نقد و بررسی
نقد بازگشت به مونتاوک (Return to Montauk) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به مونتاک؛ گذشتهای که حاضر نمیشود گذشته بماند «بازگشت به مونتاک» در ظاهر قصهای آشنا دارد: نویسندهای میانسال پس از سالها به نیویورک بازمیگردد و با زنی روبهرو میشود که خاطرهاش هنوز از ذهن او پاک نشده است. اما فیلم ولکر شلوندورف بیش از آنکه به دنبال ساختن داستانی عاشقانه با فراز و فرودهای پرهیجان باشد، به مکثی طولانی بر ماهیت خاطره، حسرت و خودفریبی میماند.
مکس زورن به مونتاک میرود تا گذشته را دوباره لمس کند؛ گویی با بازگشت به مکانی که زمانی حامل معنای ویژهای بوده، میتواند چیزی را که در زندگیاش از دست رفته دوباره به دست آورد. فیلم از همان آغاز این پرسش را پیش میکشد که آیا بازگشت به گذشته واقعاً ممکن است، یا انسان تنها میتواند تصویری تازه از آن بسازد.
اثر از رمانی از ماکس فریش الهام گرفته، اما روایتش صرفاً بازسازی ادبیات نیست؛ داستانی مستقل است که از یادآوری و بازخوانی یک رابطه، درامی سینمایی میسازد. این پیشینه در حالوهوای تأملی فیلم حضور دارد، بیآنکه تماشاگر برای درک داستان نیازمند آشنایی با متن اصلی باشد. عشق، خاطره و تفاوت میان آنچه بوده و آنچه به یاد میآوریم محور عاطفی فیلم، دیدار دوباره مکس و ربکا پس از هفده سال است؛ دیداری که گذشته را به زمان حال میکشاند، اما نه به صورتی ساده و نوستالژیک.
« این پیشینه در حالوهوای تأملی فیلم حضور دارد، بیآنکه تماشاگر برای درک داستان نیازمند آشنایی با متن اصلی باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خاطره در اینجا آرشیوی بیطرف نیست. هر شخصیت گذشته را از زاویه خود میبیند و معنای رابطه را با تجربههای بعدیاش بازسازی میکند. آنچه برای مکس ممکن است عشقی ازدسترفته و فرصتی برای جبران به نظر برسد، برای ربکا خاطرهای پیچیدهتر است؛ خاطرهای که نمیتوان آن را تنها با شور دیدار دوباره تعریف کرد.
مونتاوک در این میان از یک مقصد جغرافیایی فراتر میرود و به فضای ذهنی شخصیتها بدل میشود؛ مکانی که گذشته در آن به شکلی فشرده و ملموس بازمیگردد. سفر آخر هفته، فرصتی برای نزدیکشدن دوباره است، اما همزمان آزمونی است برای سنجش اینکه آیا احساس قدیمی هنوز در زندگی امروز جایی دارد. فیلم بهجای آنکه پاسخ را از پیش تعیین کند، اجازه میدهد فاصله میان آرزو و واقعیت آرامآرام آشکار شود.
مکس زورن؛ جذابیتِ گسسته و محدودیتِ شخصیتپردازی مکس شخصیتی است که بخش مهمی از بار فیلم را بر دوش دارد، اما تماشاگر ممکن است بهسادگی به او نزدیک نشود. او نویسندهای موفق و مردی اهل بیان است؛ با این حال، گاه فاصلهای میان کلام سنجیدهاش و حضور عاطفیاش دیده میشود. همین فاصله میتواند بخشی از معنای شخصیت باشد: مکس شاید در روایتکردن احساسات و گذشته مهارت داشته باشد، اما در زیستن با پیامدهای آنها چندان توانا نیست.
