نقد و بررسی
نقد شهر گمشده (The Lost City) | 2005
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
هاوانا، شخصیتی در آستانهٔ ناپدیدشدن «The Lost City» ساختهٔ Andy García، بیش از آنکه صرفاً روایتی دربارهٔ انقلاب کوبا باشد، مرثیهای برای شهری است که در حافظهٔ شخصیتهایش همواره میان واقعیت و رؤیا معلق میماند. فیلم در هاوانای دههٔ ۱۹۵۰ آغاز میشود؛ شهری پرزرقوبرق، آکنده از موسیقی و رفتوآمد، اما گرفتار خشونت سیاسی، نابرابری و اضطرابی که کمکم از خیابانها به خانهها و روابط خانوادگی راه مییابد.
فیکو، صاحب باشگاه شبانهٔ ال تروپیکو، میخواهد قلمرو کوچکش را از کشمکشهای بیرون محفوظ نگه دارد؛ اما سیاست، برخلاف میل او، پشت در نمیماند. عنوان فیلم بهخوبی حالوهوای کلی آن را در خود دارد. شهرِ ازدسترفته فقط هاوانایی نیست که فیکو از آن دور میشود؛ جهان اجتماعی و خانوادگیای است که پیش از ترک وطن نیز آرامآرام از دست میرود.
این احساس فقدان، نیروی عاطفی اصلی فیلم را شکل میدهد و به آن لحنی نوستالژیک میبخشد. بااینحال، نوستالژی گاه چنان بر تصویر مسلط میشود که شهر بیش از آنکه بهصورت مکانی پیچیده و زنده دیده شود، همچون خاطرهای زیبا و زخمی جلوه میکند. «The Lost City» در بهترین لحظاتش تنش میان این دو تصویر را میپذیرد؛ در لحظات ضعیفتر، به تصویر شاعرانهٔ گذشته پناه میبرد.
فیلم را Andy García کارگردانی کرده و خود نیز نقش فیکو را برعهده دارد؛ قصهاش سرگذشت صاحب باشگاهی در هاوانا و خانوادهای است که انقلاب مسیر اعضایش را از هم جدا میکند. خانواده در میانهٔ سیاست مرکز درام، خانوادهٔ فیکو است؛ خانوادهای که اعضایش در برابر حکومت باتیستا و نیروهای انقلابی، انتخابها و باورهای یکسانی ندارند.
« عنوان فیلم بهخوبی حالوهوای کلی آن را در خود دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تفاوت، فیلم را از روایت سادهٔ یک مهاجرت یا دگرگونی سیاسی فراتر میبرد: تعارض اصلی فقط میان حکومت و مخالفانش نیست، بلکه درون خانواده نیز جریان دارد. برادران فیکو راههای متفاوتی پیش میگیرند و پدر خانواده نمایندهٔ مسیری دیگر برای تغییر است. فیکو، در میان این موضعگیریها، تلاش میکند از وابستگی به هر اردوگاهی دور بماند؛ اما بیطرفی او نه راهحلی پایدار، بلکه موقعیتی شکننده است.
این ایده که رویدادهای بزرگ سیاسی به انتخابهای خصوصی شکل میدهند، از مؤثرترین جنبههای فیلم است. انقلاب در اینجا فقط خبر یا شعار نیست؛ چیزی است که بر صمیمیت، اعتماد و تصور آدمها از آینده اثر میگذارد. لحظههایی که اختلاف عقیده به نگرانی برای عزیزان تبدیل میشود، فیلم را از بحثی صرفاً تاریخی به درامی خانوادگی بدل میکند.
از همین رو، اندوه قصه نه فقط از ترک خانه، بلکه از دیدن فاصلهای میآید که میان نزدیکترین آدمها پدید میآید. بااینحال، تمرکز بر خانوادهٔ مرفهٔ فیکو محدودیت مهمی نیز ایجاد میکند. زندگی شخصیتها در باشگاهی مجلل و میان طبقهای برخوردار میگذرد؛ در نتیجه، رنج مردم عادی و زمینههای اجتماعی گستردهتر انقلاب کمتر مجال حضور مییابند.
این محدودیت لزوماً روایت شخصی فیلم را بیاعتبار نمیکند، اما دامنهٔ نگاه آن را تنگتر میسازد. مخاطب بیشتر با از دست رفتن دنیای فیکو همراه میشود تا با تصویری فراگیر از همهٔ نیروهایی که آن دگرگونی تاریخی را پدید آوردند. موسیقی؛ حافظهای شنیدنی موسیقی از نقاط قوت روشن فیلم است و نقشی فراتر از همراهی با تصویر دارد.
