نقد و بررسی
نقد سومین بخش شب (The Third Part of the Night) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کابوس جنگ، نه بازسازی جنگ «The Third Part of the Night» ساختهٔ Andrzej Żuławski، در لهستانِ اشغالشدهٔ دوران جنگ جهانی دوم میگذرد؛ اما با فیلمی روبهرو نیستیم که بخواهد تاریخ را به شکل روایتی منظم و بازسازیشده پیش چشم بگذارد. جنگ در این اثر بیش از آنکه مجموعهای از رویدادها باشد، وضعیتی روانی و جسمانی است: حضوری فراگیر که ادراک را مختل میکند، هویتها را از هم میگسلد و زندگی روزمره را به کابوسی بیقرار بدل میسازد.
فیلم در ۱۹۷۱ در جشنوارهٔ ونیز نمایش داده شد و در ۱۹۷۲ به اکران لهستان رسید؛ بنابراین عنوان سال ۱۹۷۲ برای تاریخ اکران داخلی آن بهکار میرود. در مرکز این تجربه، میخال قرار دارد؛ مردی که پس از فاجعهای خانوادگی، در شهری آکنده از ترس و تعقیب سرگردان میشود. فیلم از همان ابتدا به تماشاگر وعدهٔ فاصلهای امن نمیدهد.
دوربین، صدا و حرکت شخصیتها ما را به درون اضطراب او میکشانند؛ گویی تماشاگر نیز فرصت نمییابد حادثه را از بیرون تماشا کند و باید در همان آشفتگی نفس بکشد. نتیجه، تصویری از جنگ است که نه قهرمانی را میستاید و نه رنج را به منظرهای تماشایی و رامشده تبدیل میکند. روایتی که از منطق خواب پیروی میکند داستان فیلم به خطی مستقیم و روشن وفادار نمیماند.
صحنهها و موقعیتها گاه چنان به هم میلغزند که تشخیص مرز خاطره، واقعیت و هذیان آسان نیست. این گسست صرفاً بازی فرمی یا معمایی برای سرگرمکردن مخاطب نیست؛ زبان فیلم با وضعیت ذهنی شخصیت اصلی و با جهانی سازگار شده که در آن، استمرار و قطعیت هر لحظه در معرض تهدید است. تماشاگر ممکن است پیش از آنکه بداند دقیقاً چه رخ داده، اثر عاطفی آن را حس کند.
« فیلم از همان ابتدا به تماشاگر وعدهٔ فاصلهای امن نمیدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، هم سرچشمهٔ نیروی فیلم است و هم مانع ارتباط با آن. روایت بهجای آنکه اطلاعات را با نظمی معمول عرضه کند، قطعاتی از تجربه را پیش میگذارد و از مخاطب میخواهد پیوند میانشان را در ذهن خود بسازد. گاهی همین روش، حس حضور در کابوسی را بهطرزی مؤثر پدید میآورد؛ گاهی نیز راه دسترسی به مضمون را دشوار میکند.
بهویژه گفتوگوهای فلسفی، در کنار تصویرهای نمادین، ممکن است بیش از آنکه افق معنایی را بگشایند، لایهای دیگر بر ابهام بیفزایند. بدنها در محاصرهٔ تاریخ یکی از تکاندهندهترین وجههای فیلم، پیوند میان خشونت تاریخی و آسیبپذیری بدن است. جنگ در اینجا فقط در خیابانها و میدانهای نبرد اتفاق نمیافتد؛ به پوست، خون و عادتهای روزانه راه مییابد.
بخشهایی از روایت به سازوکار تولید واکسن تیفوس و کار با شپشها مربوط است؛ عنصری که از تجربههای پدر کارگردان در مؤسسهٔ وایگل در لووف الهام گرفته بود. این پیشینه، به فیلم کیفیتی دوگانه میدهد: موقعیتهایی که کابوسوار به نظر میرسند، ریشه در تجربهای تاریخی و عینی دارند. فیلم از همین تضاد بهره میگیرد.
سازوکاری که برای حفظ جان انسانها طراحی شده، با بهرهکشی از بدن و قرارگرفتن انسان در معرض رنج همراه است. بقا در چنین جهانی نه پاک و باشکوه است و نه بیهزینه؛ بدن به ابزار، پناهگاه و میدان آزمایش بدل میشود. تصویرهای نزدیک و جزئینگر از این فرایند، بهجای آنکه صرفاً برای ایجاد انزجار بهکار روند، ما را با تناقضی اخلاقی روبهرو میکنند: در جهانی که زندگی زیر سلطهٔ خشونت است، مرز میان نجات و آسیب چقدر شکننده میشود؟
« این انتخاب، هم سرچشمهٔ نیروی فیلم است و هم مانع ارتباط با آن. »
شخصیتها و اجرا
تصویر و صدا؛ حرکتِ اضطراب کار دوربین، آرامش را از قاب میگیرد. حرکتهای پیدرپی و گاه سرگیجهآور، نماهای نزدیک و جابهجاییهای ناگهانی، حسی از بیثباتی میسازند که با وضعیت روانی میخال همخوان است. دوربین در بسیاری از لحظهها صرفاً ثبتکنندهٔ صحنه نیست؛ انگار خود نیز گرفتار نیرویی است که شخصیتها را میدواند و فرصت توقف را از آنان میگیرد.
این حرکتِ مداوم میتواند در آغاز خستهکننده باشد، اما بهتدریج به بخشی از دستور زبان فیلم تبدیل میشود. موسیقی و طراحی صوتی نیز در تثبیت این حالوهوا نقش دارند. موسیقی آندژی کورژینسکی میان کیفیتی پرتنش و لحظههایی با ضربآهنگ منظم رفتوآمد میکند؛ تضادی که نظم ظاهری را به یاد میآورد، بیآنکه آشوب زیرین را از میان ببرد.
