نقد و بررسی
نقد آخرین آواز (The Last Song) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به ساحل، بازگشت به خانواده «The Last Song» به کارگردانی Julie Anne Robinson در ظاهر قصهای آشنا از یک تابستان ساحلی، عشقی تازه و خانوادهای ازهمگسیخته را پیش میبرد؛ اما در مرکز آن، رابطهٔ پدری دورافتاده از دختر نوجوانش قرار دارد. Ronnie، با بازی Miley Cyrus، تابستان را همراه برادر کوچکترش نزد پدرش Steve میگذراند؛ مردی که پس از جدایی والدین، پیوندش با فرزندانش سست شده است.
موسیقی، علاقهای مشترک میان پدر و دختر، راهی برای نزدیکشدن دوبارهٔ آن دو میشود. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که بیش از آنکه به پیچیدگی یک درام خانوادگی علاقهمند باشد، در پی ساختن تجربهای عاطفی و گرم است؛ انتخابی که هم سرچشمهٔ جذابیت آن است و هم منشأ محدودیتهایش. عاطفهای که در رابطهٔ پدر و دختر ریشه دارد موفقترین بخش فیلم، رابطهٔ Ronnie و Steve است؛ رابطهای که زخم آن نه از یک دشمنی بزرگ، بلکه از سوءتفاهم، فاصله و رنجشهای انباشته شکل گرفته است.
Steve در تلاش است دوباره برای دخترش پدر باشد، اما فیلم او را از همان ابتدا به چهرهای بینقص یا همیشه درستکار تبدیل نمیکند. این نکته به صحنههای مشترکشان اندکی وزن میبخشد: آشتی در اینجا اتفاقی ناگهانی نیست، بلکه فرایندی است که باید با حضور، صبر و گوشدادن پیش برود. Greg Kinnear با بازی آرام و بیتکلف خود به این خط داستانی استحکام میدهد.
او در نقش پدری که میخواهد فاصلهٔ گذشته را جبران کند، از اغراق پرهیز میکند و همین خویشتنداری، احساسات را باورپذیرتر میسازد. در مقابل، Ronnie گاه با خشم و سرسختیاش بیش از آنکه شخصیتی چندوجهی باشد، نمایندهٔ نوجوانی ناسازگار به نظر میرسد؛ بااینحال، حضور پدرش در کنار او امکان میدهد که مخاطب دستکم بخشی از دگرگونی عاطفیاش را دنبال کند.
« موسیقی، علاقهای مشترک میان پدر و دختر، راهی برای نزدیکشدن دوبارهٔ آن دو میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم هرجا بر این پیوند تمرکز میکند، از ملودرام فاصله میگیرد و به قصهای انسانیتر نزدیک میشود. موسیقی؛ زبان مشترک و نشانهٔ آشتی موسیقی در «The Last Song» صرفاً زینت صحنهها یا وسیلهای برای القای احساس نیست؛ در ساختار داستان جایگاه دارد و به رابطهٔ پدر و دختر معنا میدهد. آنچه در گفتوگوی مستقیم دشوار است، گاه از مسیر موسیقی قابل بیان میشود.
این ایده، بهویژه در لحظههایی که شخصیتها از گفتنِ صریحِ احساساتشان ناتواناند، ظرفیت مؤثری دارد: موسیقی میتواند هم یادآور گذشته باشد و هم راهی برای ساختن پیوندی تازه. بااینهمه، فیلم همیشه به این امکان اعتماد نمیکند. موسیقیِ همراهِ صحنههای احساسی گاه احساس آماده و ازپیشتعیینشدهای را به تماشاگر تحمیل میکند؛ گویی تصویر و بازیگران برای برانگیختن عاطفه کافی نیستند و باید با تأکید صوتی راهنمایی شوند.
هرگاه موسیقی از دل تجربهٔ شخصیتها برمیآید، اثرگذاری آن طبیعیتر است؛ هرجا نقش آن صرفاً پررنگکردن اندوه یا شیرینی لحظه باشد، از ظرافت صحنه میکاهد. تابستان ساحلی و بافت تصویری فیلم فضای ساحلیِ جنوب آمریکا به فیلم حالوهوایی آرام و روشن میبخشد. ساحل، اسکله و محیط تابستانی، زمینهای دیداری فراهم میکنند که با مضمون گذر، تغییر و فرصتی کوتاه برای نزدیکشدن سازگار است.
