نقد و بررسی
نقد در دنیای تو ساعت چند است؟ (What's the Time In Your World?) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به شهری که در حافظه جا مانده است «در دنیای تو ساعت چند است؟» فیلمی است درباره بازگشت؛ اما نه بازگشتی ساده به خانه و زادگاه. گلی پس از بیست سال زندگی در فرانسه به رشت برمیگردد، شهری که باید آشنا باشد و در عین حال، فاصلهی طولانی از آن، چهرهاش را در ذهن او دگرگون کرده است.
این بازگشت، بیش از آنکه سفری جغرافیایی باشد، حرکتی به سوی حافظه است: جستوجویی در میان چیزهایی که گمان میکنیم از یاد بردهایم، اما شاید هنوز در ژرفای وجودمان زندهاند. ورود فرهاد به روایت، این جستوجو را پیچیدهتر میکند. او گلی را بهخوبی میشناسد، حال آنکه گلی بهسختی میتواند او را به یاد بیاورد.
همین فاصلهی میان دانستن و بهیادآوردن، موتور آرام فیلم است. داستان بهجای آنکه اطلاعاتش را یکباره آشکار کند، میان حال و گذشته مکث میکند و به تماشاگر مجال میدهد در فضای نادانستهها بماند. نتیجه، روایتی است که راز خود را نه با شتاب و هیجان، بلکه با تأمل و تدریج پیش میبرد. عشق در فاصلهی میان یادآوری و فراموشی محور عاطفی فیلم، رابطهی گلی و فرهاد است؛ رابطهای که از همان آغاز با نابرابریِ حافظه تعریف میشود.
« ورود فرهاد به روایت، این جستوجو را پیچیدهتر میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فرهاد حامل خاطراتی است که برای گلی یا مبهماند یا دستنیافتنی. این تفاوت، پیوند میان آن دو را به تجربهای نامعمول بدل میکند: یکی با گذشتهای مشخص روبهروست و دیگری باید آن گذشته را دوباره پیدا کند. در چنین وضعی، عشق تنها به معنای کشش میان دو شخصیت نیست؛ با پرسشی اساسیتر گره میخورد: آیا شناختن کسی، بدون آنکه تمام گذشتهی مشترک را به یاد بیاوریم، ممکن است؟
فیلم پاسخ قطعی و سادهای به این پرسش نمیدهد. بهجای آن، رابطه را در دیدارهای پیاپی، سکوتها و نشانههای کوچک بسط میدهد. آنچه میان دو شخصیت جریان دارد، گاه در حرفهایشان آشکار میشود و گاه در فاصلهی میان حرفها. همین پرهیز از بیان مستقیم، لطافتی به رابطه میبخشد؛ هرچند برای تماشاگرانی که انتظار توضیح روشن یا پیشرفت پرشتاب دارند، ممکن است به ابهام یا کندی تعبیر شود.
رشت؛ مکانِ واقعی و سرزمینِ خاطره رشت در فیلم تنها پسزمینهی ماجرا نیست. شهر، با حالوهوای خاص خود، بخشی از دستگاه عاطفی روایت است: مکانی که بازگشت به آن، گذشته را حاضر میکند و همزمان نشان میدهد که گذشته دیگر به همان شکل سابق در دسترس نیست. زادگاه در اینجا تصویری ثابت و محفوظ نیست؛ هر بار که گلی با آن روبهرو میشود، بخشی از آن را از نو میبیند و میسنجد.
« فرهاد حامل خاطراتی است که برای گلی یا مبهماند یا دستنیافتنی. »
شخصیتها و اجرا
پیوند میان جغرافیا و خاطره، به فیلم کیفیتی نوستالژیک میدهد، اما نوستالژی آن را نباید با دلتنگیِ بیدغدغه اشتباه گرفت. گذشته در این روایت، پناهگاهی کامل و بینقص نیست. با خود پرسش، تردید و فاصله میآورد. آنچه بازمیگردد، نه لزوماً خاطرهای روشن، بلکه احساسی است که باید معنای آن دوباره فهمیده شود.
از این منظر، شهر هم به شخصیتها نزدیک است و هم از آنان دور؛ درست مانند زمانی که سپری شده و دیگر نمیتوان آن را بیواسطه بازیافت. بازیگری؛ ظرافت به جای توضیح بازی لیلا حاتمی در نقش گلی، بر ظرافت و درونگرایی تکیه دارد. شخصیت او قرار نیست همهچیز را با واکنشهای آشکار بیان کند. مکث، تردید و تغییرهای کوچک در رفتار، جای توضیح مستقیم را میگیرند و به تماشاگر اجازه میدهند با زنی همراه شود که خود نیز از معنای بعضی احساساتش مطمئن نیست.
این بازی، بهویژه در موقعیتهایی که گلی میان آشنایی و بیگانگی معلق میماند، مؤثر است. علی مصفا نیز در نقش فرهاد، حضوری آرام و کنترلشده دارد. او شخصیتی را شکل میدهد که دانستههایش دربارهی گلی هم میتواند صمیمانه به نظر برسد و هم پرسشبرانگیز. بازی مصفا از اغراق فاصله میگیرد و بهجای آن، نوعی سکون معنادار میسازد؛ سکونی که بخشی از جذابیت و رازآلودگی فرهاد را پدید میآورد.
