نقد و بررسی
نقد خانه گرگ (The Wolf House) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانهای که آرام نمیگیرد «خانه گرگ» فیلمی نیست که جهانش را یکباره به تماشاگر عرضه کند؛ جهان آن پیوسته در حال ساختهشدن، فروریختن و دگرگونی است. ماریا از مستعمرهای مذهبی در شیلی میگریزد و در عمارتی پناه میگیرد که دو خوک تنها ساکنانش هستند. خانه در آغاز همچون پناهگاهی دورافتاده به نظر میرسد، اما خیلی زود درمییابیم که در این فیلم، هیچ مکانی صرفاً پسزمینه نیست: دیوارها، اشیا و حتی چهرهها به اضطراب و میل شخصیتها پاسخ میدهند و تغییر شکل میدهند.
حاصل، تجربهای است میان قصهگویی پریوار، کابوس روانشناختی و هراس سیاسی؛ فیلمی که کمتر به روایتِ سرراست متکی است و بیشتر میکوشد ما را در وضعیت ذهنی شخصیت اصلی محبوس کند. قصهای در قالب افسانه و کابوس ماریا در ظاهر قهرمان افسانهای است که از جایی تهدیدآمیز میگریزد و به خانهای پناه میبرد.
اما «خانه گرگ» بهتدریج قراردادهای آشنای قصههای پریان را از درون مختل میکند. خانه بهجای آنکه پناهی امن باشد، به فضای متغیر و مشکوکی بدل میشود که ترس بیرون را در خود بازمیسازد. خوکها نیز از حیواناتی ساده در قصهای کودکانه فراتر میروند و در رابطهشان با ماریا معنایی ناآرامکننده پیدا میکنند.
فیلم، بدون تکیه بر توضیحهای مفصل، میان قصههای عامیانه و واقعیتی تاریخی پلی میزند و از همین راه نشان میدهد چگونه الگوهای سلطه و ترس میتوانند حتی پس از فرار، در ذهن و رفتار افراد باقی بمانند. اثر به ما نمیگوید هر تصویر دقیقاً چه معنایی دارد؛ بیشتر مجموعهای از نشانهها میسازد و مخاطب را به خواندن رابطه میان آنها وامیدارد.
« ماریا از مستعمرهای مذهبی در شیلی میگریزد و در عمارتی پناه میگیرد که دو خوک تنها ساکنانش هستند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
انیمیشنی که ماده را به بازی میگیرد مهمترین دستاورد فیلم، شیوهای است که انیمیشن را از وسیلهٔ روایت به خودِ موضوع فیلم تبدیل میکند. جهان اثر از مواد و سطوحی ساخته شده که گویی هیچگاه تثبیت نمیشوند: شکلها از دیوار جدا میشوند، صورتها دگرگون میشوند و نقاشی میتواند به حجمی ملموس بدل شود.
این دگرگونیها نه جلوههایی برای شگفتزدهکردن تماشاگر، بلکه بیان بصری بیثباتیاند؛ هرچیز ممکن است در لحظهای دیگر معنایی تازه پیدا کند یا از صورت قبلی خود بیرون بیاید. طراحی صحنه و استاپموشن در همکاری نزدیک با حرکت دوربین، حس تماشای یک فضای زنده و بیمارگون را پدید میآورند. گویی خانه پیش از آنکه ماریا را در خود جای دهد، از ترسهایش خبر داشته است.
این انتخاب هنری، تماشاگر را از امنیت تصویرهای واقعگرا دور میکند. در انیمیشنهای متعارف، حرکت معمولاً برای روانکردن کنش به کار میرود؛ اما اینجا گسیختگی و ناصافی حرکت بخشی از معنای اثر است. اجسام بیقرارند، مرز میان نقش و پیکر، سطح و حجم، و زنده و بیجان دوام چندانی ندارد. نتیجه درخشان و چشمنواز است، اما زیباییاش آرامشبخش نیست: هر قاب میتواند به تصویری تازه و تهدیدکننده تبدیل شود.
