نقد و بررسی
نقد داوسن سیتی: زمانِ یخزده (Dawson City: Frozen Time) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تاریخِ مدفون در سلولوئید «Dawson City: Frozen Time» مستندی دربارهٔ کشف مجموعهای از حلقههای فیلم خاموش نیست فقط؛ فیلمی است دربارهٔ آنچه تاریخ بهجا میگذارد، آنچه از حافظه حذف میشود و آنچه تصادفاً دوباره به سطح میآید. بیش از پانصد حلقهٔ نیترات که دههها در خاک یخزدهٔ داوسونسیتی مدفون مانده بودند، برای بیل موریسون به مادهای آرشیوی و در عین حال شاعرانه بدل میشوند.
او با تکیه بر این تصاویر، تاریخ شهری دورافتاده در یوکان را به سینمای نوپا، تبِ جستوجوی طلا و دگرگونیهای اجتماعی و اقتصادی آمریکای شمالی پیوند میزند. حاصل، مستندی است که گذشته را صرفاً بازگو نمیکند؛ میکوشد آن را همچون تصویری محو و لرزان، دوباره پیش چشم مخاطب حاضر سازد. روایت میان تاریخ و خاطره فیلم از کشف حلقهها در سال ۱۹۷۸ بهعنوان نقطهٔ اتکای روایی بهره میگیرد، اما مسیرش به گزارش مستقیم آن رویداد محدود نمیماند.
تاریخ داوسونسیتی، از روزگار رونق تبِ طلا تا افول شهر، با سرگذشت فیلمهایی درهم میآمیزد که روزگاری برای نمایش به این منطقهٔ دوردست فرستاده شدند و سرانجام همانجا ماندند. موریسون میان این لایهها رفتوآمد میکند: از تصاویر آرشیوی و عکسهای تاریخی تا فیلمهای خاموشی که از دل خاک بیرون آمدهاند.
این ساختار، بهجای آنکه خط روایی ساده و پیوستهای عرضه کند، شبکهای از ارتباطها میسازد. گاه یک تصویر یا مضمون، پلی میان داستان محلی و تاریخ گستردهتر سینما میشود؛ گاه فیلم از مسیر اصلی فاصله میگیرد و به موضوعی تاریخی یا اجتماعی دیگر میپردازد. این پراکندگی برای بعضی مخاطبان بخشی از جذابیت اثر است، زیرا نشان میدهد تاریخ مجموعهای از روایتهای جدا از هم نیست.
« این ساختار، بهجای آنکه خط روایی ساده و پیوستهای عرضه کند، شبکهای از ارتباطها میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این حال، همین شیوه در لحظاتی جهت حرکت فیلم را مبهم میکند و از انسجام کلی میکاهد. تصویرهایی که فرسودگی را به زیبایی بدل میکنند مهمترین دستاورد بصری فیلم، مواجههٔ بیواسطه با خودِ آثار زمان بر فیلم است. سوختگی، خراش، لکه و فروپاشی تصویرها در اینجا نقصهایی نیستند که باید پنهان شوند؛ به بخشی از تجربهٔ تماشا بدل میشوند.
گاه تصویر چهرهای قدیمی یا حرکتی ساده را نشان میدهد و همزمان، خرابی نگاتیو آن را در خود میبلعد. حاصل، حسی دوگانه است: کسانی که مقابل دوربین بودهاند، همچنان زنده و متحرک به نظر میرسند، اما حضورشان زیر لایههای فرسایش هر لحظه در معرض ناپدیدشدن است. موریسون از این کیفیت مادی برای ساختن فضایی رازآلود استفاده میکند.
این تصویرها فقط پنجرهای به گذشته نیستند؛ خودِ موضوع فیلم نیز هستند. تماشاگر نهفقط آنچه در قاب رخ میدهد، بلکه سرنوشت قاب را میبیند: تصویری که از آتش، گذر زمان و فراموشی جان به در برده، اما بیزخم نمانده است. چنین رویکردی به فیلم هویتی ویژه میدهد و آن را از مستند تاریخیِ متعارفی که آرشیو را صرفاً شاهدی برای توضیح رویدادها میگیرد، جدا میکند.
