نقد و بررسی
نقد اگر چهار شتر داشتم (If I Had Four Dromedaries) | 1966
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تصویر بهمثابه نقطهٔ آغاز «اگر چهار شتر داشتم» ساختهٔ کریس مارکر، نه مستندی متعارف با روایت خطی و نه نمایشگاهی ساده از عکسهاست؛ فیلممقالهای است که از دل تصویرهای ثابت، پرسشی متحرک میسازد: وقتی عکسی را نگاه میکنیم، دقیقاً چه چیزی را میبینیم؟ فیلم با عکسهایی که مارکر در سفرهایش به بیستوشش کشور گرفته، جهانی گسترده را پیش چشم میآورد و سه صدای گفتوگومحور را به تأمل دربارهٔ دیدن، سفر و معنای تصویر فرامیخواند.
عکسها موضوعِ سخناند، اما همزمان خودشان نیز در برابر سخن مقاومت میکنند؛ هر کدام بیش از آنکه پاسخی قطعی عرضه کند، راهی به سوی پرسشی تازه باز میکند. مارکر از همان ابتدا تماشاگر را به شیوهای دیگر از تماشا دعوت میکند. در اینجا قرار نیست تصاویر صرفاً اطلاعاتی دربارهٔ مکانها یا آدمها بدهند و بعد جای خود را به تصویر بعدی بسپارند.
نگاه باید میان قاب و گفتار رفتوآمد کند، جزئیات را بگیرد، ارتباطهای احتمالی را حدس بزند و بپذیرد که هیچ توضیحی نمیتواند معنای یک عکس را یکسره در اختیار بگیرد. از همینرو، فیلم بیش از آنکه سفرنامهای تصویری باشد، کاوشی در ماهیت نگاه و در فاصلهٔ میان آنچه ثبت شده و آنچه از ثبتشدن میفهمیم، به نظر میرسد.
سفر در جغرافیا و حافظه گستردگی جغرافیایی اثر، فقط تنوعی دیداری فراهم نمیآورد؛ به فیلم امکان میدهد که سفر را همچون برخورد با تفاوتها و نیز جستوجوی پیوندها صورتبندی کند. شهرها، خیابانها، بناها، چهرهها و چشماندازها در کنار یکدیگر قرار میگیرند، بیآنکه به نقشهای منظم یا راهنمایی گردشگری تبدیل شوند.
« مارکر از همان ابتدا تماشاگر را به شیوهای دیگر از تماشا دعوت میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جهان در این تدوین، مجموعهای از مقصدهای جداگانه نیست؛ شبکهای از لحظههاست که گاهی با شباهتی کوچک، گاهی با تضادی چشمگیر و گاهی فقط با ضرباهنگ برشها به هم متصل میشوند. اما سفر نزد مارکر همواره با حافظه و تاریخ گره خورده است. عکس ممکن است از لحظهای روزمره ثبت شده باشد، ولی حضور آدمها و مکانها در قاب، آن لحظه را از زمان شخصی فراتر میبرد و به زمینهای اجتماعی یا سیاسی پیوند میزند.
به همین سبب، تماشای فیلم گاه تجربهٔ قدمزدن در جهان است و گاه مواجهه با زخمهای آن. این دو وجه در کنار هم قرار میگیرند: کنجکاوی نسبت به زندگی روزمره و آگاهی از نیروهایی که زندگی را شکل میدهند. فیلم در بهترین لحظاتش از تبدیلشدن به فهرستی از مکانها میگریزد و هر ایستگاه را به فرصتی برای اندیشیدن بدل میکند.
عکس ثابت و زمان متحرک انتخاب عکس ثابت، محدودیتی ظاهری دارد: قاب حرکت نمیکند و لحظهای را که پیشتر رخ داده، منجمد میسازد. اما فیلم این محدودیت را به نیروی اصلی خود تبدیل میکند. ترتیب عکسها، تغییر اندازه و فاصلهٔ نگاه، مکثها و برشها به تصویرها نوعی حرکت میبخشند. حرکت نه درون قاب، بلکه میان قابها رخ میدهد؛ در ذهن تماشاگر، در مقایسهٔ دو تصویر، یا در فاصلهای که گفتار میان آنها ایجاد میکند.