ریتم روزهای تعطیل، دریا و معاشرتهای محلی، از فشار درام میکاهند و به قصه فرصتی میدهند تا میان لحظههای خانوادگی، عاشقانه و روزمره جابهجا شود. این فضا از جذابیتهای روشن فیلم است؛ حتی هنگامی که روایت به سمت احساسات شدید میرود، چشمانداز ساحلی کیفیتی دلپذیر و آرامشبخش حفظ میکند.
« فیلم هرجا بر این پیوند تمرکز میکند، از ملودرام فاصله میگیرد و به قصهای انسانیتر نزدیک میشود. »
شخصیتها و اجرا
اما محیط در بسیاری از صحنهها بیش از آنکه به بخشی فعال از روایت بدل شود، پسزمینهای خوشمنظر باقی میماند. فیلم از ظرفیت شهر ساحلی برای پرداختن به جامعهٔ کوچک، قضاوتهای محلی یا تفاوتهای طبقاتی استفادهٔ محدودی میکند. بنابراین، زیبایی محیط بیشتر بر حالوهوا اثر میگذارد تا بر عمق معنایی داستان.
این کاستی جدی نیست، اما نشان میدهد فیلم بیش از کشف دنیای پیرامون شخصیتها، به دنبال حفظ لحن رمانتیک و تماشایی خود است. شخصیتپردازی و بازیها Ronnie قرار است نوجوانی باشد که خشمش را پشت سکوت و مخالفت پنهان میکند، اما فیلم برای شکلدادن به این ویژگیها بیش از اندازه به نشانههای آشنا تکیه دارد.
ناسازگاری، دلخوری از خانواده و میل به استقلال، بهسرعت به ابزارهایی برای پیشبردن داستان بدل میشوند و فرصت کافی برای نمایش تناقضهای درونی او فراهم نمیشود. شخصیتهای نوجوان دیگر نیز اغلب بر پایهٔ تیپهای شناختهشده ساخته شدهاند؛ بعضی از آنها بیش از آنکه فردیتی مستقل داشته باشند، کارکردی روایی در مسیر عاشقانه یا درام خانوادگی پیدا میکنند.
Miley Cyrus برای نقش Ronnie حضوری پرانرژی و قابلتوجه دارد، اما اجرای او همیشه به لایههای پنهان شخصیت دست نمییابد. در لحظههای خشم و سرکشی، توانِ انتقال انرژی نقش را دارد؛ در صحنههایی که ظرافت و دگرگونی درونی بیشتری میطلبند، فیلمنامه مجال چندانی برای پیچیدهکردن بازیاش ایجاد نمیکند.
« اما محیط در بسیاری از صحنهها بیش از آنکه به بخشی فعال از روایت بدل شود، پسزمینهای خوشمنظر باقی میماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
Liam Hemsworth نیز در قالب Will بیش از آنکه شخصیتی با مسیر مستقل باشد، بخشی از خط عاشقانهٔ فیلم است. در نتیجه، رابطهٔ آن دو گاه سریعتر از آنچه روایت برای باورپذیرشدنش زمینه ساخته، شکل میگیرد. حضور Kinnear و Kelly Preston در فضای خانوادگی نیز به فیلم کیفیتی آشناتر و گرمتر میدهد، هرچند همهٔ بازیگران به یک اندازه از پرداخت شخصیتها بهرهمند نیستند.
ملودرام، شتاب روایت و پیشبینیپذیری فیلم به سنت ملودرامهای عاشقانه و خانوادگی نزدیک است: احساسات بزرگ، بحرانهای پیدرپی و تأکید بر عشق، بخشش و پیوندهای خانوادگی. این رویکرد برای مخاطبی که به قصههای صریح و عاطفی علاقه دارد، میتواند رضایتبخش باشد؛ اثر از بیان مستقیم احساسات واهمه ندارد و میخواهد تأثیر خود را آشکارا بر تماشاگر بگذارد.