موسیقی و سکوتهای پرطنین موسیقی الکس سامرز در شکلدادن به فضای فیلم نقشی اساسی دارد. نغمههای کشیده و آرام، تصاویر را به سوی نوعی سوگوارانهبودن میبرند؛ گویی هر حلقهٔ بازیافته هم سندی تاریخی است و هم یادگاری از جهانی که دیگر وجود ندارد. موسیقی بهویژه در برابر تصاویر سوخته و لرزان، حسی از فاصله و فقدان ایجاد میکند.
« با این حال، همین شیوه در لحظاتی جهت حرکت فیلم را مبهم میکند و از انسجام کلی میکاهد. »
شخصیتها و اجرا
این همراهی در بهترین لحظات، فیلم را از یک مجموعهٔ اطلاعات تاریخی به تجربهای حسی و تأملبرانگیز تبدیل میکند. با این همه، همین حالوهوا گاه بیش از اندازه یکنواخت میشود. موسیقی و تصویر، هر دو بر کندی و مراقبه تکیه دارند و در بخشهایی، بهجای آنکه نیروی تازهای به روایت بدهند، حالت مشابهی را تکرار میکنند.
آنچه ابتدا همچون سکوتی پرمعنا و فضایی برای اندیشیدن عمل میکند، ممکن است در ادامه به کشآمدن زمان بینجامد. این اثر از مخاطب میخواهد با ریتمی آهسته همراه شود؛ اما همیشه برای چنین همراهی، تنوع و حرکت کافی فراهم نمیآورد. شیوهٔ روایت و دشواری دنبالکردن مسیر «Dawson City: Frozen Time» بیش از آنکه بر گفتار توضیحی پیوسته متکی باشد، با نوشتههای روی تصویر، عکسها و کنارهمنشاندن قطعات آرشیوی پیش میرود.
این انتخاب با ماهیت اثر تناسب دارد: فیلم میخواهد اسناد و تصاویر را به مرکز تجربه بیاورد، نه آنکه همهچیز را از زبان راوی برای مخاطب تفسیر کند. اما خواندن نوشتهها در حالی که تصویرها و موسیقی ادامه دارند، گاه تمرکز را میان چند مسیر تقسیم میکند. مخاطب ممکن است بخشی از نوشته را از دست بدهد یا در تشخیص رابطهٔ میان یک قطعهٔ آرشیوی و موضوع تاریخیِ مطرحشده مکث کند.
از سوی دیگر، پیوندهای میان تصاویر بعضی وقتها بیشتر تداعیگرند تا توضیحی. تصویرهایی با کنش یا مضمون مشابه در کنار یکدیگر قرار میگیرند و معنا از همنشینیشان پدید میآید. این روش در لحظاتی بسیار گویاست، اما گاهی جزئیات تاریخی و هویت فیلمهای منفرد را زیر سایهٔ کلیت شاعرانهٔ اثر میبرد.
« این همراهی در بهترین لحظات، فیلم را از یک مجموعهٔ اطلاعات تاریخی به تجربهای حسی و تأملبرانگیز تبدیل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، فیلم ممکن است برای تماشاگر مشتاق سینمای آرشیوی غنی و لایهلایه باشد، ولی برای کسی که انتظار روایتی سرراست از کشف مجموعه دارد، نامتمرکز جلوه کند. ریتمی صبور، گاه بیش از حد صبور کندی آغازین فیلم، یکی از آزمونهای اصلی آن برای مخاطب است. اثر با شتاب به سراغ جذابترین وجه ماجرا نمیرود و زمان قابلتوجهی صرف ساختن زمینهٔ تاریخی و مکانی میکند.
این انتخاب از نظر مفهومی قابلدفاع است: کشف حلقهها بدون شناخت شهری که آنها را در خود نگه داشته، بخشی از معنایش را از دست میدهد. با این حال، ریتم آهستهٔ آغاز ممکن است پیش از آنکه کنجکاوی مخاطب به اندازهٔ کافی برانگیخته شود، او را از فیلم دور کند. در بخشهای بعد نیز برخی گذارها طولانی به نظر میرسند و ضرباهنگ اثر را کندتر میکنند.