فیلم از این راه نشان میدهد که سینما الزاماً به ثبت حرکت پیوسته وابسته نیست: گاه کافی است تصویرها در نظمی معنادار به یکدیگر پاسخ دهند تا زمان سینمایی شکل بگیرد. با این حال، فیلم میان عکس و سینما مرزی روشن نمیکشد. عکس لحظه را نگه میدارد، اما تدوین آن را در رابطهای تازه با لحظههای دیگر قرار میدهد؛ صدا نیز بر این رابطه اثر میگذارد و مسیر نگاه را تغییر میدهد.
« اما سفر نزد مارکر همواره با حافظه و تاریخ گره خورده است. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر هم دیگر فقط مصرفکنندهٔ تصویر نیست، بلکه باید میان اجزای اثر پیوند برقرار کند. این شیوه به فیلم آزادی فرمی میدهد و در عین حال از او انتظار مشارکت میطلبد. اگر کسی به روایتی پرحادثه یا حرکت پیوسته عادت داشته باشد، احتمالاً ایستایی عکسها را کندی احساس خواهد کرد؛ اما برای مخاطبی که پذیرای مکث و تداعی است، همین ایستایی میتواند به میدان تأمل بدل شود.
صدا، اندیشه و آهنگ نگاه گفتوگوی سه صدا به فیلم ساختاری زنده میدهد. این صداها گاه تصویر را تفسیر میکنند، گاه دربارهٔ خودِ عکاسی به پرسش میرسند و گاه از موضوعی به موضوع دیگر میجهند. گفتار نه یک صدای مقتدرِ مستندهای توضیحی است که همهچیز را مرتب و قطعی کند، بلکه بخشی از ساختار جدلی و جستوجوگر فیلم است.
اندیشه در آن همچون نتیجهای از پیش آماده عرضه نمیشود؛ در جریان حرفزدن، تردیدکردن، ارتباطدادن و گاه تغییر مسیر شکل میگیرد. همین ویژگی در عین حال منشأ دشواری مهم اثر است. گفتارِ پرحجم و پرشتاب ممکن است مجال کافی برای تماشای عکسها باقی نگذارد. مخاطب باید همزمان جملهها را دنبال کند، به قاب توجه داشته باشد و نسبت میان صدا و تصویر را دریابد؛ این بار ذهنی در بعضی بخشها سنگین میشود.
بهویژه هنگامی که عکسها جزئیات فراوان یا بار عاطفی مستقلی دارند، زبان میتواند با خودِ نگاه رقابت کند. این مسئله صرفاً نقصی اجرایی نیست، زیرا فیلم ظاهراً میخواهد همین رقابت را به تجربهٔ تماشاگر وارد کند؛ بااینحال، چنین انتخابی برای همه به یک اندازه ثمربخش نیست. گاهی سکوتی کوتاه میتوانست به عکس اجازه دهد پیش از تفسیر، حضوری مستقل پیدا کند.
« تماشاگر هم دیگر فقط مصرفکنندهٔ تصویر نیست، بلکه باید میان اجزای اثر پیوند برقرار کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سیاست و خطر تعمیم نگاه مارکر به تصویرها از تاریخ و سیاست جدا نیست. عکس برای او صرفاً سندی خنثی یا شیئی زیبا نیست؛ قاب همواره حاصل انتخاب است: چه کسی دیده شود، چه چیزی بیرون بماند و عکاس با ثبت یک لحظه چه نسبتی با سوژه برقرار کند. این پرسشها به فیلم عمق اخلاقی میبخشند و مانع میشوند که زیبایی عکسها به مصرفی بیدغدغه فروکاسته شود.