مشکل هنگامی پدید میآید که شدت عاطفی جای تحول تدریجی را میگیرد. بعضی روابط یا جداییها چنان ناگهانی پیش میروند که بهجای آنکه از تصمیمها و رفتارهای شخصیتها نتیجه شوند، به نظر میرسد برای رسیدن به نقطهٔ بعدی داستان شتاب داده شدهاند. از همین رو، شماری از لحظههای مهم پیش از آنکه فرصت کافی برای شکلگیری پیدا کنند، به اوج احساسی میرسند.
فیلم میخواهد اندوه، دلبستگی و بخشش را همزمان برجسته کند، اما گاهی میان این مضمونها پیوندی تدریجی نمیسازد. نتیجه روایتی است که مسیر کلیاش برای بسیاری از تماشاگران قابلحدس خواهد بود؛ نه به سبب ضعف مطلق داستان، بلکه چون ابزارهای عاطفی و الگوهایش آشنا هستند و اثر کمتر میکوشد آنها را از نو معنا کند.
« Liam Hemsworth نیز در قالب Will بیش از آنکه شخصیتی با مسیر مستقل باشد، بخشی از خط عاشقانهٔ فیلم است. »
قوتها و کاستیها
پایانبندی نیز در همین چارچوب احساسی قرار میگیرد و بهجای ظرافت و ابهام، بر تأکید و جمعبندی تکیه میکند؛ بیآنکه لازم باشد جزئیاتش آشکار شود. مضمونها و جایگاه فیلم درونمایههای عشق، خانواده و بخشش در فیلم حضوری روشن دارند، اما ارزش اصلی آنها در لحظههایی است که از شعار فاصله میگیرند و در رفتارهای کوچک نمایان میشوند: ماندن کنار دیگری، پذیرفتن مسئولیت یا کوشش برای شنیدن حرفی که مدتها ناگفته مانده است.
«The Last Song» در این لحظهها یادآوری میکند که آشتی لزوماً پاککردن گذشته نیست؛ گاهی تلاشی است برای ادامهدادن رابطه با وجود خطاها و رنجشهای پیشین. در برابر، فیلم هرگاه مضمونهایش را مستقیم و با تأکید بیش از اندازه بیان میکند، به احساساتگرایی نزدیک میشود. این دوگانگی باعث میشود اثر در عین برخورداری از هستهای عاطفی و صادقانه، همواره از دامِ تأثیرگذاریِ حسابشده رها نشود.
فیلم اقتباسی از رمان Nicholas Sparks است و این خاستگاه در گرایش آن به عاشقانهٔ پرحادثه و ملودرام خانوادگی محسوس است؛ اما مهمترین نیروی آن نه خط عاشقانه، بلکه رابطهٔ ناتمام و قابلترمیم میان پدر و دختر است. جمعبندی «The Last Song» فیلمی گرم و خوشمنظره است که بهترین لحظههایش را در رابطهٔ پدر و دختر و در نقش موسیقی بهعنوان زبان مشترک مییابد.
فضای تابستانی و بازی آرام Greg Kinnear به آن کشش عاطفی میبخشند، اما شخصیتپردازی نوجوانان کمعمق میماند و شتاب در شکلگیری بعضی رابطهها، باورپذیری روایت را کاهش میدهد. ملودرام و پیشبینیپذیری نیز اجازه نمیدهند فیلم به ظرافتی همسنگِ مضمونهایش برسد. بااینحال، اگر مخاطب با قصهای صریح، احساساتی و آرام دربارهٔ آشتی خانوادگی همراه باشد، اثر لحظههایی دلنشین و تأثیرگذار در اختیارش میگذارد؛ فیلمی که نه بهخاطر تازگی روایت، بلکه بهسبب عاطفهٔ ساده و قابلفهمِ پیوند پدر و دختر در خاطر میماند.
« در برابر، فیلم هرگاه مضمونهایش را مستقیم و با تأکید بیش از اندازه بیان میکند، به احساساتگرایی نزدیک میشود. »



ثبت دیدگاه