خانه بهمثابه ذهن و زندان خانه در این فیلم، هم پناهگاه است و هم مکانی برای تکرار ترس. این دوگانگی، نیروی اصلی فضای اثر را میسازد. ماریا میکوشد محیطی برای خود و خوکها سامان دهد، اما این ساماندادن بهتدریج وجهی هراسآور پیدا میکند. خانه انگار هم از عاطفهٔ او تغذیه میکند و هم آن را بازمیتاباند؛ به همین دلیل، هر دگرگونی در فضا میتواند نشانهای از تغییر در رابطهها باشد.
« طراحی صحنه و استاپموشن در همکاری نزدیک با حرکت دوربین، حس تماشای یک فضای زنده و بیمارگون را پدید میآورند. »
شخصیتها و اجرا
اتاقها صرفاً محل وقوع رویداد نیستند، بلکه نوعی نقشهٔ روانیاند که مرزهایش در حال جابهجایی است. از این منظر، فیلم دربارهٔ دشواری رهایی نیز هست. بیرونآمدن از یک محیط سرکوبگر الزاماً به معنای پایان اثر آن محیط نیست. فرد ممکن است بسیاری از قواعد و صورتهای خشونت را درونی کرده باشد و ناخواسته آنها را در جایی دیگر بازسازی کند.
«خانه گرگ» این اندیشه را با خطابه بیان نمیکند؛ آن را در تکرار نقشها، تغییر شکل خانه و تحول رابطهٔ ماریا با ساکنانش مجسم میسازد. همین بیان غیرمستقیم، اثر را از یک تمثیل ساده دور میکند، هرچند رمزگذاری متراکم آن گاه خواندن مقصود فیلم را دشوار میسازد. هراس تاریخی زیر پوست قصه قصهٔ فیلم با تصویری فانتزی از جهان مستعمره، تبلیغات و پناهجویی پیوند دارد.
«خانه گرگ» از مستعمرهٔ دیگنیداد در شیلی الهام میگیرد و قالبِ قصهٔ افسانهای را به بستری برای مواجهه با تاریخ و سازوکارهای سلطه بدل میکند. داستان فیلم، بنا بر معرفی آن، همچون روایتی تبلیغاتی از درون همان جهان خیالی عرضه میشود؛ همین قالب، فاصلهای ناآرام میان ظاهر مطمئن روایت و آنچه تصاویر افشا میکنند به وجود میآورد.
فیلم بهجای آنکه تاریخ را به شرحی آموزشی تبدیل کند، ردّ آن را در نظام بستهٔ خانه و رابطههای قدرت دنبال میکند. این انتخاب، هراس فیلم را از سطح تهدیدی بیرونی فراتر میبرد. خطر فقط گرگی نیست که در بیرون حضور دارد؛ ترس اصلی در این احتمال نهفته است که زبان و منطق سرکوب به درون خانه راه یابند.
« اتاقها صرفاً محل وقوع رویداد نیستند، بلکه نوعی نقشهٔ روانیاند که مرزهایش در حال جابهجایی است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از افسانههای آشنا نیز بهره میگیرد، اما آنها را برای آرامکردن مخاطب به کار نمیبرد. در این جهان، مرز میان قربانی و بازتولیدکنندهٔ خشونت روشن و آسوده نیست. چنین نگاه پیچیدهای به اثر عمق میدهد، ولی فهم همهٔ لایههای تاریخی آن برای مخاطبی که با زمینهٔ شیلی و مستعمرهٔ دیگنیداد آشنا نیست، آسان نخواهد بود.
صدا و ریتمِ بیقراری صداگذاری، در ساخت فضای کابوسوار فیلم نقشی محوری دارد. صدای روایت، نجواها و صداهای محیطی پیوسته یادآوری میکنند که خانه فضایی خالی و خاموش نیست؛ چیزی در آن جریان دارد، حتی هنگامی که تصویر رویدادی آشکار نشان نمیدهد. صداها به ایجاد دلهره کمک میکنند و گاه با تصویرهایی که پیوسته تغییر میکنند، حسی از ناپایداری و بیاعتمادی میسازند.