« برادران فیکو راههای متفاوتی پیش میگیرند و پدر خانواده نمایندهٔ مسیری دیگر برای تغییر است. »
شخصیتها و اجرا
ریتمهای کوبایی، اجرای گروهها و فضای باشگاه، به صحنهها انرژی و جنبوجوش میبخشند؛ گویی موسیقی همان چیزی است که فیکو میکوشد حفظ کند، حتی وقتی بیرون از باشگاه همهچیز تغییر میکند. در لحظات نمایشی، موسیقی و رقص به زندگی شهری جان میدهند و یادآور میشوند که هاوانای فیلم فقط صحنهٔ بحران نیست؛ شهری است با آیینهای جمعی، سلیقه و لذتهای خودش.
کارکرد عاطفی موسیقی نیز چشمگیر است. وقتی فضای عمومی دستخوش تنش میشود، صدای موسیقی میتواند خاطرهای از زندگی پیشین را زنده نگه دارد؛ اما همین خاطره، با گذشت زمان، تلختر میشود. فیلم از این تضاد بهره میگیرد: نشاط اجراها در کنار آگاهی از شکنندگی جهانی که آن اجراها به آن تعلق دارند.
بنابراین، موسیقی گاهی بهجای آنکه صرفاً حالوهوا بسازد، چیزی را بیان میکند که شخصیتها نمیتوانند به زبان بیاورند. با وجود این، زیبایی موسیقی همیشه به انسجام روایت کمک نمیکند. بخشهایی از فیلم چنان به نمایش فضای شبانه و اجرای صحنهای دل میبندند که رشتهٔ درام موقتاً سست میشود.
موسیقی در حکم تجربهای حسی ماندگار است، اما نمیتواند بهتنهایی جای پیشروی داستان را بگیرد. همین تفاوت میان قدرت لحظههای موسیقایی و کندی حرکت روایی، یکی از دوگانگیهای اصلی فیلم است. طراحی بصری و ساخت جهان فیلم تصویر هاوانا در «The Lost City» رنگارنگ، آراسته و پرجزییات است. لباسها، فضای داخلی باشگاه، نورهای شبانه و چهرهٔ خیابانها، جهانی را میسازند که برای فیکو ارزش عاطفی دارد.
« فیلم از این تضاد بهره میگیرد: نشاط اجراها در کنار آگاهی از شکنندگی جهانی که آن اجراها به آن تعلق دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این بازسازی بصری، کمک میکند تماشاگر نه فقط از زبان شخصیتها، بلکه از راه محیط بفهمد چه چیزی در حال ازدسترفتن است. در برابر این جلوهٔ پرشور، خشونت و اضطراب سیاسی بیش از پیش به چشم میآید؛ گویی شکافی میان زیبایی ظاهری شهر و بیثباتی زیرپوستی آن وجود دارد. بااینهمه، فیلم در پرداخت تاریخی همیشه به یک اندازه قانعکننده نیست.
رویدادهای گستردهٔ بیرون از دایرهٔ زندگی فیکو گاه به شکل پسزمینه باقی میمانند و روایت برای پرکردن فاصلهٔ میان تجربهٔ شخصی و تاریخ عمومی به گزارشها و نشانههای بیرونی متکی میشود. در نتیجه، بعضی تحولات بیشتر احساس میشوند تا آنکه دراماتیک و ملموس ساخته شوند. این انتخاب با نگاه محدود و شخصی فیلم تناسب دارد، اما از قدرت تصویرکردن آشوب سیاسی میکاهد.
«The Lost City» به جای آنکه همهٔ ابعاد انقلاب را دراماتیزه کند، بیشتر نشان میدهد چگونه سایهٔ آن بر یک خانواده میافتد. بازیها و لحن ناهماهنگ Andy García نقش فیکو را با خویشتنداری و وقاری اجرا میکند که با شخصیتی محتاط و دلبسته به خانواده سازگار است. او نقش مردی را بازی میکند که میخواهد در برابر تغییرات شتابان، نظم شخصی خود را حفظ کند؛ گاه همین سکون به شخصیت عمق میدهد و گاه به کمبود واکنش دراماتیک میانجامد.
در صحنههای خانوادگی، حضور پدر و برادران فیکو تنش لازم را به قصه میآورد و اختلاف نسلها و دیدگاهها را محسوس میکند. در مقابل، برخی حضورهای کوتاهتر بهجای آنکه جهان فیلم را غنیتر کنند، آن را از لحن مرکزی دور میسازند. نقش Bill Murray، با رنگوبویی متفاوت، برای بعضی تماشاگران میتواند از فضای جدی و اندوهگین فیلم بیرون بزند؛ گویی شخصیت او به اثری با قواعد نمایشی دیگر تعلق دارد.