تماشاگر ناچار است از خود بپرسد آیا دیدن رنج دیگری به فهم و همدلی میانجامد یا گاهی فقط تماشاگر را در فاصلهای امن نگه میدارد. بااینهمه، وسعت موضوع و شتاب اندیشه گاهی به سادهسازی میانجامد. سخنگفتن از ملتها، فرهنگها و وضعیتهای تاریخی در قالب جملههایی فشرده، میتواند پیچیدگی تجربهٔ واقعی را کمرنگ کند.
ارجاعهای سیاسی نیز ممکن است برای مخاطبی که با زمینهٔ تاریخی آنها آشنا نیست، مبهم بمانند. فیلم بیش از آنکه برای هر ارجاع توضیحی کامل فراهم کند، به تداعی و پیگیری ذهنی مخاطب تکیه دارد. این اعتماد به مخاطب گاه سازنده است، اما در مواردی خطر کلیگویی را افزایش میدهد؛ بهخصوص وقتی صدای فیلم از مشاهدهٔ فردی به داوری دربارهٔ جمعی بزرگ گذر میکند.
زیباییشناسیِ ناتمام قدرت اصلی فیلم در آن است که فرم و مضمون را از هم جدا نمیکند. عکسها، صدا، موسیقی و تدوین در خدمت انتقال یک پیام ساده نیستند، بلکه با یکدیگر پرسشی مشترک میسازند: آیا میتوان جهان را از راه تصویر شناخت، بیآنکه دانست تصویر چه چیزهایی را حذف کرده است؟ موسیقی به تغییر حالوهوای بخشها کمک میکند و تدوین، گاه با حرکت نرم و گاه با برش ناگهانی، به عکسها ضرباهنگ میدهد.
« سیاست و خطر تعمیم نگاه مارکر به تصویرها از تاریخ و سیاست جدا نیست. »
قوتها و کاستیها
نتیجه، تجربهای است که میان مشاهدهٔ دقیق و جریان سیال اندیشه نوسان میکند. بااینحال، همین روش میتواند در طول تماشا یکنواخت یا کمتحرک جلوه کند. تصویرهای ثابت، هرچند از نظر موضوع و ترکیببندی متنوعاند، ممکن است برای مخاطبی که به پیشروی روایی و کنش بصری پیوسته خو گرفته، پس از مدتی یکدست شوند.
این خطر وقتی بیشتر میشود که گفتار نیز بیوقفه ادامه پیدا کند: چشم فرصت مکث میخواهد، درحالیکه گوش و ذهن باید با سرعت متن همراه شوند. بنابراین، فیلم در برابر تماشاگر نوعی قرارداد میگذارد؛ پاداش آن دریافت تدریجی پیوندهاست و بهایش پذیرش ضرباهنگی است که همیشه آسان و روان نیست. جمعبندی «اگر چهار شتر داشتم» اثری است دربارهٔ عکسها و در همان حال دربارهٔ ناتوانی تصویر در پایاندادن به پرسشهای ما.
کریس مارکر از مجموعهای از قابهای ثابت، تجربهای سینمایی میسازد که حرکتش در تدوین، صدا و ذهن تماشاگر شکل میگیرد. گسترهٔ جغرافیایی، نگاه شاعرانه و پیوند عکاسی با تاریخ و اخلاق، فیلم را به اثری چندلایه بدل میکنند؛ در مقابل، گفتار پرشتاب، ایستایی قالب و گاه تعمیمهای سیاسی، ممکن است فاصلهای میان مخاطب و اثر ایجاد کنند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در ارائهٔ تصویری جامع از جهان باشد، در واداشتن مخاطب به بازنگری در عمل دیدن است. عکسهای زیبا در آن به نقطهٔ پایان بدل نمیشوند؛ آغاز گفتوگوییاند دربارهٔ زمان، سفر، حافظه و مسئولیت نگاه. فیلم شاید همیشه به عکسها مجال کافی ندهد و گاهی بیش از اندازه بخواهد از آنها سخن بگوید، اما همین تنش میان تصویر و کلام، بخشی از تجربهٔ ویژهٔ آن است.
« نتیجه، تجربهای است که میان مشاهدهٔ دقیق و جریان سیال اندیشه نوسان میکند. »



ثبت دیدگاه