاه