نقد و بررسی
نقد پایانها، آغازها (Endings, Beginnings) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آغازِ دوباره، بیآنکه گذشته تمام شده باشد «Endings, Beginnings» در ظاهر داستانی آشنا را پیش میگیرد: دافنی پس از پایان رابطهای طولانی میخواهد از عشق و قرارهای عاشقانه فاصله بگیرد، اما خیلی زود به سوی دو مرد با خلقوخوهایی متفاوت کشیده میشود. بااینحال، فیلم بیش از آنکه درباره انتخاب میان دو خواستگار باشد، درباره زنی است که پس از فروپاشی نظم آشنای زندگیاش میکوشد بفهمد از خودش چه میخواهد.
عنوان اثر نیز همین وضعیت معلق را تداعی میکند: پایانها در این جهان پاک و قطعی نیستند و آغازها هم الزاماً نوید رهایی نمیدهند. دافنی در نقطهای از زندگی ایستاده که تصمیم به تغییر گرفته، اما هنوز ابزار شناخت و مهار آن تغییر را ندارد. او میخواهد عادتهای گذشته را کنار بگذارد، ولی میل به نزدیکی و هیجان همچنان او را به سوی همان الگوهای پرخطر میکشاند.
فیلم این تناقض را بهجای آنکه با توضیحهای روانشناختی روشن کند، در رفتارهای روزمره، مکثها و رابطههای ناپایدارش آشکار میسازد. این شیوه گاه صادقانه و ملموس است و گاه چنان کمتوضیح میماند که تماشاگر باید خودش میان لحظهها پیوند برقرار کند. دافنی و دشواریِ شناخت خویشتن بزرگترین ظرفیت فیلم در مرکزیت دافنی نهفته است.
او نه قهرمانی بیخطا است و نه شخصیتی که برای جلب همدلی، همه تصمیمهایش بهسادگی توجیه شوند. گاهی رفتارش نسنجیده و حتی خودمحورانه به نظر میرسد؛ بااینهمه، همین ناهماهنگی میان آنچه میخواهد و آنچه انجام میدهد، او را به انسانی باورپذیر نزدیک میکند. دافنی در پی آرامش است، اما آرامش را با بیحسی اشتباه میگیرد؛ خواهان آزادی است، اما از مواجهه با پیامدهای انتخابهایش میگریزد.
« دافنی در نقطهای از زندگی ایستاده که تصمیم به تغییر گرفته، اما هنوز ابزار شناخت و مهار آن تغییر را ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شیلین وودلی این آشفتگی را با بازیای کمادا و درونگرا منتقل میکند. او شخصیت را نه با انفجارهای نمایشی، بلکه با نگاههای گریزپا، سکوتهای کوتاه و تغییرهای نامحسوس در لحن میسازد. در لحظاتی که دافنی از دیگران فاصله میگیرد، بازی وودلی نشان میدهد که انزوا فقط انتخابی آگاهانه نیست؛ گاهی سپری است برای پنهانکردن زخمی که خود شخصیت هنوز زبان بیانش را نیافته است.
البته فیلم همیشه به اندازه بازیگرش به این لایهها وفادار نمیماند و گاه دافنی را بیشتر در میان رخدادهای عاشقانه میگرداند تا در مسیر مستقل شناخت خویش. مثلثی که بیش از عشق، تفاوتِ نیازها را نشان میدهد فرانک و جک دو قطب متضادند، اما فیلم از این تقابل صرفاً برای ساختن رقابتی ساده استفاده نمیکند.
یکی با بیقاعدگی، خطرپذیری و جذابیت آنی پیوند دارد؛ دیگری به ثبات، گفتوگو و نوعی امنیت عاطفی نزدیکتر است. دافنی در برابر آنها فقط میان دو مرد انتخاب نمیکند؛ با دو تصویر متفاوت از زندگی و دو شیوه متفاوت برای پاسخدادن به تنهایی روبهرو میشود. همین نکته، مثلث عاشقانه را از سطح یک بازی رمانتیک صرف فراتر میبرد، هرچند فیلم هرگز تمام امکانهای این ایده را بهطور کامل نمیکاود.
هماهنگی بازیگران اصلی، بهویژه شیلین وودلی و سباستین استن، از نقاط قوت روشن اثر است. میان آنها کششی زنده وجود دارد که به صحنهها انرژی میبخشد، بیآنکه نیاز باشد احساسات شخصیتها همیشه به زبان آورده شوند. جیمی دورنان نیز با اجرای خویشتندارانهاش، سویهای آرامتر و قابلاتکاتر از این میدان عاطفی را نمایندگی میکند.
« شیلین وودلی این آشفتگی را با بازیای کمادا و درونگرا منتقل میکند. »
شخصیتها و اجرا
تفاوت میان این سه بازی، شخصیتها را از نقشهای کاملاً همسان بیرون میآورد؛ تماشاگر میتواند بفهمد چرا دافنی در برابر هرکدام چیزی متفاوت میجوید، حتی اگر با تصمیمهایش موافق نباشد. بازیهای طبیعی و گفتوگوهای ناتمام فیلم به بازیگرانش اعتماد میکند و بسیاری از صحنهها بر حس لحظهای و ظرافت تعاملها تکیه دارند.
گفتوگوها همیشه شستهرفته و هدفمند نیستند؛ آدمها حرفشان را نیمهکاره میگذارند، از موضوعی به موضوع دیگر میپرند یا چیزی را که احساس میکنند مستقیم بیان نمیکنند. این کیفیت میتواند حس تماشای گوشهای از زندگی واقعی را پدید آورد؛ گویی دوربین بیآنکه شخصیتها از حضورش آگاه باشند، در اتاق یا مهمانی نشسته است.
اما طبیعینمایی بهتنهایی جای شخصیتپردازی و پیشرفت دراماتیک را نمیگیرد. وقتی سکوتها و مکالمههای پراکنده بار اصلی صحنه را بر دوش دارند، هر لحظه باید یا شناخت تازهای بسازد یا تنش رابطه را جابهجا کند. فیلم همیشه چنین دقتی ندارد. برخی موقعیتها بیش از آنکه عمق تازهای به شخصیتها بدهند، صرفاً حالوهوایی مشابه را تکرار میکنند.
نتیجه، ترکیبی دوگانه است: بازیهایی که اغلب قانعکنندهاند، در دل روایتی که گاهی نمیداند با این اجراهای خوب چه کند. صمیمیت بصری و روایتِ تکهتکه حالوهوای «Endings, Beginnings» بیش از آنکه متکی بر اتفاقهای بزرگ باشد، از نزدیکی به لحظههای کوچک شکل میگیرد. قابها و مکثها به تماشاگر مجال میدهند در فضای شخصی شخصیتها بماند و آشفتگی عاطفی را نه به صورت گزارشی بیرونی، بلکه همچون تجربهای جاری لمس کند.
« اما طبیعینمایی بهتنهایی جای شخصیتپردازی و پیشرفت دراماتیک را نمیگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بخشهایی از فیلم حس مشاهده خاموش زندگی دیگران را دارند؛ حسِ نزدیکشدن به آدمهایی که هنوز خودشان هم نمیدانند رابطهشان به کجا میرسد. در مقابل، حرکت روایت همیشه به همان اندازه روان نیست. گذر میان موقعیتها گاهی ناگهانی است و بعضی پیوندهای عاطفی بهاندازه کافی پرورده نمیشوند. استفاده از میانبرهای روایی و گذرهای تصویری، که میتواند به حس سیال و بیقرار فیلم کمک کند، در مواردی جای صحنههایی را میگیرد که برای باورپذیرشدن تغییر رابطهها لازماند.
ازاینرو تماشاگر ممکن است همزمان از واقعگرایی فیلم لذت ببرد و از پرشهایی که در فهم مسیر شخصیتها ایجاد میشود سردرگم بماند. ریتم کند؛ میان تأمل و فرسودگی کندی ریتم در این فیلم انتخابی سبکی است، اما همیشه به انتخابی ثمربخش تبدیل نمیشود. صبرکردن با شخصیتها و ماندن در فضای مردد آنها میتواند با موضوع اثر سازگار باشد: دافنی هنوز به نقطهای روشن نرسیده و فیلم نیز نمیخواهد مسیرش را به نموداری ساده از تصمیم و نتیجه تبدیل کند.
بااینحال، کندی هنگامی کار میکند که هر صحنه به تماشاگر چیز تازهای درباره شخصیت یا رابطه بدهد. در بخشهایی از فیلم، زمان میگذرد بیآنکه این گذر به شناخت یا تغییر قابلتوجهی منجر شود. همینجا مرز میان تأمل و کشآمدن کمرنگ میشود. فیلم گاهی آنقدر به فضای رخوتآلود خود وفادار میماند که کشش دراماتیک تحلیل میرود.
صحنهها و پیوندهای میان آنها بهجای آنکه تدریجاً تنش بسازند، ممکن است احساس تکرار ایجاد کنند. این مسئله بهخصوص برای تماشاگرانی دشوار است که انتظار دارند رابطههای پیچیده، در کنار واقعنمایی، به پیشرفتی روشنتر و قانعکنندهتر برسند. عشق، مسئولیت و شخصیتهای آزاردهنده یکی از انتخابهای جسورانه فیلم آن است که از دلپذیرکردن همه شخصیتها پرهیز میکند.
« در مقابل، حرکت روایت همیشه به همان اندازه روان نیست. »
قوتها و کاستیها
دافنی ممکن است تماشاگر را خشمگین یا خسته کند؛ رفتارهای متناقضش گاه بیش از آنکه رازآلود باشند، کلافهکننده میشوند. اما این واکنش فقط ضعف شخصیتپردازی نیست. در بخشهایی، اثر بهدرستی نشان میدهد که بحران عاطفی آدمها را لزوماً خردمندتر نمیکند و میل به تجربه، گاهی با بیاعتنایی به پیامدها درهم میآمیزد.
مشکل آنجاست که فیلم همیشه فاصله لازم را برای فهم این رفتارها فراهم نمیکند. وقتی تصمیمی آزاردهنده رخ میدهد، تماشاگر ممکن است در انتظار پیامد یا تأملی باشد که آن را در بافت زندگی دافنی جای دهد؛ اگر این پاسخ دیر برسد یا کمجان باشد، پیچیدگی به دلزدگی بدل میشود. در نتیجه، اثر تصویری خام و ناتمام از عاطفه عرضه میکند: تصویری که برای برخی صادقانه و انسانی است و برای برخی دیگر بیحوصلهکننده و نامقنع.
جمعبندی «Endings, Beginnings» فیلمی است که قوتهایش بیش از هر چیز در بازیهای پرحس، شیمی بازیگران و حالوهوای صمیمیاش دیده میشود. شیلین وودلی به دافنی نوعی شکنندگی خاموش میبخشد و سباستین استن و جیمی دورنان دو سوی متفاوت کشش عاطفی او را باورپذیر میکنند. اثر در بهترین لحظههایش نه درباره انتخاب ساده میان دو رابطه، بلکه درباره دشواریِ زیستن با میلهای متناقض و آموختنِ مسئولیتپذیری در برابر خویشتن است.
بااینحال، روایت پراکنده، ریتم کشدار و تصمیمهایی که گاه بیش از آنکه پیچیده باشند اعصابخردکن میشوند، از قدرت این ایده میکاهند. فیلم ممکن است برای تماشاگر علاقهمند به درامهای کمحادثه و شخصیتمحور، تجربهای صمیمی و قابلتأمل باشد؛ اما انتظار روایتی منسجم و پرشتاب را برآورده نمیکند.
« اما این واکنش فقط ضعف شخصیتپردازی نیست. »
جمعبندی
ارزش اصلی آن در حس حضور کنار آدمهایی است که هنوز در میانه راهاند، نه در رسیدن به پاسخی قطعی و بینقص.
« ارزش اصلی آن در حس حضور کنار آدمهایی است که هنوز در میانه راهاند، نه در رسیدن به پاسخی قطعی و بینقص. »



ثبت دیدگاه