موریسون به تصاویر فرصت میدهد تا در ذهن بنشینند، اما این مکث همیشه به کشف معنایی تازه نمیانجامد. تماشاگر باید بپذیرد که فیلم بیش از آنکه سرگرمیِ رواییِ پرشتابی باشد، تأملی تصویری است. با این حال، حتی در چنین اثری نیز فشردهترکردن بعضی بخشها میتوانست پیوند میان تاریخ شهر، آرشیو و سینما را روشنتر و نیرومندتر کند.
تماشاگر، آرشیو و مسئولیتِ بهیادآوردن یکی از ارزشهای فیلم در این است که حفظ آثار را از بحثی فنی و تخصصی بیرون میآورد و به مسئلهای انسانی بدل میکند. حلقههای بازیافته، بهخودیخود، فقط مجموعهای از فیلمهای قدیمی نیستند؛ آنها ردّ مردمیاند که زمانی در برابر دوربین زندگی کردهاند، شهرهایی که تغییر کردهاند و فرهنگی که بخشی از حافظهٔ تصویریاش در آستانهٔ نابودی بوده است.
« ریتمی صبور، گاه بیش از حد صبور کندی آغازین فیلم، یکی از آزمونهای اصلی آن برای مخاطب است. »
قوتها و کاستیها
فیلم با نمایش آسیبهای شیمیایی و تاریخی، یادآوری میکند که آرشیو امری تضمینشده نیست و آنچه امروز بدیهی به نظر میرسد، ممکن است فردا تنها در قطعاتی ناقص باقی بماند. در این معنا، عنوان فیلم نیز بیش از اشاره به سرما و خاک منجمد، به وضعیتی ذهنی اشاره میکند: زمان ظاهراً متوقف شده، اما درون تصویرها هنوز حرکت جریان دارد.
موریسون میان زندگی و نابودی، حضور و غیاب، سند و رؤیا تعادل شکنندهای برقرار میکند. این نگاه، تجربهٔ تماشای فیلم را به تأملی دربارهٔ خود سینما تبدیل میسازد؛ رسانهای که لحظهای از زندگی را حفظ میکند، اما هرگز نمیتواند آن را از گذر زمان کاملاً مصون بدارد. جمعبندی «Dawson City: Frozen Time» مستندی نامتعارف، زیبا و تأملبرانگیز است که کشف حلقههای گمشده را به پرسشی گستردهتر دربارهٔ تاریخ و حافظه پیوند میزند.
تصویرهای فرسوده و سوخته، موسیقی اثرگذار و نگاه مادی فیلم به خودِ سلولوئید، تجربهای کممانند میسازند؛ تجربهای که در آن گذشته نه همچون گزارشی مرتب، بلکه همچون حضوری شکننده و محو بازمیگردد. در برابر این دستاوردها، کندی ریتم، طولانیشدن برخی بخشها و گاه نامشخصبودن مسیر روایت، موانعی واقعیاند و ممکن است صبر مخاطب را بیازمایند.
این اثر بیش از آنکه برای تماشاگر در پی روایتی پرشتاب ساخته شده باشد، مناسب کسی است که میخواهد در تصاویر مکث کند و از پیوند میان تاریخ، سینما و فراموشی سر درآورد. صبوری در برابر ریتم آن پاداشی تصویری و فکری دارد؛ اما فیلم نیز همیشه نمیتواند همهٔ پراکندگیهایش را به انسجامی کامل بدل کند.
« موریسون میان زندگی و نابودی، حضور و غیاب، سند و رؤیا تعادل شکنندهای برقرار میکند. »
جمعبندی
با وجود این ناتمامیها، «Dawson City: Frozen Time» یادآوری میکند که گاه آنچه از دل فرسودگی بیرون میآید، نه فقط تصویری از گذشته، بلکه پرسشی زنده دربارهٔ ارزشِ بهیادآوردن است.



ثبت دیدگاه