« بااینهمه، فیلم در پرداخت تاریخی همیشه به یک اندازه قانعکننده نیست. »
قوتها و کاستیها
مسئله صرفاً تفاوت سبک بازی نیست، بلکه کمبود پیوند میان این تفاوت و بافت کلی فیلم است. شوخی یا حضور نامتعارف، اگر در دل فضای اثر جای نگیرد، ممکن است بهجای ایجاد تنوع، ضرباهنگ عاطفی را مختل کند. دیالوگها نیز همیشه طبیعی و زنده نیستند. گاه شخصیتها بهجای سخنگفتن از دل موقعیت، جملههایی میگویند که بیش از اندازه برای انتقال موضع یا مضمون طراحی شدهاند.
این تصنع، در داستانی که به شکافهای سیاسی و عاطفی متکی است، اهمیت ویژه دارد: هرچه گفتوگوها کمتر باورپذیر باشند، فاصلهٔ میان تماشاگر و درگیری شخصیتها بیشتر میشود. روایتی پرکشش در طرح، اما کشدار در اجرا داستان فیلم مصالح فراوانی در اختیار دارد: خانواده، عشق، موسیقی، مهاجرت و دگرگونی سیاسی.
مشکل این است که این عناصر همیشه به شکلی متوازن در کنار هم قرار نمیگیرند. فیلم میخواهد هم مرثیهای شخصی باشد، هم روایت تاریخی، هم درامی خانوادگی و هم تصویری از فرهنگ شهری. گاهی این گستردگی به غنا میانجامد؛ گاهی نیز باعث میشود روایت میان چند مسیر پراکنده شود و تمرکز خود را از دست بدهد.
طول زیاد فیلم این مشکل را پررنگتر میکند. برخی صحنهها فضای لازم برای شکلگیری رابطهها را فراهم میآورند، اما برخی دیگر اطلاعات یا احساساتی را تکرار میکنند که پیشتر به اندازهٔ کافی روشن شدهاند. در نتیجه، ریتم بخشهایی از فیلم کند میشود و تماشاگر ممکن است حس کند قصه مدت بیشتری از نیاز واقعیاش ادامه یافته است.
« مسئله صرفاً تفاوت سبک بازی نیست، بلکه کمبود پیوند میان این تفاوت و بافت کلی فیلم است. »
جمعبندی
این کندی بهویژه زمانی به چشم میآید که صحنههای زیبا، بدون آنکه تحول تازهای در شخصیتها یا تعارضها ایجاد کنند، پشت سر هم میآیند. با وجود این، فیلم از یک مسیر عاطفی روشن برخوردار است: فیکو میخواهد موسیقی و خانواده را از آشوب بیرونی جدا نگه دارد، اما هرچه بحران پیش میرود، مرز میان زندگی خصوصی و سیاست دشوارتر میشود.
همین مسیر، به روایت کشدار آن وحدتی نسبی میدهد و سبب میشود لحظههای مؤثر خانوادگی در خاطر بمانند. جمعبندی «The Lost City» فیلمی نامتوازن، اما برخوردار از تصویری بهیادماندنی و عاطفهای واقعی است. موسیقی کوبایی و بازسازی رنگارنگ هاوانا از مهمترین امتیازهای آناند؛ خانوادهٔ فیکو نیز بستری فراهم میکند تا دگرگونی سیاسی در مقیاسی انسانی دیده شود.
در برابر این قوتها، روایت طولانی و گاه پراکنده، دیالوگهای تصنعی، لحن ناهماهنگ برخی بازیها و تمرکز محدود بر خانوادهای مرفه، از تأثیر کلی اثر میکاهند. فیلم نه تصویری همهجانبه از انقلاب ارائه میدهد و نه در همهٔ لحظات میتواند میان نوستالژی و نقد گذشته تعادل برقرار کند. بااینحال، در ثبت حسِ ازدسترفتن توفیقی نسبی دارد: شهری که در موسیقی و رنگ زنده به نظر میرسد، همزمان در آستانهٔ تغییر است؛ خانوادهای که میخواهد کنار هم بماند، زیر فشار انتخابهای سیاسی از هم فاصله میگیرد.
آنچه پس از پایان در ذهن میماند، بیش از انسجام روایی، صدای موسیقی و ا
« همین مسیر، به روایت کشدار آن وحدتی نسبی میدهد و سبب میشود لحظههای مؤثر خانوادگی در خاطر بمانند. »



ثبت دیدگاه