« گذشته در این روایت، پناهگاهی کامل و بینقص نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هماهنگی این دو بازیگر، مهم است، زیرا رابطهی فیلم بیشتر از کنشهای بزرگ، بر کیفیت حضور مشترک آنها استوار است. ریتم آرام و شیوهی روایت ریتم ملایم فیلم انتخابی آگاهانه است. روایت نمیکوشد با حادثههای پیدرپی تماشاگر را درگیر کند؛ بیشتر بر انتظار، دیدار و تأثیر تدریجی جزئیات متکی است.
این شیوه با موضوع خاطره تناسب دارد: یادآوری معمولاً خطی و مرتب پیش نمیرود، بلکه از نشانهای کوچک آغاز میشود، به احساسی قدیمی میرسد و گاه دوباره در ابهام فرو میرود. فیلم نیز از تماشاگر میخواهد با همین ضربآهنگ همراه شود. بااینحال، این انتخاب بیهزینه نیست. کمحادثهبودن روایت ممکن است برای بخشی از مخاطبان به کندی تبدیل شود، بهخصوص اگر انتظار داشته باشند هر صحنه اطلاعات تازهای دربارهی گذشته یا رابطهی شخصیتها آشکار کند.
فیلم گاهی به جای آنکه گرهی را باز کند، بر احساس رازآلود خود میافزاید. این امتناع از توضیح، میتواند فضایی شاعرانه و ماندگار بسازد، اما ممکن است نوعی فاصله نیز میان اثر و تماشاگر ایجاد کند. ابهام؛ نیروی شاعرانه یا مانع ارتباط؟ یکی از ویژگیهای اصلی فیلم، اعتماد آن به ابهام است. گذشتهی گلی و فرهاد بهتدریج در برابر تماشاگر قرار میگیرد، اما همهی پرسشها الزاماً به پاسخهای صریح نمیرسند.
« هماهنگی این دو بازیگر، مهم است، زیرا رابطهی فیلم بیشتر از کنشهای بزرگ، بر کیفیت حضور مشترک آنها استوار است. »
قوتها و کاستیها
این رویکرد با جهان فیلم سازگار است: خاطره همیشه سندی دقیق و کامل نیست و تجربهی عاطفی نیز بهآسانی در قالب یک توضیح روشن جا نمیگیرد. در بهترین لحظهها، ابهام کمک میکند تماشاگر نه فقط دنبال دانستن واقعیت، بلکه درگیر حسِ ندانستن شود. اما ابهام زمانی که بیش از اندازه طولانی شود، میتواند از ظرفیت تأویل به کمبود اطلاعات نزدیک شود.
برخی از رازها و پیوندهای داستانی چنان دیر یا کمرنگ روشن میشوند که تماشاگر ممکن است بهجای مشارکت در کشف معنا، احساس کند از آن کنار گذاشته شده است. این مسئله در پایان نیز اهمیت پیدا میکند: گشودهماندن برخی گرهها با روح شاعرانهی فیلم همخوان است، اما در عین حال ممکن است حس ناتمامبودن به جا بگذارد.
پایان از مخاطب پاسخهای قطعی نمیگیرد، ولی برای همه نیز به تأملی رضایتبخش تبدیل نمیشود. جمعبندی «در دنیای تو ساعت چند است؟» اثری آرام و عاطفی است که عشق را در پیوند با حافظه، بازگشت و فاصله میسنجد. جذابیت آن نه در غافلگیریهای پیاپی، بلکه در کیفیت حضور شخصیتها، فضای نوستالژیک رشت و شیوهی شاعرانهی روایت شکل میگیرد.
« در بهترین لحظهها، ابهام کمک میکند تماشاگر نه فقط دنبال دانستن واقعیت، بلکه درگیر حسِ ندانستن شود. »
جمعبندی
بازیهای لیلا حاتمی و علی مصفا نیز به رابطهی مرکزی فیلم عمق میبخشند و کمک میکنند سکوتها و مکثها، به اندازهی گفتوگوها معنا پیدا کنند. در مقابل، ریتم کند و رازهای نیمهگشوده ممکن است حوصلهی برخی تماشاگران را نیازمند صبری بیش از معمول کند. این فیلم همهی پرسشهایش را حل نمیکند و از مخاطب انتظار دارد با بخشی از ناتمامی آن کنار بیاید.
برای تماشاگرانی که سینمای تأملی و رابطهمحور را میپسندند، همین ویژگی میتواند سرچشمهی تأثیر باشد؛ برای دیگران، مانعی در برابر همراهی. در نهایت، فیلم بیش از آنکه دربارهی بازگشت به گذشته باشد، دربارهی دشواریِ بهیادآوردن و امکانِ دوباره نزدیکشدن است؛ تجربهای که آرام پیش میرود و پس از پایان نیز در ذهن ادامه مییابد.
« در مقابل، ریتم کند و رازهای نیمهگشوده ممکن است حوصلهی برخی تماشاگران را نیازمند صبری بیش از معمول کند. »


ثبت دیدگاه