« هر شخصیت گذشته را از زاویه خود میبیند و معنای رابطه را با تجربههای بعدیاش بازسازی میکند. »
شخصیتها و اجرا
با اینهمه، فیلم همیشه این ویژگی را به کشفی دراماتیک تبدیل نمیکند. در بعضی لحظات، مکس نه چندلایه و رازآلود، بلکه کمانرژی و دشوار برای همدلی به نظر میرسد. این امر برای روایتی که به واکنش تماشاگر در برابر تصمیمهای او وابسته است، مسئلهساز میشود. اگر رفتارهای مکس بیشتر از آنکه پرسشبرانگیز باشند خستهکننده جلوه کنند، کشمکش او با گذشته نیز ممکن است برای بخشی از مخاطبان اهمیت خود را از دست بدهد.
بازیها؛ ظرافتی که گاه از متن پیشی میگیرد بازی استلان اسکاشگورد از برجستهترین عناصر فیلم است. او مکس را با اغراق یا نمایش آشکار اندوه نمیسازد؛ در عوض، خستگی، تردید و اعتمادبهنفسِ آسیبپذیر شخصیت را در جزئیات رفتاری و مکثهایش جای میدهد. این انتخاب با روحیه دروننگر فیلم تناسب دارد و به مکس کیفیتی دوگانه میبخشد: مردی که میخواهد گذشته را در اختیار بگیرد، اما شاید بیش از آنکه خود بداند زیر نفوذ آن است.
نینا هوس نیز در نقش ربکا حضوری سنجیده و نافذ دارد. نیروی بازی او به اعلام صریح احساسات وابسته نیست؛ نگاه، فاصلهگیری و شیوه پاسخدادنش به مکس بخشی از تاریخ مشترک آن دو را منتقل میکند. رابطه این دو بازیگر، بهویژه در گفتوگوهایشان، تنش و صمیمیتی توأمان میسازد. در مقابل، برخی بازیهای فرعی کمجانترند و بعضی شخصیتها فرصت کافی برای شکلگرفتن پیدا نمیکنند.
« با اینهمه، فیلم همیشه این ویژگی را به کشفی دراماتیک تبدیل نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، دنیای پیرامون زوج اصلی گاه بیشتر زمینهای برای حرکت روایت است تا مجموعهای از آدمهایی با زندگی مستقل و ملموس. قاببندی و فضا؛ شهری برای اکنون، ساحلی برای یادآوری فیلم در تصویرسازی، بهویژه هنگام رفتن از فضای شهری نیویورک به ساحل مونتاوک، کیفیتی آرام و دلنشین دارد. قابها بهجای آنکه صرفاً چشمنواز باشند، به ریتم درونی اثر کمک میکنند: فضاهای شهری با رفتوآمد و قرارهای اجتماعی پیوند دارند، درحالیکه ساحل فرصتی برای خلوت، گفتوگو و مواجهه با خاطرات فراهم میکند.
مکانها در اینجا نقش تزئینی محض ندارند؛ تغییر فضا با تغییر حالت روانی شخصیتها همراه میشود. بااینحال، زیبایی بصری بهتنهایی نمیتواند همه خلأهای روایی را پر کند. فیلم گاهی بیش از اندازه به آرامش قابها و حضور بازیگران تکیه میکند، بیآنکه صحنهها را به نقطهای تازه در رابطه یا شناخت شخصیتها برساند.
این کندی برای مخاطبی که از درامی کمحادثه و متکی بر گفتوگو استقبال میکند، بخشی از جذابیت اثر است؛ برای تماشاگر دیگری ممکن است به یکنواختی بینجامد. فیلم بهجای شتاب در پیشبرد پیرنگ، در لحظهها توقف میکند و از تماشاگر میخواهد با همین سکون همراه شود. رابطههای فرعی و جهان ناتمام پیرامون زوج اصلی یکی از دشواریهای فیلم آن است که روابط بیرون از محور مکس و ربکا به اندازه کافی پرورده نمیشوند.
