نقد و بررسی
نقد چند سال نوری دور citeturn1search2 (Light Years Away) | 1981
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای در حاشیهٔ واقعیت «Light Years Away» ساختهٔ آلن تانر، فیلمی است که از همان آغاز به تماشاگر وعدهٔ روایت متعارف نمیدهد. هستهٔ داستان ساده و در عین حال نامعمول است: جوناس، جوانی سرگردان و ناراضی از زندگی روزمره، با یوشکا، پیرمردی منزوی و رازآلود، روبهرو میشود؛ مردی که میگوید پرندگان پرواز را به او آموختهاند.
این ادعا نه همچون معمایی برای حلکردن عرضه میشود و نه صرفاً بهعنوان نشانهای از دیوانگی. فیلم آن را در فضایی میپرورد که در آن امکان باورکردن، شککردن و معلقماندن میان این دو، همزمان وجود دارد. همین تعلیق، مهمترین جاذبه و در عین حال منشأ دشواری اثر است. تانر در این فیلم، بهجای آنکه ماجرایی پرشتاب دربارهٔ استاد و شاگرد بسازد، به رابطهای کند، ناپایدار و پر از سکوت مجال میدهد.
سفر جوناس بیشتر از آنکه حرکت از نقطهای به نقطهٔ دیگر باشد، ورود تدریجی به نظمی تازه از دیدن و تجربهکردن است. فیلم در سال ۱۹۸۱ ساخته شده و نخستین فیلم بلند انگلیسیزبان تانر بهشمار میآید؛ داستان نیز بر پایهٔ رمانی از دانیل اودیه شکل گرفته است. دو مرد و رابطهای ناتمام تقابل یوشکا و جوناس موتور اصلی فیلم است.
یوشکا شخصیتی سالخورده، سرسخت و دشوارفهم است که در گفتار و رفتار خود، هم نشانی از خرد دارد و هم رگههایی از آشفتگی. او بهسادگی در قالب مرشد دانا یا پیرمرد دیوانه جا نمیگیرد. تماشاگر نیز پیوسته ناچار است میان این دو امکان رفتوآمد کند، بیآنکه فیلم داوری قطعی را به او تحمیل کند.
« این ادعا نه همچون معمایی برای حلکردن عرضه میشود و نه صرفاً بهعنوان نشانهای از دیوانگی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در برابر او، جوناس ایستاده است: جوانی که سرگردانیاش آشکار است، اما سرچشمه و معنای آن بهروشنی توضیح داده نمیشود. همین نارساییِ عمدی یا ناخواسته در پرداخت، رابطهٔ آن دو را از یک الگوی معمول آموزشی دور میکند. جوناس از یوشکا تأثیر میپذیرد، اما میزان باور و دلبستگیاش همواره روشن نیست.
آیا او به پیرمرد اعتماد دارد؟ آیا صرفاً از زندگی پیشین خود میگریزد؟ یا در پی یافتن معنایی است که هنوز نمیتواند نامش را بر زبان بیاورد؟ فیلم پاسخهایی قطعی نمیدهد و همین پرسشها، پیوند میان دو شخصیت را زنده نگه میدارند؛ هرچند گاه باعث میشوند رشد رابطه کمتر از آنچه باید، ملموس باشد.
بازیها؛ تکیهگاه در دل ابهام بازی ترور هاوارد در نقش یوشکا، به فیلم نیرویی ویژه میبخشد. او پیرمرد را نه به هیولایی مرموز بدل میکند و نه به چهرهای رمانتیک و کاملاً ستایشبرانگیز. در بازیاش، خشونت و شوخطبعی، اقتدار و آسیبپذیری، و اطمینان و بیثباتی گاه در کنار هم دیده میشوند.
یوشکا ممکن است در یک لحظه حضوری محکم و فرماندهنده داشته باشد و اندکی بعد، به شخصیتی بدل شود که باورهایش را نمیتوان بهآسانی از واقعیت جدا کرد. این چندگانگی، بخش مهمی از رمزآلودگی فیلم را بر دوش میکشد. میک فورد نیز در نقش جوناس، واکنشی کمادا و سنجیده در برابر این نیروی پررنگ ارائه میدهد.
« همین نارساییِ عمدی یا ناخواسته در پرداخت، رابطهٔ آن دو را از یک الگوی معمول آموزشی دور میکند. »
شخصیتها و اجرا
بازی او بیشتر بر تردید، مشاهده و سکوت متکی است تا بر نمایش آشکار احساسات. این انتخاب با جهان فیلم تناسب دارد: جوناس بیش از آنکه با سخنرانی یا اعتراف، درون خود را توضیح دهد، از خلال مکثها و تصمیمهایش شناخته میشود. بااینحال، فاصلهگذاری میان دو بازیگر گاهی به رابطهای سرد میانجامد؛ گویی فیلم بیش از آنکه بخواهد ما را به نزدیکی عاطفی آنها دعوت کند، میخواهد در کنارشان بایستیم و رفتارشان را نظاره کنیم.
طبیعت و مکان بهمثابه جهان ذهنی فضای روستایی ایرلند، دشتهای دورافتاده، هوای گرفته و مهآلود و محیطهای فرسوده، فقط پسزمینهٔ رخدادها نیستند. فیلم از این چشماندازها برای ساختن جهانی استفاده میکند که در آن امر ناممکن، دستکم برای لحظهای، پذیرفتنی به نظر میرسد. دوری از شهر و زندگی منظم، شخصیتها را از قواعد آشنای روزمره جدا میکند؛ بااینحال، مکانها بهطرزی عجیب زمینی و ملموس باقی میمانند.