قابهای بسته، چهرههای مضطرب و حرکت بیوقفهٔ تصویر، همراه با صدا، جهانی میسازند که در آن حتی مکثها نیز آرامشبخش نیستند. همزادها و شکنندگی هویت عنصر همزاد در فیلم، صرفاً شگردی برای ایجاد راز یا شگفتی نیست. تکرار چهرهها و شباهتهای هراسآور، اطمینان ما را به یگانگی اشخاص و ثبات گذشته سست میکند.
آنچه از دست رفته، ظاهراً میتواند در صورتی دیگر بازگردد؛ اما بازگشت هرگز به معنای ترمیم کامل نیست. همین شکاف میان آشنایی و بیگانگی، به فیلم حس سوگ میدهد: شخصیتها با چیزی روبهرو میشوند که هم یادآور فقدان است و هم جای خالی آن را پر نمیکند. این مضمون با تجربهٔ زیستن زیر اشغال پیوندی طبیعی مییابد.
« تصویر و صدا؛ حرکتِ اضطراب کار دوربین، آرامش را از قاب میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
وقتی نام، چهره و سرگذشت آدمها در معرض خطر قرار میگیرد، هویت دیگر امر مطمئنی نیست. همزادها به شکلهای گوناگون این ناپایداری را عینی میکنند و به ما یادآور میشوند که فاجعه نهفقط کسانی را از میان میبرد، بلکه رابطهٔ بازماندگان را با خود، با خاطره و با دیگران نیز دگرگون میسازد. فیلم در این زمینه پاسخ قطعی نمیدهد؛ ابهام را به شیوهای برای تجربهکردن فقدان بدل میکند.
بازیگری میان فروپاشی و بقا بازی Leszek Teleszyński در نقش میخال، بر تنش و بیقراری استوار است. او شخصیت را نه چون قهرمانی مسلط بر سرنوشت، بلکه چون انسانی نشان میدهد که میکوشد در دل موقعیتهای بیرحمانه راهی برای ادامهدادن پیدا کند. انرژی بازیاش با ریتم ناآرام فیلم هماهنگ است و گاه همان مرز میان واکنش آگاهانه و آشفتگی روانی را محو میکند.
بااینحال، تماشاگر ممکن است به سبب شدت و پیوستگی این لحن، فرصت اندکی برای نزدیکشدن آرام و همدلانه به شخصیت بیابد. Małgorzata Braunek نیز با حضور در دو نقش مرتبط، به مضمون تکرار و دوگانگی بُعدی عاطفی میدهد. بازی او میان حضور ملموس و کیفیتی شبحوار نوسان میکند و به همزادها نیرویی فراتر از ترفند داستانی میبخشد.
گروه بازیگران در مجموع به فیلم لحنی پرتنش و جسمانی میدهند؛ اجراهایی که بیش از توضیحدادن احساسات، آنها را در حرکت، صدا و واکنشهای ناگهانی مجسم میکنند. مرزهای اثرگذاری برای تماشاگرانی که روایت پیوسته، اطلاعات روشن و توضیح صریح نمادها را ترجیح میدهند، فیلم میتواند تجربهای دشوار باشد.
« وقتی نام، چهره و سرگذشت آدمها در معرض خطر قرار میگیرد، هویت دیگر امر مطمئنی نیست. »
قوتها و کاستیها
پرشهای روایی ممکن است فهم رخدادها را عقب بیندازند یا رابطهٔ میان شخصیتها را مبهم کنند. همچنین خشونت، تصویرهای آزارنده و فشار صوتی و بصریِ مداوم، تماشای اثر را برای برخی مخاطبان فرساینده میسازد. فیلم گاه چنان بر شدت خود پافشاری میکند که تنوع عاطفی و فرصت تأمل آرام محدود میشود.
بااینهمه، این دشواریها از دل انتخابهای هنری فیلم برمیآیند، نه از بیتوجهی ساده به مخاطب. Żuławski نمیکوشد همهچیز را به روایتی روان و قابلمصرف تبدیل کند؛ او میخواهد آشفتگی را به شکل تجربهای حسی منتقل سازد. این رویکرد در لحظههایی به نتیجهای یگانه میرسد و در لحظههایی نیز به پیچیدگی بیش از اندازه نزدیک میشود.
فیلم نه برای هر سلیقهای ساخته شده و نه لازم است ابهامهایش را یکبهیک حل کنیم تا اثرش را دریابیم. جمعبندی «The Third Part of the Night» فیلمی جنگی در معنای نامتعارف آن است: اثری دربارهٔ اشغال و بقا که تاریخ را از مسیر بدن، سوگ و فروپاشی ادراک تجربه میکند. روایت گسسته و تصویرهای کابوسوارش ممکن است فاصلهای میان فیلم و تماشاگر ایجاد کنند، اما همین آشفتگی به آن امکان میدهد هراس جنگ را نه در قالب گزارشی بیرونی، بلکه چون زیستی مختل و بیقرار بازنمایی کند.
قدرت اصلی فیلم در فضاسازی، حرکت دوربین، بازیهای پرتنش و پیوند میان واقعیت تاریخی و رؤیای هولناک نهفته است. حاصل، تجربهای سنگین و گاه دشوارفهم، اما از نظر تصویری و عاطفی ماندگار است؛ فیلمی که پس از پایان تماشا نیز ذهن را در میان چهرههای آشنا و بیگانه، خاطره و کابوس، رها نمیکند.
« پرشهای روایی ممکن است فهم رخدادها را عقب بیندازند یا رابطهٔ میان شخصیتها را مبهم کنند. »



ثبت دیدگاه