« مکانها در اینجا نقش تزئینی محض ندارند؛ تغییر فضا با تغییر حالت روانی شخصیتها همراه میشود. »
قوتها و کاستیها
زندگی کنونی مکس و پیوندهای او با اطرافیانش میتوانند معیار مهمی برای سنجش معنای بازگشت باشند؛ اما بعضی از این خطهای فرعی در حد طرح باقی میمانند. ازاینرو، واکنش شخصیتهای پیرامونی همیشه به اندازهای که باید اثرگذار نیست و گاه چنین احساس میشود که فیلم برای بازگشت به گفتوگوی مرکزی عجله دارد.
این تمرکز، از یک سو به انسجام عاطفی اثر کمک میکند: فیلم میداند که در اصل درباره دو آدم و تصویری است که از گذشته ساختهاند. از سوی دیگر، دنیای داستان را کوچکتر میسازد و سبب میشود برخی پیامدهای تصمیمهای مکس چندان ملموس نشوند. اگر این شخصیتهای فرعی مجال بیشتری برای بیان خواستهها و زخمهای خود مییافتند، پرسش اخلاقی فیلم درباره مسئولیت عاطفی نیز عمق بیشتری پیدا میکرد.
ریتم و پایان؛ تأمل بهجای پاسخ قطعی ریتم «بازگشت به مونتاک» آهسته و گفتوگومحور است. فیلم نه در پی هیجانهای پرشتاب است و نه میکوشد هر پرسش را بهسرعت حل کند. بخش مهمی از کشش آن از تنش میان آن چیزی پدید میآید که شخصیتها میگویند و آنچه میانشان ناگفته میماند. این شیوه، بهویژه در صحنههای دونفره، مجال میدهد تا کلام و سکوت وزن پیدا کنند؛ اما گاهی نیز تکرارِ مکثها و گفتوگوها از نیروی درام میکاهد.
« از سوی دیگر، دنیای داستان را کوچکتر میسازد و سبب میشود برخی پیامدهای تصمیمهای مکس چندان ملموس نشوند. »
جمعبندی
پایان فیلم نیز در همان امتدادِ پرسشمحور قرار میگیرد و از بستن همه راهها و تعیین تکلیف کامل شخصیتها پرهیز میکند. این انتخاب برای کسانی که پایانهای باز و امکان اندیشیدن پس از تماشا را دوست دارند، مناسب است؛ بااینحال، بازماندن برخی موضوعها ممکن است به حس ناتمامی بینجامد. مهم آن است که این گشودگی، در بهترین لحظات، با مضمون فیلم پیوند دارد: گذشته را نمیتوان با یک تصمیم ساده سامان داد و آینده نیز همیشه به شکل پاسخی روشن در برابر ما قرار نمیگیرد.
جمعبندی «بازگشت به مونتاک» فیلمی درباره امکان بازپسگرفتن عشق نیست؛ درباره میل به بازپسگرفتن آن است و درباره فاصلهای که میان این دو وجود دارد. بازیهای سنجیده، بهویژه حضور استلان اسکاشگورد و نینا هوس، در کنار قاببندیهای چشمنواز و فضای مالیخولیایی، به اثر هویت میبخشند. در مقابل، شخصیت مکس ممکن است برای برخی تماشاگران سرد و کمجاذبه بماند، ریتم آرام فیلم گاه به کندی بدل شود و خطهای فرعی نیز عمق کافی پیدا نکنند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در پاسخهایی باشد که عرضه میکند، در پرسشهایی است که پیرامون خاطره، حسرت و مسئولیت عاطفی زنده نگه میدارد. تماشاگرانی که از درامهای کمحادثه و شخصیتمحور لذت میبرند، احتمالاً در فضای آن چیزی برای تأمل خواهند یافت؛ اما کسانی که انتظار روایتی پرتحرک یا پایانی کاملاً روشن دارند، ممکن است با اثری ناتمام و مکسِ دشوارهمدلی روبهرو شوند.



ثبت دیدگاه