همین آمیزهٔ واقعگرایی و غریبگی است که خیال فیلم را باورپذیر میکند. قابها و فضاهای خالی، حس انزوا را تقویت میکنند. جادهها و محوطههای متروک، بهجای آنکه صرفاً مسیر حرکت باشند، به قلمروهایی برای سرگشتگی بدل میشوند. در این جهان، طبیعت نه منظرهای زیبا برای تحسین، بلکه نیرویی مستقل و گاه بیاعتنا به خواستههای انسان است.
آدمها در برابر آن کوچکاند و باید نسبت خود را با زمین، هوا و پرندگان دوباره بسنجند. فیلم با همین جابهجایی نگاه، پرسشی بنیادین پیش میکشد: آیا انسان میتواند خود را از محدودیتهایش برهاند، یا تنها میتواند برای لحظاتی تصور کند که از آنها فراتر رفته است؟ پرواز، کار و معنای آزادی پرواز در «Light Years Away» بیش از آنکه یک شگرد داستانی باشد، تصویری چندوجهی از آزادی است.
« بازی او بیشتر بر تردید، مشاهده و سکوت متکی است تا بر نمایش آشکار احساسات. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
میل به پرواز میتواند رؤیای گریز از زندگی فرسوده و محدود باشد؛ اما فیلم آن را با خیال خامِ رهایی یکی نمیگیرد. مسیر نزدیکشدن به این رؤیا، با کار، آزمون و تماس مستقیم با جهان مادی پیوند دارد. در نتیجه، پرواز نه معجزهای آسان، بلکه تصوری است که باید از دل تجربه و سختی عبور کند. در کنار این مضمون، فیلم نوعی پرسش دربارهٔ خرد نیز مطرح میکند.
خرد یوشکا خردی مدرسهای و منظم نیست؛ از مشاهده و تجربه سرچشمه میگیرد و گاه چنان آمیخته به خیال است که تمایز این دو دشوار میشود. تانر از مخاطب نمیخواهد هر سخن پیرمرد را حقیقتی قطعی بداند؛ در عوض، تماشاگر را با این احتمال روبهرو میکند که شیوههای دیگرِ فهم جهان، هرچند نامتعارف، ارزش تأمل داشته باشند.
فیلم در این معنا بیشتر دعوتی به گوشسپردن است تا مجموعهای از گزارههای روشن و نهایی. ریتمی آرام و روایتی پراکنده بزرگترین مانع فیلم، ریتم کند و ساختار پراکندهٔ آن است. روایت از کشمکشهای پررنگ و هدفهای داستانی روشن فاصله میگیرد و در بخشهایی به رشتهای از موقعیتها و گفتوگوها تبدیل میشود که پیوندشان همیشه بهآسانی دریافت نمیشود.
برای تماشاگرانی که انتظار دارند هر صحنه اطلاعات تازهای دربارهٔ انگیزهها یا مسیر ماجرا بدهد، این مکثها ممکن است کشدار و کمثمر به نظر برسند. البته همین کندی با حالوهوای اثر سازگار است: فیلم میخواهد فرصتی برای سکوت، تماشا و سرگردانی فراهم کند. اما سازگاری با جهان اثر، بهمعنای بینقصبودن آن نیست.
« میل به پرواز میتواند رؤیای گریز از زندگی فرسوده و محدود باشد؛ اما فیلم آن را با خیال خامِ رهایی یکی نمیگیرد. »
قوتها و کاستیها
گاه ابهام از قلمرو شاعرانه بیرون میرود و به کمبود پرداخت میرسد. انگیزههای جوناس بهقدر کافی گشوده نمیشوند و دگرگونی رابطهاش با یوشکا نیز در همهٔ مراحل استحکام لازم را پیدا نمیکند. در چنین لحظههایی، فیلم از تماشاگر صبر و مشارکت میطلبد، بیآنکه همیشه در برابر این صبر، دریافت تازهای پیش روی او بگذارد.
جمعبندی «Light Years Away» فیلمی نامتعارف و خیالانگیز است که بیش از پاسخدادن، پرسش میسازد. قوت آن در حضور پرقدرت یوشکا، بازیهای سنجیده، چشماندازهای وهمآلود و تلاشی صادقانه برای نزدیکشدن به مرز باریک میان خرد و خیال نهفته است. اثر میکوشد آزادی را نه شعاری آماده، بلکه رؤیایی دشوار و جسمانی نشان دهد؛ رؤیایی که هم میتواند انسان را از رخوت بیرون بکشد و هم او را در جهانی مبهم رها کند.
در مقابل، کندی روایت و ناپیوستگی برخی بخشها، همراه با پرداخت ناکامل پیوند دو شخصیت، مانع از آن میشود که همهٔ لایههای فیلم به یک تجربهٔ منسجم بدل شوند. گنگی آن نیز ممکن است برای بخشی از مخاطبان نشانهٔ گشودگی شاعرانه باشد و برای گروهی دیگر، به احساس ناتمامی بینجامد. این اثر برای کسانی مناسبتر است که از سینمای پرسشمحور و کمشتاب لذت میبرند؛ تماشاگرانی که حاضرند برای مدتی در هوای مهآلود فیلم بمانند، بیآنکه انتظار داشته باشند همهچیز سرانجام به توضیحی روشن و یکدست برسد.
« گاه ابهام از قلمرو شاعرانه بیرون میرود و به کمبود پرداخت میرسد. »



ثبت دیدگاه