در عین حال، تکرار و شدت این تمهیدها ممکن است برای برخی تماشاگران خستهکننده یا آزاردهنده باشد. جایی که صدا میتوانست مکثی برای نفسکشیدن فراهم کند، گاه خود بر فشار صحنه میافزاید. ریتم فیلم نیز از همین بیقراری پیروی میکند. روایت مانند قصهای با آغاز و میانه و پایانِ کاملاً روشن پیش نمیرود؛ بیشتر به جریان تداعیها شباهت دارد.
این شیوه با منطق جهان اثر سازگار است، زیرا دگرگونیها قرار نیست در چارچوب توضیحی منظم و بیابهام جا بگیرند. بااینحال، ابهام وقتی از راهِ حس و تصویر کار میکند، میتواند بارور باشد؛ وقتی پیوند میان رخدادها بیش از اندازه سست میشود، ممکن است تماشاگر را از تجربهٔ عاطفی فیلم جدا کند.
« فیلم از افسانههای آشنا نیز بهره میگیرد، اما آنها را برای آرامکردن مخاطب به کار نمیبرد. »
قوتها و کاستیها
«خانه گرگ» همواره میان این دو وضعیت حرکت میکند. اندوهی سنگینتر از ترس با آنکه فیلم در گونهٔ هراس قرار میگیرد، اثرگذاریاش تنها به ترساندن وابسته نیست. فضای تاریک و صداهای ناآرامکننده دلهره میآفرینند، اما اندوهی که در قصهٔ ماریا و خوکها جریان دارد، گاه از ترس پیشی میگیرد. رابطهٔ آنها لحظههایی از دلگرمی و وابستگی پیدا میکند، اما این لحظهها در جهانی شکل میگیرند که امنیت در آن همواره مشروط و ناپایدار است.
فیلم به همین سبب بیش از آنکه بر شوکهای ناگهانی تکیه کند، حس فرسایش را پرورش میدهد: احساسی که پس از پایان تماشای اثر نیز میتواند باقی بماند. این سنگینی برای هر مخاطبی خوشایند نخواهد بود. فیلم فضای خود را با شوخی یا رهایی عاطفی تعدیل نمیکند و در بسیاری از لحظات، تماشاگر را در همان وضعیت خفقانآور نگه میدارد.
اگر انتظار یک فیلم ترسناک پرحادثه یا روایتی روشن و توضیحگر داشته باشیم، ممکن است فاصلهٔ میان انتظار و تجربه محسوس شود. اما اگر بتوان با ریتم ناپیوسته و تصویرهای گاه مبهم همراه شد، همین اندوه به بخش مهمی از قدرت اثر بدل میشود. جمعبندی «خانه گرگ» تجربهای نامتعارف و بهیادماندنی است که قدرتش را از پیوند میان صورت هنری و معنای روایی میگیرد.
استاپموشنِ دگرگونشونده، خانهٔ زنده و بیقرار، صدای آزارنده و قصهٔ ماریا، جهانی میسازند که در آن پناه و تهدید از یکدیگر جدا نمیمانند. فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد چگونه ترس میتواند به شکل فضا، تصویر و رابطه درآید، و چگونه گذشته ممکن است در دلِ تلاش برای ساختن آینده دوباره سر برآورد.
« خانه گرگ» همواره میان این دو وضعیت حرکت میکند. »
جمعبندی
در مقابل، ابهام و پراکندگی روایت گاهی از پیوند عاطفی با اثر میکاهد و صداها و فضای سنگین آن ممکن است بیش از آنکه هراسانگیز باشند، فرساینده شوند. بااینهمه، این کاستیها از ویژگیهای بنیادی تجربهٔ فیلم جدا نیستند: «خانه گرگ» نمیخواهد جهانی مرتب و مطمئن عرضه کند. اثر برای مخاطبی مناسب است که سینمای تجربی، تصویرپردازی جسورانه و قصههایی را میپسندد که پاسخ را بهجای توضیح مستقیم، در لایههای پنهان خود پراکنده میکنند.



ثبت دیدگاه